My professor
My professor
Chapter:2
Part:25
سعی کرد به خودش بیاد ولی داغون تر از اون بود که بتونه حفظ ظاهر کنه .....
سرگرد «کیم سوکجين» ، با پیراهن و شلوار سرمه ای که درجه های طلایی رو سرشون ثابت شده بود وارد اتاق شد و احترام نظامی گذاشت ...
از اونجا که با نامجون تو یه دانشکده درس خونده بود و سالها باهاش رفاقت داشت فورا متوجه کلافگیش شد .....
مینیک چهره ی جین رنگ نگرانی و دلسوزی گرفت ... کلاه لبه دارشو از سر دراورد ....
جلوی بالاتنه ش ثابت نگهش داشت و نزدیک تر رفت
جین:هي رفيق ....
نگاهی به آشفتگی روی میز کار نامجون انداخت
جین :شرط میبندم تا الان خونتو دزد زده...ببینم تو گلی چیزی نداری بری بهش آب بدی؟ ... آخرش اینجا کپک میزنی قهوه میخوری بیارم؟
نامجون که انگار به هیچ چیزی جز پرونده اجازه ی گذر از ذهنشو نمیداد کاملا جدی گفت:
نامجون:از گالری چخبر؟
جین :هیچ خبری از نقاشی جدید نیست ، به نظر میاد لو رفتیم ...
نامجون مشت محکی رو میز کوبید و دندوناشو رو هم فشار داد
نامجون:گندش بزنن !!!
و بعد به حالت کلافه و متفکر دستاشو جلوی لباش به هم گره زد ....
آرنجشو به میز تکیه داد و در حالی که نگاهش رو به نقطه کور خیره مونده بود زیر لب گفت:
نامجون:این آشغالا بينمون نفوذی دارن .....
جين كف اتاق رو نگاه کرد و بعد گفت:
جین :میدونم سوال مسخره ايه اما جز من و اون کارشناس با کسی در مورد اون نقاشی حرف زدی ؟
نامجون که فورا تصویر بهت زده ی هیزل جلو چشمش اومده بود
خواست دهن باز کنه بگه خواهرم ... اما ترسید ... یه ترس ناشناخته رو برای اولین بار تجربه کرد ....
هیزل... خواهر کوچولوی قابل اعتمادش فقط برای خودش قابل اعتماد بود....
و ممکن بود تصویرش تو ذهن همکارش خراب شه ... چیزی که در مورد هیزل حتی اجازه ی فکر کردن دربارش رو به خودش نمیداد ممکن بود تبدیل به یه شک بزرگ تو دل کیم سوك جين بشه ...
ثانیه های متوالی این ترس اونو تو یه سکوت عميق فرو برد ....
اما با یادآوری اینکه هیزل چه دختر دسته گل و عاقلیه این ترسو کنار زد .....
و کاملا با اعتماد به نفس گفت:
نامجون: خواهرم...اون همیشه ایده های فوق العادی ای برای حل مسئله مطرح میکنه....
لحنش اونقدر محکم بود که انگار داره در مورد به قدیسه ی معتمد صحبت میکنه
جین رو چهره ی جدی نامجون دقیق شد
جین :تا حالا به این فکر کردی که تونی مونتانا
ممکنه بیشتر از اونی که فک میکنی بهت نزدیک باشه؟
نامجون با همون ژست کلافه چشماشو بالا داد و جین رو نگاه کرد .....
ادامه دارد...
دیدید بالاخره جین اومد؟
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:25
سعی کرد به خودش بیاد ولی داغون تر از اون بود که بتونه حفظ ظاهر کنه .....
سرگرد «کیم سوکجين» ، با پیراهن و شلوار سرمه ای که درجه های طلایی رو سرشون ثابت شده بود وارد اتاق شد و احترام نظامی گذاشت ...
از اونجا که با نامجون تو یه دانشکده درس خونده بود و سالها باهاش رفاقت داشت فورا متوجه کلافگیش شد .....
مینیک چهره ی جین رنگ نگرانی و دلسوزی گرفت ... کلاه لبه دارشو از سر دراورد ....
جلوی بالاتنه ش ثابت نگهش داشت و نزدیک تر رفت
جین:هي رفيق ....
نگاهی به آشفتگی روی میز کار نامجون انداخت
جین :شرط میبندم تا الان خونتو دزد زده...ببینم تو گلی چیزی نداری بری بهش آب بدی؟ ... آخرش اینجا کپک میزنی قهوه میخوری بیارم؟
نامجون که انگار به هیچ چیزی جز پرونده اجازه ی گذر از ذهنشو نمیداد کاملا جدی گفت:
نامجون:از گالری چخبر؟
جین :هیچ خبری از نقاشی جدید نیست ، به نظر میاد لو رفتیم ...
نامجون مشت محکی رو میز کوبید و دندوناشو رو هم فشار داد
نامجون:گندش بزنن !!!
و بعد به حالت کلافه و متفکر دستاشو جلوی لباش به هم گره زد ....
آرنجشو به میز تکیه داد و در حالی که نگاهش رو به نقطه کور خیره مونده بود زیر لب گفت:
نامجون:این آشغالا بينمون نفوذی دارن .....
جين كف اتاق رو نگاه کرد و بعد گفت:
جین :میدونم سوال مسخره ايه اما جز من و اون کارشناس با کسی در مورد اون نقاشی حرف زدی ؟
نامجون که فورا تصویر بهت زده ی هیزل جلو چشمش اومده بود
خواست دهن باز کنه بگه خواهرم ... اما ترسید ... یه ترس ناشناخته رو برای اولین بار تجربه کرد ....
هیزل... خواهر کوچولوی قابل اعتمادش فقط برای خودش قابل اعتماد بود....
و ممکن بود تصویرش تو ذهن همکارش خراب شه ... چیزی که در مورد هیزل حتی اجازه ی فکر کردن دربارش رو به خودش نمیداد ممکن بود تبدیل به یه شک بزرگ تو دل کیم سوك جين بشه ...
ثانیه های متوالی این ترس اونو تو یه سکوت عميق فرو برد ....
اما با یادآوری اینکه هیزل چه دختر دسته گل و عاقلیه این ترسو کنار زد .....
و کاملا با اعتماد به نفس گفت:
نامجون: خواهرم...اون همیشه ایده های فوق العادی ای برای حل مسئله مطرح میکنه....
لحنش اونقدر محکم بود که انگار داره در مورد به قدیسه ی معتمد صحبت میکنه
جین رو چهره ی جدی نامجون دقیق شد
جین :تا حالا به این فکر کردی که تونی مونتانا
ممکنه بیشتر از اونی که فک میکنی بهت نزدیک باشه؟
نامجون با همون ژست کلافه چشماشو بالا داد و جین رو نگاه کرد .....
ادامه دارد...
دیدید بالاخره جین اومد؟
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۰k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط