عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۲۱
ویو راوی
تهیونگ محکم گلوی املیا رو گرفته بود و به سمت دیوار هل داد و املیا رو به دیوار چسبوند اکثر خدمتکار ها همه دم در اتاق جمع شده بودن و در حال تماشا بودن که تهیونگ گفت
_ ببند دهنتو ......هنوز ددری خودتو تبرئه میکنی؟
+ن..نکر...دم ( خفه)
_تک تک پادشاهی فرانسه قابل اعتماد نیستن ........دروغ گفتن براتون عین نفس کشیدنه ،انگار تو خونتونه.......گوش کن ازدواج ما نمیتونه کینه بین انگلیس و فرانسه رو از بین ببره
تهیونگ دستشو محکم تر شد و همین باعث درد شدید املیا شد
_از این به بعد اگر به وسایل من دست بزنی میتونی برگردی فرانسه ......منتها این بار جنازه ات برمیگرده اونجا .........فهمیدییییی ( آخرشو با عربده)
املیا از درد چشماشو بسته بود که یهو ملکه به همراه دختری وارد اتاق شد اومد سمتشون و با دستش دست تهیونگ رو از گلوی املیا برداشت
ملکه=افرین .....واقعا افرین .....کپی پدرتی.....تهیونگ همین الان از اتاق برو بیرون ( فریاد)
_مادر..... ولی ( عصبانی )
ملکه =برو ....بعدا میام باهات حرف میزنم
تهیونگ با اعصبانیت از اتاق رفت بیرون
ملکه به سوی خدمتکارا اومد و گفت
ملکه =برين همتون .....زود باشید
همه رفتن ،املیا روی زمین افتاده بود و از خفگی نفس نفس میزد کنارش هم دقیقا همون دختر مو بلوند بود که داشت پشت املیا رو نوازش میکرد ، ملکه به سمت املیا اومد و بلندش کرد و نشوندش رو تخت
+ من قسم میخورم کار من نبود
ملکه= میدونم عزیزم ...میدونم
دختر=فک کنم کار سارا بود
ملکه=فک نکن مطمئن باش .......این شکلی نگاه نکن املیا جان .....درست من مادر سارام ولی سارا بچه ای من نیست
+چه شکلی ؟
ملکه =سارا از همسر اول پادشاه هست ولی موقع زایمان از دنیا رفتن و بعدش تهیونگ من به دنیا اومد ......من یه جورایی برای سارا مادری کردم
....................
پارت ۲۱
ویو راوی
تهیونگ محکم گلوی املیا رو گرفته بود و به سمت دیوار هل داد و املیا رو به دیوار چسبوند اکثر خدمتکار ها همه دم در اتاق جمع شده بودن و در حال تماشا بودن که تهیونگ گفت
_ ببند دهنتو ......هنوز ددری خودتو تبرئه میکنی؟
+ن..نکر...دم ( خفه)
_تک تک پادشاهی فرانسه قابل اعتماد نیستن ........دروغ گفتن براتون عین نفس کشیدنه ،انگار تو خونتونه.......گوش کن ازدواج ما نمیتونه کینه بین انگلیس و فرانسه رو از بین ببره
تهیونگ دستشو محکم تر شد و همین باعث درد شدید املیا شد
_از این به بعد اگر به وسایل من دست بزنی میتونی برگردی فرانسه ......منتها این بار جنازه ات برمیگرده اونجا .........فهمیدییییی ( آخرشو با عربده)
املیا از درد چشماشو بسته بود که یهو ملکه به همراه دختری وارد اتاق شد اومد سمتشون و با دستش دست تهیونگ رو از گلوی املیا برداشت
ملکه=افرین .....واقعا افرین .....کپی پدرتی.....تهیونگ همین الان از اتاق برو بیرون ( فریاد)
_مادر..... ولی ( عصبانی )
ملکه =برو ....بعدا میام باهات حرف میزنم
تهیونگ با اعصبانیت از اتاق رفت بیرون
ملکه به سوی خدمتکارا اومد و گفت
ملکه =برين همتون .....زود باشید
همه رفتن ،املیا روی زمین افتاده بود و از خفگی نفس نفس میزد کنارش هم دقیقا همون دختر مو بلوند بود که داشت پشت املیا رو نوازش میکرد ، ملکه به سمت املیا اومد و بلندش کرد و نشوندش رو تخت
+ من قسم میخورم کار من نبود
ملکه= میدونم عزیزم ...میدونم
دختر=فک کنم کار سارا بود
ملکه=فک نکن مطمئن باش .......این شکلی نگاه نکن املیا جان .....درست من مادر سارام ولی سارا بچه ای من نیست
+چه شکلی ؟
ملکه =سارا از همسر اول پادشاه هست ولی موقع زایمان از دنیا رفتن و بعدش تهیونگ من به دنیا اومد ......من یه جورایی برای سارا مادری کردم
....................
- ۳.۰k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط