دوستی در سایه های تنفر
دوستی در سایه های تنفر
فصل ۱: «اغاز تنفر»
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
چویا با زرب به گوش دازای زد و فریاد کشید
_عوضی توی احمق هیچ فقط کارت رو درست انجام ندادی اگه من تنهای کار میکردم بهتر بود....
+احمق
دازای با گفتن این حرف بلند شد و کتش رو از روی زمین برداشت و با نگاهی که به چویا کرد
چویا ترس برش داشت ولی به روی ش نیا ورد
_اگه توی اسکل جلوم رو نگرفته بودی الان توی این وعض نب.....
دازای فریاد زد
+خفه شو... احمق اگه جلوت رو نگرفته بودم خودت اسیب میدیدی درزم
من اون الماس رو گرفتم ولی تو گوش ندادی که چرا قدرتت رو خنصا کردم
_ا.. الماس دست توع؟
+اره خودم به موری تهویلش میدم لازو نییت دنبال یه احمق بیای خودت بیا
دازای به وصت جنگل حرک کرد رفت به شهر رسید و به سمت مافیای بندر*
..........................................................
دازای
به مافیا رسیدم که چویا زود تر رسیده بود بی توجو به سمت دفتر موری رفتم و وارد شدم در رو بستم و بی صدا قفل کردم
+موری الماس رو اوزدم
☆میدونستم میتونی پیداش کنی... من. بهت افت....
خون از دهنش میریزه بیرون*
دازای پوزخندی میزنه و میگه*
_تو ریس رو کشتی منم تورو میکشم.... و خم میشه در گوشش میگه
این ترست بود منم به ترست پایان دادم و تو قراره بمیری
☆مطمعن.... باش یکی ه.... م هس.... ت تورو بک...
میمیره*
.........................................................
پایان پارت اول فصل یک
برای پارت بعد ۱۰ لایک و ۱۰ تا کامنت و اگه هرکس ۲ یا ۳ تا کامنت بزاره حساب نمیشه
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
فصل ۱: «اغاز تنفر»
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
چویا با زرب به گوش دازای زد و فریاد کشید
_عوضی توی احمق هیچ فقط کارت رو درست انجام ندادی اگه من تنهای کار میکردم بهتر بود....
+احمق
دازای با گفتن این حرف بلند شد و کتش رو از روی زمین برداشت و با نگاهی که به چویا کرد
چویا ترس برش داشت ولی به روی ش نیا ورد
_اگه توی اسکل جلوم رو نگرفته بودی الان توی این وعض نب.....
دازای فریاد زد
+خفه شو... احمق اگه جلوت رو نگرفته بودم خودت اسیب میدیدی درزم
من اون الماس رو گرفتم ولی تو گوش ندادی که چرا قدرتت رو خنصا کردم
_ا.. الماس دست توع؟
+اره خودم به موری تهویلش میدم لازو نییت دنبال یه احمق بیای خودت بیا
دازای به وصت جنگل حرک کرد رفت به شهر رسید و به سمت مافیای بندر*
..........................................................
دازای
به مافیا رسیدم که چویا زود تر رسیده بود بی توجو به سمت دفتر موری رفتم و وارد شدم در رو بستم و بی صدا قفل کردم
+موری الماس رو اوزدم
☆میدونستم میتونی پیداش کنی... من. بهت افت....
خون از دهنش میریزه بیرون*
دازای پوزخندی میزنه و میگه*
_تو ریس رو کشتی منم تورو میکشم.... و خم میشه در گوشش میگه
این ترست بود منم به ترست پایان دادم و تو قراره بمیری
☆مطمعن.... باش یکی ه.... م هس.... ت تورو بک...
میمیره*
.........................................................
پایان پارت اول فصل یک
برای پارت بعد ۱۰ لایک و ۱۰ تا کامنت و اگه هرکس ۲ یا ۳ تا کامنت بزاره حساب نمیشه
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
- ۲.۹k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط