گاهی فکر می‌کنم

گاهی فکر می‌کنم
بر میدان اصلی شهر شلاقت بزنم
تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه اول چاپ کنند
و آن‌ها که نمی‌دانند، بدانند که معشوق من تویی
از تجربه‌ی عشق پشت پرده
از بازی نقش‌های کلاسیک خسته شدم
می‌خواهم صحنه تئاتر را بالا ببرم
نمایشنامه را پاره کنم
کارگردان را بکشم
و مقابل همه‌ی مردم اعلام کنم
که من عاشق معاصرم
و به‌رغم کراهت این قرن معشوق من تویی
می‌خواهم مجلات اعتراف کنند
که من بزرگترین آنارشیست قرنم
این بهترین فرصت است
که با تو در یک عکس باشم
تا عاشقان صفحه‌های جنایی - عشقی بخوانند
که معشوق من تویی ..
دیدگاه ها (۲)

دعای زیبای شب..خداونداآرامم کن همان گونه که دریا را پس از هر...

ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﻋﺸﻖ ﺣﻜﺎﻳﺘﻲ ﺍﺳﺖ ﺗﻠﺦ ﻛﻪ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻭ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺍﺏ...

یادِ تو،که مرا در بر می گیرد ..ترنمِ خواستنت،در چشمهایم خ...

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ,بلکه به دست فراموشی سپردن ...

تئاتر موزیکال هملت ایرانی: عصر فترت

سلام ، گفته بودم کاربری که در نظرات با هر موضوعی بهم توهین ک...

نامه سرگشاده حسین دهباشیبه جواد موگوییجواد آقای موگویی!سلام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط