نگاه تیز مانند همراه با یک زره با بهت بگم شیطونی زل زد به
نگاه تیز مانند همراه با یک زره با بهت بگم شیطونی زل زد به دخترک روبه رو اش لبخند خبیث مانند روی لب هایش نشست و آروم گفت : پس که گریه میکنی اینجوری میشی ؟ مثل بچه ها ؟
دخترک برای لحظه ای سر بلند کرد .. نگاه تیز و مشکی دکتر جوان بیش از حد زیبا بود ممنون بود برای همه چی .. آروم و غمگین با شانه های لرزاند سر انداخت .. جونگکوک پاکت روشن رنگ را از جیب کتش بیرون آورد سپس به سمت آوا گرفت و با لحن خبیثی و جدی گفت : بیا اینم ماله بچه
ات کمی جدی ولی در حال کیوتی تند گفت : من بچه نیستم ..
جونگکوک مردونه و دندون نما خندید زیرا نگاه ای دختر تا حدی بچهگانه بود که او را به خنده بیاورد : آوا نمیخوری شکلات خوشمزه دارم
دخترک آروم دستش را دراز کرد و ازش گرفت مشغول کاغذ رنگی شد عصبی پلک زد ٫ بازو شو دیگه ٫ جونگکوک باز هم به این چهره دخترک خندید سپس با لحن غیض گفت : بده ببینم .. بده
آروم شکلات قهوه ای را از پاکت بیرون آورد سپس سمتش گرفت .. آوا نرم تیکه ای ازش را گاز زد .. کمی جوید و با چشم های رنگینکمانی به جونگکوک زل زد تند با لپ بزرگ گفت : وای .. خیلی ممنون
جونگکوک ریز خندید سپس از جلو ات بلند شد سپس روبه رو اش روی مبل نشست کتاب را باز کرد و خود کارش را در انگشت هایش چرخاند ..
ات تند مایه شیرین و کاراملی را قورت داد سپس روبه جونگکوک شد صاف و آروم نشست ..
جونگکوک کمی در کتابش گشت ..
موهایش ریخته شد روی چشماش .. برای آوا دیده خوبی بود .. جذاب و خوشتیپ شاید هم درست مثل آن تیکه کاراملی که خورد ..
جونگکوک زل زد بهش و ات بود که تند نگاهش را دزدید .. جونگکوک کمی جدی انگشت هایش را در هم قفل کرد : خوب بریم سر جلسه .. اوکی
دخترک آب دهن شیرینش را قورت داد و تند گفت : اوهم
جونگکوک جدی گفت : از احساس این چند روز رو بهم بگو البته اگه میخواهی
دخترک کمی فکر کرد زیرا افکار اش هجوم آورد .. همانند با لحن مهربانی گفت: خوب...نمیدونم ..چند روزیه که آفتاب جوری دیگه ای شده
سکوت کرد .. دیدش ساف روی میز کره خورد ... و غرق افکارش... جونگکوک متوجه اش بود : هر شب با خیال وجود داره، هر صبح با واقعیت میشکنه. نه واقعی تموم میشه، نه خیالی شروع. من چیام؟
دخترک بی خیال نگاهش کرد سپس به سوالی که بهش داد فکر کرد با آرامش گفت : رویای کسی که بهش نمیرسی - اخم هایش تو هم رفت - یعنی عاشق شدین ؟ ؟...
جونگکوک نامفهوم نگاهش کرد در کسری ثانیه ای خندید .. بلند و بلند تر .. آوا شوکه نگاهش کرد پس یعنی درست بود او حالا در حسادت بسیار کمی قرار گرفته بود ضربان قلبش به شدت بالا رفت .. تا حدی که تپش قلب را متوجه میشد .. لبش را گزید .. جونگکوک اشک گوشه ای از چشمش را پاک کرد و همراه با خنده گفت : اوه.. آوا جان خندم .. گرفت ولی ببخشید - ساف نشست سپس دکمه کتش را باز کرد - خوب بریم سر جوابی که دادی .. آفرین دهنت واقعا خوبه رشته تحصیلی شما چی بود ؟
ات: خب .. آشپزی و تو آشپزی کیک و شیرینی ..
جونگکوک در ذهنش تکرار کرد٫ پس برای همینه که کیوتی ٫
.. دکتر ؟ .. با صدا زریف و بسیار آرام دلنشین زیرا صدایی پرنده کوچیک افکارش کنار رفت : آهان چیزی گفتی ؟
دخترک آواز خوان گفت : چیزی شده
جونگکوک: بریم رو جلسه .. دوست داری که رشته درسی تو جلو ببری
دخترک کمی فکر کرد و با مژه ها بلند گفت : معلومه که دوست دارم .. ولی میدونید که نمیشه
جونگکوک: .. تو خونه عوضا چطور پیش میره .. دخترک کمی فکر کرد و غمگین گفت : همش تو اتاقم هستم اگه برم بیرون .. میترسم نمیتونم برم
جونگکوک: چرا مگه راجبش حرف نزدیم ؟ .. ازت خواهش میکنم آوا ..
دخترک لحظه ای نگاهش کرد ولی با لبخند تلخی گفت : آره راجبش حرف زدیم .. و ازت ممنونم که حالمو خوب کردی.. هنوزم اون تیکه شیشه رو زیر بالشتم میزارم .. حدود چندین را. نزدیکم شده - غرق افکار ادامه داد - ولی با اپن تیکه شیشه از خودم محافظ کردم ..
جونگکوک در اهر لبخندی زد و سر تا پای آوا را آنالیز کرد سپس با اخم شیرینی گفت: از بچگی این مدل لباس میپوشیدی؟
آوا لحظه ای به یون می فکر کرد سپس تند گفت : چرا باید مثل اون دختره خیار لباس بپوشم ..
جونگکوک تو گلو محکم خندید : نه کیم ات نیازی نی که عصبی شی.. فقد میخواستم کمکت کنم که استایل تو ویژه کنی
در آخر کلمه اش چشمکی زد و خبیث خندید ، دخترک کمی فکر کرد ، و دست اش را زیر چانه برد کیوت و شیرین گفت : خوب.. دلم میخواد .. دیگه ..
دخترک برای لحظه ای سر بلند کرد .. نگاه تیز و مشکی دکتر جوان بیش از حد زیبا بود ممنون بود برای همه چی .. آروم و غمگین با شانه های لرزاند سر انداخت .. جونگکوک پاکت روشن رنگ را از جیب کتش بیرون آورد سپس به سمت آوا گرفت و با لحن خبیثی و جدی گفت : بیا اینم ماله بچه
ات کمی جدی ولی در حال کیوتی تند گفت : من بچه نیستم ..
جونگکوک مردونه و دندون نما خندید زیرا نگاه ای دختر تا حدی بچهگانه بود که او را به خنده بیاورد : آوا نمیخوری شکلات خوشمزه دارم
دخترک آروم دستش را دراز کرد و ازش گرفت مشغول کاغذ رنگی شد عصبی پلک زد ٫ بازو شو دیگه ٫ جونگکوک باز هم به این چهره دخترک خندید سپس با لحن غیض گفت : بده ببینم .. بده
آروم شکلات قهوه ای را از پاکت بیرون آورد سپس سمتش گرفت .. آوا نرم تیکه ای ازش را گاز زد .. کمی جوید و با چشم های رنگینکمانی به جونگکوک زل زد تند با لپ بزرگ گفت : وای .. خیلی ممنون
جونگکوک ریز خندید سپس از جلو ات بلند شد سپس روبه رو اش روی مبل نشست کتاب را باز کرد و خود کارش را در انگشت هایش چرخاند ..
ات تند مایه شیرین و کاراملی را قورت داد سپس روبه جونگکوک شد صاف و آروم نشست ..
جونگکوک کمی در کتابش گشت ..
موهایش ریخته شد روی چشماش .. برای آوا دیده خوبی بود .. جذاب و خوشتیپ شاید هم درست مثل آن تیکه کاراملی که خورد ..
جونگکوک زل زد بهش و ات بود که تند نگاهش را دزدید .. جونگکوک کمی جدی انگشت هایش را در هم قفل کرد : خوب بریم سر جلسه .. اوکی
دخترک آب دهن شیرینش را قورت داد و تند گفت : اوهم
جونگکوک جدی گفت : از احساس این چند روز رو بهم بگو البته اگه میخواهی
دخترک کمی فکر کرد زیرا افکار اش هجوم آورد .. همانند با لحن مهربانی گفت: خوب...نمیدونم ..چند روزیه که آفتاب جوری دیگه ای شده
سکوت کرد .. دیدش ساف روی میز کره خورد ... و غرق افکارش... جونگکوک متوجه اش بود : هر شب با خیال وجود داره، هر صبح با واقعیت میشکنه. نه واقعی تموم میشه، نه خیالی شروع. من چیام؟
دخترک بی خیال نگاهش کرد سپس به سوالی که بهش داد فکر کرد با آرامش گفت : رویای کسی که بهش نمیرسی - اخم هایش تو هم رفت - یعنی عاشق شدین ؟ ؟...
جونگکوک نامفهوم نگاهش کرد در کسری ثانیه ای خندید .. بلند و بلند تر .. آوا شوکه نگاهش کرد پس یعنی درست بود او حالا در حسادت بسیار کمی قرار گرفته بود ضربان قلبش به شدت بالا رفت .. تا حدی که تپش قلب را متوجه میشد .. لبش را گزید .. جونگکوک اشک گوشه ای از چشمش را پاک کرد و همراه با خنده گفت : اوه.. آوا جان خندم .. گرفت ولی ببخشید - ساف نشست سپس دکمه کتش را باز کرد - خوب بریم سر جوابی که دادی .. آفرین دهنت واقعا خوبه رشته تحصیلی شما چی بود ؟
ات: خب .. آشپزی و تو آشپزی کیک و شیرینی ..
جونگکوک در ذهنش تکرار کرد٫ پس برای همینه که کیوتی ٫
.. دکتر ؟ .. با صدا زریف و بسیار آرام دلنشین زیرا صدایی پرنده کوچیک افکارش کنار رفت : آهان چیزی گفتی ؟
دخترک آواز خوان گفت : چیزی شده
جونگکوک: بریم رو جلسه .. دوست داری که رشته درسی تو جلو ببری
دخترک کمی فکر کرد و با مژه ها بلند گفت : معلومه که دوست دارم .. ولی میدونید که نمیشه
جونگکوک: .. تو خونه عوضا چطور پیش میره .. دخترک کمی فکر کرد و غمگین گفت : همش تو اتاقم هستم اگه برم بیرون .. میترسم نمیتونم برم
جونگکوک: چرا مگه راجبش حرف نزدیم ؟ .. ازت خواهش میکنم آوا ..
دخترک لحظه ای نگاهش کرد ولی با لبخند تلخی گفت : آره راجبش حرف زدیم .. و ازت ممنونم که حالمو خوب کردی.. هنوزم اون تیکه شیشه رو زیر بالشتم میزارم .. حدود چندین را. نزدیکم شده - غرق افکار ادامه داد - ولی با اپن تیکه شیشه از خودم محافظ کردم ..
جونگکوک در اهر لبخندی زد و سر تا پای آوا را آنالیز کرد سپس با اخم شیرینی گفت: از بچگی این مدل لباس میپوشیدی؟
آوا لحظه ای به یون می فکر کرد سپس تند گفت : چرا باید مثل اون دختره خیار لباس بپوشم ..
جونگکوک تو گلو محکم خندید : نه کیم ات نیازی نی که عصبی شی.. فقد میخواستم کمکت کنم که استایل تو ویژه کنی
در آخر کلمه اش چشمکی زد و خبیث خندید ، دخترک کمی فکر کرد ، و دست اش را زیر چانه برد کیوت و شیرین گفت : خوب.. دلم میخواد .. دیگه ..
- ۱.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط