پارت ۸

پارت ۸
اولین دیدار
از زبان تارا
صبح بیدار شدم و رفتم مسواک زدم و آماده شدم و رفتم چای و شرینی خوردم
آیزاوا وارد شد و با کلی برگه
آیزاوا:صبح بخیر
تارا لبخند زد
تارا:صبح تو هم بخیر
آیزاوا:خوب خوابیدی
مغز تارا:یا خدا از آیزاوا بعیده این سوال رو بپرسه
تارا:آره خوب خوابیدم تو چی
آیزاوا:بد نبود
تارا سر تکان داد
آیزاوا:آماده ایی
تارا:چرا ‌
آیزاوا:از کوئکرت استفاده میکنی ببینم آیا اون گربه تیکه تیکه شده کار دانش آموزان است یا نه
تارا:آها باشه من کاملا آماده هستم ولی یه سوال
آیزاوا:بپرس
تارا:اگه کار دانش آموزان بود چیکار میکنی
آیزاوا:اخراجشون میکنم
تارا صدایش لرزید
تارا:اوه ...وا‌‌.‌.واقعا
آیزاوا:کاملا جدیم
خب آیزاوا و تارا به سمت اتاقی رفتن که دانش آموزان یکی یکی میرن داخل اتاق و حقیقت را میگن
از میدوریا شروع شد
تارا کوئکرش را فعال کرد
چشمانش سبز شد و موهایش بالا رفت
تقربیا مثل آیزاوا
تارا:چهارشنبه اون هفته چیکار کردی
میدوریا:ر....رفتم تمرین با آل مایت
آیزاوا:از میدوریا پسر خوبی یک گربه را تیکه تیکه نمیکنه
تارا:نفر بعدی
باکوگو وارد شد
تارا:چهارشنبه چیکار اون هفته چیکار کردی
باکوگو:داشتم فکر میکردم چطوری او کله سبز رو شکست بدم (کله سبز همون میدوریا است)
بعد از ۴ ساعت رسیدن به یک دانش آموز مشکوک
یک پسر با موهای سیاه و چشمان قرمز
تارا:چهارشنبه اون هفته چیکار کردی
پسر مشکوک:گربه را تیکه تیکه کردم و پرت کردم پشت مدرسه
تارا تعجب کرد
تارا:چرا همچین کاری کردی
پسر مشکوک:برام یک سرگرمی که اطرافیان را بترسانم بخصوص معلمان
آیزاوا تعجب کرد و کمی عصبی شد
آیزاوا:باید برم به مدیر بگم
آیزاوا رفت بعد از ده دقیقه یا مدیر نزو آمد
مدیر نزو:الکس همچین کاری کرده
آیزاوا:بله (اسم پسر مشکوک الکس است)
مدیر نزو: من میرم به خانوادش زنگ بزنم
الکس:من خانواده ندارم
تارا ناراحت شد
تارا زم زمه کرد:خدای من
آیزاوا دستشو گذاشت روی شانه تارا
این یک پیام بود:نگران نباش
تارا سر تکان داد
بعد از ۱ ساعت الکس را بردند یک جا که برای بیماران که مشکلی روانی دارند
و خب فهمیدن که الکس این مشکل رو داشت
تارا در سالن معلمان تنها نشسته بود و داشت به الکس فکر می‌کرد
آیزاوا وارد شد با یک لیوان چای
نزدیک تارا رفت و چای را بهش داد
تارا:ممنونم ازت
آیزاوا:داری بهش فکر میکنی
تارا:باورم نمیشه
آیزاوا:خب نمیشه کاریش کرد ولی خب خوب میشه
تارا:امیدوارم همینطور باشه
تارا چشمانش را بست تا کمی به چشمانش استراحت بده
آیزاوا داشت بهش نگاه میکرد
تارا چشماش رو باز کرد و نگاه های آیزاوا را احساس کرد و برگشت بهش نگاه کرد
آیزاوا سرخ شد و بلند شد و میخواست بره
آیزاوا:بعدن میبینمت
تارا سرگرم شده بود
تارا:همچین
امیدوارم خوشتون اومده باشه
پارت ۸ رو فردا میذارم 🎀🎀🌚
دیدگاه ها (۳)

خب خب بچه ها این همون الکس هست که گربه رو تیکه تیکه کرد و پش...

سلام به همه خبببب اومدم بهتون بگم که ببخشید واسه. چند روز پا...

به نام خدا پارت ۶ اولین دیدار از زبان آیزاوا نکنه جدی جدی یک...

به نام خدا پارت ۵ اولین دیدار از زبان تارا وقتی رفتم پشت مدر...

سیلام سیلام. این پارت قراره که اشکتون رو دراره.😭پارت10(اگه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط