ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۲۹🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۲۹🌌
بعد شونه بالا انداخت
«باشه ولی فقط اگه میشه نگو دستیار نماینده که مور مورم میشه🙄
دکو: 😮واقعا میای... ام چیزه ....چشم ..نمیگیم😅
ایدا: 🙂 خیلیم عالی هر جور که دوست داری
[چند دقیقه بعد کافهتریای یو.ای]
جمعیت زیاد بود
صدای صحبت دانشآموزها همهجا میپیچید.و بوی غذا توی هوا پخش شده بود
دکو تقریباً داشت همهجا را با چشمهای درخشان نگاه میکرد
وای... اینجا خیلی بزرگه...
ایدا هم سر تکون داد:امکانات یو.ای حقیقتاً تحسینبرانگیز است
ایمی سینی غذایش را برداشت
به اطراف نگاه کرد.
تو ذهنش: وااااای چه خفنه عاشقشمممم البته نباید نشون بدم عادی عادی با عادی دختر فهمیدی البته اینا هم زیادی دارن سخت میگیرن البته بنده خدا ها که هیچ ذهنیتی از سختی ندارن نمیدونن که همین که چیزی برا خوردن باشه چقدر برا کسایی مثل من مهمه)
بعد گفت: خیلی دارین جو میدین همین که غذا هس صندلی هست سقف هم نریخته کافیه چرا دیگه گیر میدیدن🙄 مگه غیر از این مهمه
دکو و ایدا:.... 😅😅😅
دکو:ت..تو خیلی ساده به قضیه نگاه میکنی
ایمی: مگه چیز بیشتری لازمه😒
بعد هر سه تاشون نشستند
چند ثانیه اول...
فقط صدای غذا خوردن و ارامششششششش😌
دکو هنوز از هیجان اطراف را نگاه میکرد
بعد ایدا گلویش را صاف کرد
:از اوننجایی که حالا همکلاسی هستیم... بهتر است کمی بیشتر با هم آشناشیم
دکو سریع سر تکان داد.:آره!
ایدا صاف نشست«من ایدا تنیا هستم
من از همون بچگی میخواستم مثل الگوم یا برادرم قهرمان شم و با انجام دادن کار های شرافتمندانه به بقیه کمک کنم این باعث افتخارم هستش
دکو: وایی....... راستی برادر🤨
ایدا:. درسته .برادر بزرگه ی من اینگینیوم هستش و من از خانوادهای هستم که سابقهی طولانی در قهرمانی دارند دقیقا عین برادر بزرگترم که یه قهرمان حرفهای هست و هدف من این است که مثل اون بشم
چشمهای دکو برق زد:وااای! خیلی خفنه باورم نمیشه
ایمی : وای چه جالب😒( با لحن عادی و زورکی) پس بچه پولداری😏
ایدا کمی خجالت کشید اما سعی کرد نشان ندهد
ایدا : ها متوجه منظورتون نشدم اما حرف هام طوری بود که انگار میخواد فخر بفروشی واقعا معذرت میخوام گومن...
ایمی:.. ها چی وای ببخشید هواسم نبود چی گفتم اصلا منظوری نداشتم
( * خاک تو سرت دختر این چی بود به پسره گفتی بعدشم مگه خودت نمیدونستی وا چرا اینجوری میکنی 😖😫😫😫*)
ایدا: ایرادی نداری من میدونم که قصد بدی نداشتید چون این چیزیه که بیشتر وقتا میشنوم
دکو: راستی ایمی از اینکه از ایدا اینو شنیدی حیرت زده نشدی,,,
ایمی : چیزه... شدم ولی از یه طرفیم میدونستم که ایدا داش کوچیکه اینگینیوم هستش
دکو و ایدا : هااا چییییییی
ایدا : گستاخی منو ببخشید اما از کجا خبر داشتید چون یادم نمیاد که قبلا در موردش چیز ی گفتمه باشم
بعد به دکو نگاه کرد
ایمی: طبیعیه... خب راستش همونطور که قبلا به دکو گفتم من همیشه هواسم به همه چیز و خب اینم بخاطر کنجکاویمهه....اگخه بهتر بخوام بگم راستش من این موضوع رو وقتی تو اولین بار روز ازمون تو سالن دیدم فهمیدم... راستشو بخوای تو برادرت خیلی بهم شباهت دارین هم تو رفتار و هم تو ظاهر پس برای منی که خیلی پیش برادرت رو تو یه مبارزه از نزدیک همین کافی بود که تو نگاه اول بفهممم که یه ارتباطی با ایشون داری ایدا تو برادرت عین سیب از وسط نصف شدید ه اید و حتی تو یه چیزی تایی بیشتر از برادرت داری امید وارم که بتونم حتی از اونم جلو بزنی
ایدا از حرف های ایمی حیرت زده شد و حسابی داشت از ذوق میمرد: هوشیکاوا سان من حسابی شما رو دستکم گرفته بوده معلومه شما از اون چیزی که نشون میدید عاقل تر هستید... و بعدشم از تعریف و توصیف شما واقعا خوشحال. ... تا حالا کسی دو ندیدم که در برخورد اول با منو برادرم انقد خوب رفتار البته به جز شما میدوریا جوان.... و اگه بخوام بگم من صمیمانه از شماممنونم
ایمی : من که چیزی نگفتم 😐
ایدا:خب نوبت شما،میدوریا
دکو یک لحظه مکث کرد بعد لبخند کوچکی زد.
من... از بچگی عاشق قهرمانها بودم.
دستش رو روی سینهاش گذاشت
همیشه فکر میکردم قهرمانها فوقالعادهان. کسایی که مردم رو نجات میدن... و لبخند میزنن...
کمکم چشماش برق گرف
برای همین میخوام یه قهرمان بشم.....یه قهرمان که بتونه به بقیه کمک کنه... و اها با مادرم زندگی میکنم
ایدا لبخند کوچکی زد:هدف بسیار شریفی است
بعد...
هر دو به ایمی نگاه کردند
ایمی:........
یک قاشق دیگه خورد.
بعد بالاخره سرش را بلند کرد.:چیه؟
دکو دستپاچه شد:ا-اوه! هیچی! فقط... نوبت توئه
ایمی : اهان
دوباره یک لقمه خورد وبعد ایمی خیلی عادی گفت:من یه خانوادهی معمولی دارم. مثل شما و بعدشم یهویی خواستم قهرمان بشم همین( دروغم در نیاد صلواتتتت😓😓😓
بعد شونه بالا انداخت
«باشه ولی فقط اگه میشه نگو دستیار نماینده که مور مورم میشه🙄
دکو: 😮واقعا میای... ام چیزه ....چشم ..نمیگیم😅
ایدا: 🙂 خیلیم عالی هر جور که دوست داری
[چند دقیقه بعد کافهتریای یو.ای]
جمعیت زیاد بود
صدای صحبت دانشآموزها همهجا میپیچید.و بوی غذا توی هوا پخش شده بود
دکو تقریباً داشت همهجا را با چشمهای درخشان نگاه میکرد
وای... اینجا خیلی بزرگه...
ایدا هم سر تکون داد:امکانات یو.ای حقیقتاً تحسینبرانگیز است
ایمی سینی غذایش را برداشت
به اطراف نگاه کرد.
تو ذهنش: وااااای چه خفنه عاشقشمممم البته نباید نشون بدم عادی عادی با عادی دختر فهمیدی البته اینا هم زیادی دارن سخت میگیرن البته بنده خدا ها که هیچ ذهنیتی از سختی ندارن نمیدونن که همین که چیزی برا خوردن باشه چقدر برا کسایی مثل من مهمه)
بعد گفت: خیلی دارین جو میدین همین که غذا هس صندلی هست سقف هم نریخته کافیه چرا دیگه گیر میدیدن🙄 مگه غیر از این مهمه
دکو و ایدا:.... 😅😅😅
دکو:ت..تو خیلی ساده به قضیه نگاه میکنی
ایمی: مگه چیز بیشتری لازمه😒
بعد هر سه تاشون نشستند
چند ثانیه اول...
فقط صدای غذا خوردن و ارامششششششش😌
دکو هنوز از هیجان اطراف را نگاه میکرد
بعد ایدا گلویش را صاف کرد
:از اوننجایی که حالا همکلاسی هستیم... بهتر است کمی بیشتر با هم آشناشیم
دکو سریع سر تکان داد.:آره!
ایدا صاف نشست«من ایدا تنیا هستم
من از همون بچگی میخواستم مثل الگوم یا برادرم قهرمان شم و با انجام دادن کار های شرافتمندانه به بقیه کمک کنم این باعث افتخارم هستش
دکو: وایی....... راستی برادر🤨
ایدا:. درسته .برادر بزرگه ی من اینگینیوم هستش و من از خانوادهای هستم که سابقهی طولانی در قهرمانی دارند دقیقا عین برادر بزرگترم که یه قهرمان حرفهای هست و هدف من این است که مثل اون بشم
چشمهای دکو برق زد:وااای! خیلی خفنه باورم نمیشه
ایمی : وای چه جالب😒( با لحن عادی و زورکی) پس بچه پولداری😏
ایدا کمی خجالت کشید اما سعی کرد نشان ندهد
ایدا : ها متوجه منظورتون نشدم اما حرف هام طوری بود که انگار میخواد فخر بفروشی واقعا معذرت میخوام گومن...
ایمی:.. ها چی وای ببخشید هواسم نبود چی گفتم اصلا منظوری نداشتم
( * خاک تو سرت دختر این چی بود به پسره گفتی بعدشم مگه خودت نمیدونستی وا چرا اینجوری میکنی 😖😫😫😫*)
ایدا: ایرادی نداری من میدونم که قصد بدی نداشتید چون این چیزیه که بیشتر وقتا میشنوم
دکو: راستی ایمی از اینکه از ایدا اینو شنیدی حیرت زده نشدی,,,
ایمی : چیزه... شدم ولی از یه طرفیم میدونستم که ایدا داش کوچیکه اینگینیوم هستش
دکو و ایدا : هااا چییییییی
ایدا : گستاخی منو ببخشید اما از کجا خبر داشتید چون یادم نمیاد که قبلا در موردش چیز ی گفتمه باشم
بعد به دکو نگاه کرد
ایمی: طبیعیه... خب راستش همونطور که قبلا به دکو گفتم من همیشه هواسم به همه چیز و خب اینم بخاطر کنجکاویمهه....اگخه بهتر بخوام بگم راستش من این موضوع رو وقتی تو اولین بار روز ازمون تو سالن دیدم فهمیدم... راستشو بخوای تو برادرت خیلی بهم شباهت دارین هم تو رفتار و هم تو ظاهر پس برای منی که خیلی پیش برادرت رو تو یه مبارزه از نزدیک همین کافی بود که تو نگاه اول بفهممم که یه ارتباطی با ایشون داری ایدا تو برادرت عین سیب از وسط نصف شدید ه اید و حتی تو یه چیزی تایی بیشتر از برادرت داری امید وارم که بتونم حتی از اونم جلو بزنی
ایدا از حرف های ایمی حیرت زده شد و حسابی داشت از ذوق میمرد: هوشیکاوا سان من حسابی شما رو دستکم گرفته بوده معلومه شما از اون چیزی که نشون میدید عاقل تر هستید... و بعدشم از تعریف و توصیف شما واقعا خوشحال. ... تا حالا کسی دو ندیدم که در برخورد اول با منو برادرم انقد خوب رفتار البته به جز شما میدوریا جوان.... و اگه بخوام بگم من صمیمانه از شماممنونم
ایمی : من که چیزی نگفتم 😐
ایدا:خب نوبت شما،میدوریا
دکو یک لحظه مکث کرد بعد لبخند کوچکی زد.
من... از بچگی عاشق قهرمانها بودم.
دستش رو روی سینهاش گذاشت
همیشه فکر میکردم قهرمانها فوقالعادهان. کسایی که مردم رو نجات میدن... و لبخند میزنن...
کمکم چشماش برق گرف
برای همین میخوام یه قهرمان بشم.....یه قهرمان که بتونه به بقیه کمک کنه... و اها با مادرم زندگی میکنم
ایدا لبخند کوچکی زد:هدف بسیار شریفی است
بعد...
هر دو به ایمی نگاه کردند
ایمی:........
یک قاشق دیگه خورد.
بعد بالاخره سرش را بلند کرد.:چیه؟
دکو دستپاچه شد:ا-اوه! هیچی! فقط... نوبت توئه
ایمی : اهان
دوباره یک لقمه خورد وبعد ایمی خیلی عادی گفت:من یه خانوادهی معمولی دارم. مثل شما و بعدشم یهویی خواستم قهرمان بشم همین( دروغم در نیاد صلواتتتت😓😓😓
- ۱۹۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط