گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم وچیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد وهندوانهٔ خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد،و مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد،فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده هست و این هندوانه خوب را بخاطر پول.

وای اگر این تفکر در کل زندگی ما باشه

حکایت
#خاص
دیدگاه ها (۲)

نگاهِ پنجره رو به انتظارِ کوچه نیمه باز...و عابریکه بی صدااز...

سحـــر بلبل حکـــایت با صبا کردکه عشـــق روی گل با ما چه‌ها ...

من میخواهم برگردم به کودکی 🌺🌺میخواهم برگردم،به روزهایِ خوبیک...

#خاص #عکس_نوشته_فانتزی

Bluelock scenario P.t 2

#play_back#پارت_۱ ویو جین : امروز از خواب پاشدم . ساعت ۱ بعد...

اینو همین الان نوشتم به مناسبت ۲۵ تایی شدنمون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط