「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 94
✦.................................

لینا دوباره خودش را روی مبل انداخت؛ موهایش همه طرف پخش شده بود آیلین هم کنار مبل آبی ایستاده بود و داشت موهایش را مرتب می‌کرد.

تهیونگ همانجا ایستاده بود؛ نگاهش ناخودآگاه چند ثانیه روی صورت آیلین ماند. بعد روی موهای آشفته‌اش بعد روی لبخندی که هنوز گوشه لبش مانده بود.

لینا ناگهان متوجه نگاه برادرش شد، اول به تهیونگ نگاه کرد بعد به آیلین، بعد دوباره به تهیونگ و لبخند خیلی خیلی مشکوکی روی صورتش نشست.

اما برخلاف همیشه چیزی نگفت؛ هیچی، فقط خیلی آرام لبش را گاز گرفت و نگاهش را از آن دو گرفت

تهیونگ متوجه چیزی نش؛ کتش را از تنش درآورد و روی دسته مبل انداخت

بعد خیلی عادی گفت:

_ کمتر سروصدا کنید

و بدون منتظر ماندن برای جواب سمت آشپزخانه رفت

لینا چند ثانیه صبر کرد همین که مطمئن شد تهیونگ از هال خارج شده آرام سرش را برگرداند

آیلین هنوز داشت موهایش را مرتب می‌کرد

لینا با لبخند خبیثی گفت:

لینا: اوه

آیلین مشکوک نگاهش کرد

+ چیشد؟

لینا ابرویی بالا انداخت و لبخندش بزرگ‌تر شد

لینا: هیچی

+ کنجکاو شدم بگو

لینا سرش را تکان داد

لینا: تو همیشه درباره همچی کنجکاوی... نمیگم

+ لینا

لینا ناگهان از روی مبل پرید

لینا: نمیگم که نمیگم

+ وایسا ببینم

و هر دو شروع به دویدن کردند؛ لینا از کنار میز رد شد، آیلین پشت سرش

لینا در حال خندیدن گفت:

لینا: نمی‌تونی بگیریم

+ اوه جدی؟ الان نشونت میدم بچه پرو

از آشپزخانه صدای تهیونگ آمد:

_ آروم‌تر

اما هیچ‌کدام گوش نکردند، لینا دور کاناپه پیچید و با خنده گفت:

لینا: بگیر اگه می‌تونی

تهیونگ از آشپزخانه بیرون آمد

_ گفتم آروم‌تر

باز هم توجهی نکردند، صدای خنده‌شان کل هال را پر کرده بود

تهیونگ آه کوتاهی کشید

_ انگار از باغ وحش فرار کردن

لینا دوباره از جلوی راهرو رد شد و آیلین دنبالش

+ وایسا

لینا برگشت تا چیزی بگوید، همان لحظه پای آیلین به پایه باریک میز کنار راهرو گیر کرد

+ آخ

بدنش به جلو رفت و تعادلش را از دست داد، خنده‌ها همان لحظه قطع شد. تهیونگ فوراً سرش را بلند کرد

لینا خشک شد

آیلین یک قدم عقب رفت؛ اما نتوانست وزنش را درست روی پایش بیندازد

+ آخ...

این بار صدایش خیلی آرام‌تر بود اما دقیقاً همین آرام بودنش باعث شد تهیونگ بیشتر نگران شود؛ در کمتر از چند ثانیه خودش را به آن‌ها رساند

_ چی شد؟

+ هیچی

اما موقع گفتن جمله ناخودآگاه دستش رفت سمت مچ پایش

تهیونگ همان لحظه متوجه شد اخم روی صورتش نشست آن اخمی که معمولاً قبل از بازخواست یک سرباز دیده می‌شد

_ پاتو نشون بده

+ لازم نیست

_ آیلین!

+ واقعاً چیز مهمی نیست

لینا آرام یک قدم عقب رفت

لینا: من میرم...

هر دو همزمان به او نگاه کردند

لینا فوراً دست‌هایش را بالا برد

لینا: نه که فرار کنم‌ها... فقط حس می‌کنم اینجا جای من نیست

و بلافاصله عقب‌عقب رفت
چند ثانیه بعد دیگر اثری از لینا نبود

+ خائن

صدای غرغر آیلین باعث شد تهیونگ برای یک لحظه چشم‌هایش را ببندد

_ الان وقت این حرفاست؟

+ خب فرار کرد دیگه

_ بشین

+ نمیخوام

_ خودت بشینی بهتره

این بار لحنش جوری بود که آیلین فهمید بهتر است بحث نکند... آرام روی مبل نشست؛ تهیونگ روبه‌رویش زانو زد
و همین باعث شد آیلین برای چند لحظه ساکت شود

مرد خیلی آرام مچ پایش را گرفت

+ آخ...

_ درد گرفت؟

+ نه

چند ثانیه سکوت، آیلین لبش را جمع کرد

تهیونگ نگاهی به مچ پایش انداخت؛ رنگ پوست آن قسمت کم‌کم قرمز شده بود

_ بلند شو

+ کجا؟

_ اتاقت

+ خودم میرم

همان لحظه خواست بلند شود روی پایش فشار آورد، و بلافاصله صورتش جمع شد

+ آییی...

تهیونگ فقط نگاهش کرد نگاهی که دقیقاً می‌گفت: «حرف دیگه‌ای داری؟»

+ خب... شاید یکم درد داشته باشه

_ یکم؟

+ خیلی کم

تهیونگ نفس عمیقی کشید بعد بدون هیچ حرفی بازویش را گرفت

_ راه بیا

+ خب دارم راه میام دیگه!!

_ نه. داری لنگ میزنی

+ خیلی بی‌ادبی

گوشه لب تهیونگ خیلی کم تکان خورد

_ و تو خیلی دردسرسازی

آیلین خواست جواب بدهد اما تهیونگ آرام کمکش کرد از پله‌ها بالا برود و تمام مدت برخلاف اخم همیشگی‌اش، نگاهش حتی یک لحظه هم از مچ پای قرمز آیلین جدا نشد.. ـ

وقتی به طبقه بالا رسیدند، آیلین دیگر از درد چیزی نمیگفت البته نه چون دردش کمتر شده بود، فقط چون هر بار سرش را بالا می‌آورد، نگاه تهیونگ را روی خودش می‌دید و نمی‌خواست بیشتر از این نگرانش کند

جلوی اتاق ایستادند، تهیونگ در را باز کرد

...

شرط: ۲۵ بازنشر
دیدگاه ها (۳)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92 ✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط