سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۵}
||پارت هفتم ||
نام سناریوی:
《هوی احمق .... وایسا》
(صحنه: اتاق بیمارستان U.A - ساعت ۵ صبح. نور ملایم طلوع از پشت پردههای آبی میتابد. میدوریا روی تخت دراز کشیده، سرم وصل است و مونیتورها با ریتمِ آرام ضربان قلبش را نمایش میدهند. پلکهایش میلرزد و بهزودی باز میشود.)
میدوریا: (چشمانش نیمهباز، تمرکز روی سقفِ مهآلود. صدایش خشدار و شکسته است)
"...کا...چان...؟ گروگانها... کیری... خوبن...؟"
اوراراکا: (که کنار تخت نشسته، با جهش میپرد. اشکها روی گونههایش میدرخشند)
"ایزوکو! بله، همه نجات دادن! کریشیما فقط زخمهای سطحیه! تو... تو چطوری؟!"
میدوریا: (لبخندی ریز روی لبهای ترکخوردهاش مینشیند. دستش بیهدف به سمت بالا میآید، انگار میخواهد چیزی را بگیرد)
"خوب... خوبه... پس..."
(ناگهان چهرهاش از درد تاب برمیدارد. دستش روی پیشانی خونبسته فرومیرود. مونیتورها بوق ممتد میکشند.)
اوراراکا: (فریاد میزند به سمت در)
"آیزاوا-سنسی! کمک! هوشیاریش رو از دست میده!"
(دوربین به راهروی بیرون برش میخورد. باکوگو با لیوان قهوهای که از دستش میریزد، به سمت اتاق میدود. در لحظهٔ رسیدن، میدوریا دوباره بیهوش است. دستانش بیجان روی پتو افتادهاند.)
باکوگو: (در آستانهٔ در میایستد، نفسنفس میزند. مشتش را به چهارچوب میکوبد، اما صدایش بیوزن است)
"...احمق... همیشه همینه. حتی وقتی جونتو رو تو کف دست گرفتی، بازم به فکر دیگرانی..."
آیزاوا: (با عجله وارد میشود، دستگاهها را چک میکند)
"ضربهٔ مغزی باعث شده هوشیاریش ناپایدار باشه. باید استراحت مطلق باشه، باکوگو. حتی اگه بیدار شد، تو نباید—"
باکوگو: (حرفش را قطع میکند، بدون آنکه نگاه کند)
"میفهمم. برو بیرون."
(وقتی اتاق خالی میشود، باکوگو قدمی به تخت نزدیک میشود. دستش لرزان به سمت مهرهٔ ققنوس روی میز دراز میرود، اما نیمهکاره متوقف میشود. دوربین به پشتش زوم میکند که خم شده، موهای بلوندش سایهٔ صورتش را پنهان کرده.)
باکوگو: (زمزمهای که فقط مونیتورها میشنوند)
"...گروگانها خوبن. کیری... کیریهم خوبه. پس تو هم... *تو هم* خوب میشی، ها؟ قرار نبود همیشه از من جلو بزنی؟"
(میدوریا پاسخی نمیدهد. تنها صدای بوقِ مونیتور است که ریتمِ زندگی را میشمارد. باکوگو روی صندلی کنار تخت فرومیرود، دستانش را به موهایش میگیرد. صحنه محو میشود به تصویرِ بازوی میدوریا که زیر نور صبح، جای زخمهای قدیمی و جدید مثل نقشهٔ جنگ میدرخشد...)
پایان پارت هفتم با:
- تصویر نهایی: دستکشِ باکوگو که روی زمین افتاده، کنار مهرهٔ ققنوس. روی دستکش، با خطِ لرزان نوشته شده: "ببخشید".
- موسیقی: آهنگِ پیانوی آرام با نُتهای ناتمام.
ادامه دارد
||پارت هفتم ||
نام سناریوی:
《هوی احمق .... وایسا》
(صحنه: اتاق بیمارستان U.A - ساعت ۵ صبح. نور ملایم طلوع از پشت پردههای آبی میتابد. میدوریا روی تخت دراز کشیده، سرم وصل است و مونیتورها با ریتمِ آرام ضربان قلبش را نمایش میدهند. پلکهایش میلرزد و بهزودی باز میشود.)
میدوریا: (چشمانش نیمهباز، تمرکز روی سقفِ مهآلود. صدایش خشدار و شکسته است)
"...کا...چان...؟ گروگانها... کیری... خوبن...؟"
اوراراکا: (که کنار تخت نشسته، با جهش میپرد. اشکها روی گونههایش میدرخشند)
"ایزوکو! بله، همه نجات دادن! کریشیما فقط زخمهای سطحیه! تو... تو چطوری؟!"
میدوریا: (لبخندی ریز روی لبهای ترکخوردهاش مینشیند. دستش بیهدف به سمت بالا میآید، انگار میخواهد چیزی را بگیرد)
"خوب... خوبه... پس..."
(ناگهان چهرهاش از درد تاب برمیدارد. دستش روی پیشانی خونبسته فرومیرود. مونیتورها بوق ممتد میکشند.)
اوراراکا: (فریاد میزند به سمت در)
"آیزاوا-سنسی! کمک! هوشیاریش رو از دست میده!"
(دوربین به راهروی بیرون برش میخورد. باکوگو با لیوان قهوهای که از دستش میریزد، به سمت اتاق میدود. در لحظهٔ رسیدن، میدوریا دوباره بیهوش است. دستانش بیجان روی پتو افتادهاند.)
باکوگو: (در آستانهٔ در میایستد، نفسنفس میزند. مشتش را به چهارچوب میکوبد، اما صدایش بیوزن است)
"...احمق... همیشه همینه. حتی وقتی جونتو رو تو کف دست گرفتی، بازم به فکر دیگرانی..."
آیزاوا: (با عجله وارد میشود، دستگاهها را چک میکند)
"ضربهٔ مغزی باعث شده هوشیاریش ناپایدار باشه. باید استراحت مطلق باشه، باکوگو. حتی اگه بیدار شد، تو نباید—"
باکوگو: (حرفش را قطع میکند، بدون آنکه نگاه کند)
"میفهمم. برو بیرون."
(وقتی اتاق خالی میشود، باکوگو قدمی به تخت نزدیک میشود. دستش لرزان به سمت مهرهٔ ققنوس روی میز دراز میرود، اما نیمهکاره متوقف میشود. دوربین به پشتش زوم میکند که خم شده، موهای بلوندش سایهٔ صورتش را پنهان کرده.)
باکوگو: (زمزمهای که فقط مونیتورها میشنوند)
"...گروگانها خوبن. کیری... کیریهم خوبه. پس تو هم... *تو هم* خوب میشی، ها؟ قرار نبود همیشه از من جلو بزنی؟"
(میدوریا پاسخی نمیدهد. تنها صدای بوقِ مونیتور است که ریتمِ زندگی را میشمارد. باکوگو روی صندلی کنار تخت فرومیرود، دستانش را به موهایش میگیرد. صحنه محو میشود به تصویرِ بازوی میدوریا که زیر نور صبح، جای زخمهای قدیمی و جدید مثل نقشهٔ جنگ میدرخشد...)
پایان پارت هفتم با:
- تصویر نهایی: دستکشِ باکوگو که روی زمین افتاده، کنار مهرهٔ ققنوس. روی دستکش، با خطِ لرزان نوشته شده: "ببخشید".
- موسیقی: آهنگِ پیانوی آرام با نُتهای ناتمام.
ادامه دارد
- ۳.۲k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط