مستان پدرام را بغل کرد و پنجره را باز کردند. مستان با خوش
مستان پدرام را بغل کرد و پنجره را باز کردند. مستان با خوشحالی منتظر بود، پشت پنجره دشتی از گل باشد یا علفزاری سرسبز ولی از دیدن منظره پشت پنجره خشکش زد. پدرام را روی زمین گذاشت و هاج و واج نگاه کرد. محمود که اسباب به دست وارد اتاق شده بود متوجه حالت مستان شد و گفت:« چیه چرا خشکت زده، منم اولش تعجب کردم، همه پشت خونشون باغ گل و درخت دارند ما باغ اموات داریم» و بعد خندید. مستان از خنده محمود لجش گرفت ولی چیزی نگفت و با ترس پنجره را بست و به سمت محمود برگشت و گفت:« محمود اینجا ترسناکه ». محمود در حالی که وسایل را روی زمین می گذاشت گفت:« حالا چیه مگه یه قبرستون قدیمی چه ترسی داره.» و بعد رفت تا بقیه اسباب را بیاورد. مستان سریع پدرام را بغل کرد و با هراس پشت سر محمود راه افتاد و از خانه خارج شد.
- ۷۷۲
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط