رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۰
ولم کرد که دو طرف کتمو گرفتم تا بیشتر گرم بشم.
نگاهمو اطراف دوختم.
یه ویلاي نسبتا بزرگ که فکر کنم حیاطش اون
طرف بود.
با کلید در رو باز کرد و اول گذاشت من وارد بشم،
بعدم خودش به داخل اومد و در رو بست.
همه جا غرق در تاریکی بود اما با کلیدي که مهرداد
پایین زد خونه تو روشنایی فرو رفت که چشمهامو
ریز کردم.
یه سالن نسبتا بزرگ که تموم وسایلهاش از چوب
بود، یه قسمت مبلهاي طوسی رنگی جلوي تلوزیون
گذاشت شده بود و یه قسمت یه میز طویل ناهار
خوري بود.
مهرداد چمدون به دست از پلههاي چوبی پایین رفت
که کفشمو درآوردم و منم پشت سرش رفتم.
نزدیک کاناپهها یه آشپزخونه بود که پشت اپنش
سه تا صندلی تک پایهی بلند گرد سفید گذاشته
شده بود.
-اینجا واسه خودته؟
-نه واسه بابامه.
آهانی گفتم.
لبخندي زدم.
-خوشگله.
از پنج پلهاي که بود بالا رفتیم.
راهرویی بود که چهار تا در داخلش داشت.
مهرداد در دومین اتاقو باز کرد.
وارد شدیم که کیفمو به جالباسی که بود آویزون
کردم و مهردادم چمدونو کنار تخت دو نفرهی
سفیدي که بود گذاشت.
با دیدن گیتار کنار اتاق با ذوق به سمتش رفتم و برش داشتم.
روي تخت نشستم که مهرداد با ابروهاي بالا رفته وواي
گیتارم هست!
خنده گفت: میخواي بزنی؟
چپ چپ بهش نگاه کردم.
-دو ترم کلاسشو رفتم، چی میگی؟
بیشتر هنگ کرد.
-واقعا؟!
سري تکون دادم.
-ولی خب، ولش کردم وقت نداشتم.
کنارم نشست و با همون حالت گفت: بزن ببینم.
-یه آهنگ نمیتونم بزنم ولی آکوردها رو آره پا روي پا انداختم و گودي گیتار رو روي رونم تنظیم
کردم.
سعی کردم یادم بیاد.
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم.
اول آکورد لا مینور رو اجرا کردم، بعد از اون به
ترتیبE7 ، E ،Dmو سل ماژور رو اجرا کردم.
بهش نگاه کردم که با تحسین گفت: بد نبود، فکر
نمیکردم بلد باشی!
بازومو به بازوش کوبیدم و شیطون گفتم: منو
هیچوقت دست کم نگیر عزیزم.
خندید که خندیدم و بلند شدم.
گیتار رو سر جاش گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم.
-از اذان گذشته.
روي تخت دراز کشید.
_یه کم خستگی در کنم میخونم حاج خانم.
نمازهامونو که خوندیم به پیشنهاد خودش با قهوه
وارد حیاط شدیم.
پتو مسافرتیو روي شونم انداختم.
با دیدن دریا لبخندي روي لبم نشست و بادي که
صورتمو نوازش کرد هرچند که سرد آرامش و لذت
خوبیو بهم داد.
مهرداد سینیو روي میزي که نزدیک دریا بود
گذاشت و رو یکی از صندلیهاي گردش نشست که منم نشستم.
حیاط نسبتا بزرگ بود، اونم سرسبز که بخاطر پاییز
کم کم داشت زرد رنگ میشد.
یه طرفش تاپ داشت و یه طرفشم تور والبیال.
چراغهاي ایستاده همه جا رو روشن کرده بودند و با
یه دیوار سنگی با ویلاي کناري جدا میشد.
انگار کسی داخل اون ویلاست چون هم سر و صدا
میاد و هم چراغهاش روشنند.
-ویلاي باباي نیماست.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۱با تعجب بهش نگاه کردم.-واقعا؟!سري...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۲بهم نگاه کرد و خندید.نیما به بازو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۹با خنده چرخیدم و به در تکیه دادم؛...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۸سعی کرد نخنده.قاشقشو برداشت و ته ...

.. MY DOLL.. انقدر که خندیدم دلم درد گرفت +ای جیمین بسه (در ...

[برادر ناتنی]Part-۱۵از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق الکس شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط