My professor
My professor
Part:39
یکم بعد،جئون در حالی که دستکشاشو میپوشید بهم نزدیک شد و درست کنارم وایساد....چرا آنقدر فاصله ی لعنتیش باهام کمه....وقتی یهو اینطور کنارم وایمیسه قلبم اونقدر محکم میزنه که میترسم ضربانشو از این فاصله ی کم بشنوه...
صدامو صاف کردم و موشو نگاه کردم.
هیزل: میگم استاد....حالا که داریم....رو موجود زنده آزمایش میکنیم....یعنی پژوهش داره تموم میشه؟
در قفسو باز کرد
جونگکوک:این آزمایش اولیه اس...امروز دوز اولو میگیریم...حداقل یکی دو هفته دیگه کار داریم.
بزاقمو قورت دادم و اون گفت :
جونگکوک:سرنگ
سریع یدونه سرنگ از بقیه سرنگا جدا کردم....از کاور بیرون اوردمش و اون موش رو گرفت.
پشت گرنشو بین انگشت شست و اشاره کمی فشار داد و موش بی حرکت موند و آروم پلک زد....با دست آزادش یکی از لوله ها رو بهم داد....توی لوله همون مایع جگری رنگی بود که پری روز ساخته بودیم.
هیزل:یه سی سی جدا کن
در سرنگو باز کردم...
با دقت یک سی سی از مایعو کشیدم و جلوش گرفتمش...وقتی دیدم سرنگو ازم نمیگیره چهرشو نگاه کردم.....
به یه نقطه کور خیره مونده بود
سرنگو نزدیک تر بردم تا متوجهش کنم آمادس....ولی کاملا خشک زده بود...چشماشو نگاه کردم...لحظه به لحظه حالت چشماش عجیب تر میشد
هیزل:استاد؟!
بی حرکت و خیره مونده بود...طوری که انگار حتی نفس نمیکشه...سرنگو با نگرانی رو میز گذاشتم و کاملا چرخیدم سمتش
هیزل:استاد حالتون خوبه؟!!!!
اخماش کم کم داشت میرفت تو هم...و اون چشمای لعنتی طوری بودن که انگار تو یه دنیای دیگه سیر میکنن...انگار اصلا صدامو نمیشنید و کوچیک ترین واکنشی نسبت به حضور من نشون نمیداد...
قلبم از ترس لرزید...رو میزو نگاه کردم...چه اشتباهی کرده بودم؟!!!!
موش از دستش افتاد تو قفس و من با چشمای گرد چشماشو نگاه کردم....
پیشونیش داشت عرق میکرد....دستشو نگاه کردم....داشت میلرزید...وحشت کردم...دستمو به بازوش رسوندم و آروم لمسش کردم
هیزل:استاد تروخدا یه چیزی بگین....چیشده؟؟!!
سینه ی تخت و عضله ایش حواسمو پرت کرد،که تند تند با ریتم نفسای سریعش جلو عقب میشد...لرزش دستاش شدید تر شد....دونه های عرق از روی شقیقه اش سر خورد و رنگ صورتش شروع کرد به کبود شدن!!!
محکم تر ادامه دادم و صدامو بردم بالا:
هیزل:آقا!...خواهش میکنم یه چیزی بگین!!!!حالتون خوبه؟؟؟؟
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه ⭐️
#فیک #رمان #فیکشن
Part:39
یکم بعد،جئون در حالی که دستکشاشو میپوشید بهم نزدیک شد و درست کنارم وایساد....چرا آنقدر فاصله ی لعنتیش باهام کمه....وقتی یهو اینطور کنارم وایمیسه قلبم اونقدر محکم میزنه که میترسم ضربانشو از این فاصله ی کم بشنوه...
صدامو صاف کردم و موشو نگاه کردم.
هیزل: میگم استاد....حالا که داریم....رو موجود زنده آزمایش میکنیم....یعنی پژوهش داره تموم میشه؟
در قفسو باز کرد
جونگکوک:این آزمایش اولیه اس...امروز دوز اولو میگیریم...حداقل یکی دو هفته دیگه کار داریم.
بزاقمو قورت دادم و اون گفت :
جونگکوک:سرنگ
سریع یدونه سرنگ از بقیه سرنگا جدا کردم....از کاور بیرون اوردمش و اون موش رو گرفت.
پشت گرنشو بین انگشت شست و اشاره کمی فشار داد و موش بی حرکت موند و آروم پلک زد....با دست آزادش یکی از لوله ها رو بهم داد....توی لوله همون مایع جگری رنگی بود که پری روز ساخته بودیم.
هیزل:یه سی سی جدا کن
در سرنگو باز کردم...
با دقت یک سی سی از مایعو کشیدم و جلوش گرفتمش...وقتی دیدم سرنگو ازم نمیگیره چهرشو نگاه کردم.....
به یه نقطه کور خیره مونده بود
سرنگو نزدیک تر بردم تا متوجهش کنم آمادس....ولی کاملا خشک زده بود...چشماشو نگاه کردم...لحظه به لحظه حالت چشماش عجیب تر میشد
هیزل:استاد؟!
بی حرکت و خیره مونده بود...طوری که انگار حتی نفس نمیکشه...سرنگو با نگرانی رو میز گذاشتم و کاملا چرخیدم سمتش
هیزل:استاد حالتون خوبه؟!!!!
اخماش کم کم داشت میرفت تو هم...و اون چشمای لعنتی طوری بودن که انگار تو یه دنیای دیگه سیر میکنن...انگار اصلا صدامو نمیشنید و کوچیک ترین واکنشی نسبت به حضور من نشون نمیداد...
قلبم از ترس لرزید...رو میزو نگاه کردم...چه اشتباهی کرده بودم؟!!!!
موش از دستش افتاد تو قفس و من با چشمای گرد چشماشو نگاه کردم....
پیشونیش داشت عرق میکرد....دستشو نگاه کردم....داشت میلرزید...وحشت کردم...دستمو به بازوش رسوندم و آروم لمسش کردم
هیزل:استاد تروخدا یه چیزی بگین....چیشده؟؟!!
سینه ی تخت و عضله ایش حواسمو پرت کرد،که تند تند با ریتم نفسای سریعش جلو عقب میشد...لرزش دستاش شدید تر شد....دونه های عرق از روی شقیقه اش سر خورد و رنگ صورتش شروع کرد به کبود شدن!!!
محکم تر ادامه دادم و صدامو بردم بالا:
هیزل:آقا!...خواهش میکنم یه چیزی بگین!!!!حالتون خوبه؟؟؟؟
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه ⭐️
#فیک #رمان #فیکشن
- ۵۲۶
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط