تو از چشمهایم خوندی

تو از چشمهایم خوندی

که داغ اتش دارد این تن و دلم از این بدعت تکرار خسته

فقط یک چیز مرا ارام نگاه میدارد... نوازش دستانت

چه ارامشی دارد نگاهت همین است که از مرگ نیز نمیترسم

قلبم رو به سردیست ولی سرشک اشکت چو اتش برمن میبارد

با اشکهایت غسلم کن با نوازش اخر چشماهیم را ارام کن

در این فرصت اخر یک لبخند مهمانم کن

نبینم بعد رفتنم قصه از غصه میبافی
دیدگاه ها (۱۶)

پرنده هایی که روی شاخه نشستند ، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارن...

اگر مثبت فکر کنید ، صدا تبدیل به موسیقی می شود... حرکت تبدیل...

پگاه نگاهت دمید بر دل رمیده م باران که دیشب میبارید قصه دلت...

خاطرات عجیبند ! گاهی گریه میکنم به یاد روزهایی که با هم میخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط