Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹³
روزها در آپارتمانِ کوچکِ ا/ت، با ترکیبی از تنش و آرامشِ شکننده سپری میشد. ا/ت و جونگکوک، در پناهِ دیوارهایِ رنگی و نقاشیها، سعی در رمزگشاییِ رازهایِ تاریکِ «نظمِ مطلق» داشتند. کارتِ سیاه، که حالا رویِ میزِ چوبیِ کهنه قرار داشت، هر روز صبح، با نوری ضعیف و مرموز میدرخشید، انگار که آنها را به چالش میکشید.
«باز هم هیچی.» ا/ت با ناامیدی گفت و رویِ کاناپهیِ کهنه نشست. «فقط اون گرما و لرزشِ خفیف. انگار که کارت داره بهم میگه 'یه چیزی اینجاست، ولی نمیتونی ببینی'.»
جونگکوک که کنارِ پنجره ایستاده بود و به خیابانِ شلوغِ بیرون خیره شده بود، آهی کشید. «شاید باید از زاویهیِ دیگهای بهش نگاه کنیم. شاید مشکل از کارت نیست. شاید مشکل از ماست. یا از چیزی که اطرافمونه.»
او به سمتِ ا/ت برگشت. «یادته گفتی که وقتی سعی میکنی احساسات رو ببینی، دورِ من یه هالهٔ آبیِ آرامش و دورِ خودت یه هالهٔ بنفش-قرمزِ ترس میبینی؟»
ا/ت سر تکان داد. «آره. ولی وقتی با هم بودیم، این رنگها قاطی میشدن. مثلِ یه گردابِ رنگی.»
«دقیقاً.» جونگکوک با هیجان گفت. «اون گرداب، شاید نشونهٔ پیوندِ بینِ ما باشه. پیوندی که اونها ازش میترسن. شاید 'نظمِ مطلق' از چیزهایی میترسه که قابلِ پیشبینی نیستن. احساساتِ قوی، پیوندهایِ غیرمنتظره، قدرتهایی که از دلِ همین آشفتگیها بیرون میان.»
او به سمتِ میز رفت و کارتِ سیاه را برداشت. «این کارت… شاید یه جورِ 'رزونانس' داشته باشه. شاید با احساساتِ قوی، یا خاطراتِ خاص، واکنش نشون بده.»
ا/ت با کنجکاوی پرسید: «منظورت چیه؟ چطور میتونیم این کار رو امتحان کنیم؟»
«من امتحان کردم، ولی چیزی حس نکردم.» جونگکوک گفت. «ولی تو… تو میتونی انرژی رو ببینی. شاید لازم باشه که یک خاطرهٔ خیلی قوی، چه خوب و چه بد، رو بهش نزدیک کنی.»
ا/ت کمی فکر کرد. خاطره؟ چه خاطرهای میتونست انقدر قوی باشه که با این کارتِ مرموز واکنش نشون بده؟ ناگهان، تصویری در ذهنش جرقه زد؛ تصویری از بچگی، زمانی که در آغوشِ مادرش، زیرِ نورِ مهتاب، احساسِ امنیتِ مطلق میکرد. حسِ گرمایِ آغوشِ مادر، صدایِ لالاییِ آرامشبخش…
او با تردید، کارتِ سیاه را از جونگکوک گرفت. چشمهایش را بست و سعی کرد خودش را به آن لحظه ببرد. تمامِ تمرکزش را رویِ حسِ امنیت، عشق و آرامش گذاشت. صدایِ لالاییِ مادر در گوشش پیچید، گرمایِ آغوشش را حس کرد…
ناگهان، کارت در دستانش شروع به لرزیدن کرد. لرزشی قویتر از همیشه. و بعد… نوری آبی و طلایی از درونِ کارت ساطع شد. نوری که با هر تپشِ قلبِ ا/ت، قویتر میشد.
«جونگکوک… نگاه کن!» ا/ت با شگفتی فریاد زد.
جونگکوک با چشمانی گرد شده به کارت خیره شد. هالهای از نورِ آبیِ ملایم، شبیه به همان هالهای که ا/ت دورِ او دیده بود، دورِ کارت را گرفته بود. اما این بار، رنگِ طلاییِ درخشانی هم با آن ترکیب شده بود، رنگی که ا/ت هرگز در احساساتِ خودش یا جونگکوک ندیده بود.
«این… این چیه؟» جونگکوک با صدایی که از هیجان میلرزید، پرسید.
ا/ت به کارت نگاه کرد، سپس به جونگکوک. «فکر کنم… این یادِ خوبی باشه. یه خاطرهٔ قوی. یه حسِ عمیق.» او به نورِ طلایی اشاره کرد. «ولی اون رنگِ طلایی… اون دیگه مالِ من نیست. مالِ تو هم نیست.»
ناگهان، ذهنش جرقه زد. «صبر کن… شاید این کارت فقط یه 'کلید' نباشه. شاید یه جورِ 'ضبط کننده' هم باشه! اون انرژیِ رنگی که من میبینم، شاید فقط یه بازتابِ احساساتِ ما نباشه. شاید بتونه چیزهایِ دیگهای رو هم ثبت کنه.»
او به نقاشیِ درهم تنیدهیِ آبی و بنفشِ رویِ کاغذ اشاره کرد. «اون موقع که اینو کشیدم، حس کردم که یه چیزِ دیگهای هم اونجا بود. یه حضورِ نامرئی… شاید این کارت، اون حضور رو هم 'حس' کرده باشه. شاید بتونیم با این روش، چیزهایی رو که 'نظمِ مطلق' سعی در پنهان کردنش داره، پیدا کنیم!»
چشمانِ جونگکوک از هیجان برق زد. «منظورت اینه که این کارت میتونه خاطرات یا احساساتِ دیگه رو هم 'نشون' بده؟ حتی خاطراتِ مربوط به اونها؟»
ا/ت سر تکان داد. «شاید. ما باید امتحان کنیم. باید ببینیم چه خاطراتِ دیگهای میتونن این کارت رو فعال کنن. و مهمتر از همه، باید ببینیم آیا میتونیم با این روش، ردِ پایی از 'نظمِ مطلق' پیدا کنیم.»
آنها به کارتِ سیاه که حالا دوباره به حالتِ عادی برگشته بود، نگاه کردند. راهِ جدیدی پیش رویشان باز شده بود؛ راهی که شاید آنها را به قلبِ تاریکِ رازهایشان میرساند.
----------------------------
ادامه دارد...
Part¹³
روزها در آپارتمانِ کوچکِ ا/ت، با ترکیبی از تنش و آرامشِ شکننده سپری میشد. ا/ت و جونگکوک، در پناهِ دیوارهایِ رنگی و نقاشیها، سعی در رمزگشاییِ رازهایِ تاریکِ «نظمِ مطلق» داشتند. کارتِ سیاه، که حالا رویِ میزِ چوبیِ کهنه قرار داشت، هر روز صبح، با نوری ضعیف و مرموز میدرخشید، انگار که آنها را به چالش میکشید.
«باز هم هیچی.» ا/ت با ناامیدی گفت و رویِ کاناپهیِ کهنه نشست. «فقط اون گرما و لرزشِ خفیف. انگار که کارت داره بهم میگه 'یه چیزی اینجاست، ولی نمیتونی ببینی'.»
جونگکوک که کنارِ پنجره ایستاده بود و به خیابانِ شلوغِ بیرون خیره شده بود، آهی کشید. «شاید باید از زاویهیِ دیگهای بهش نگاه کنیم. شاید مشکل از کارت نیست. شاید مشکل از ماست. یا از چیزی که اطرافمونه.»
او به سمتِ ا/ت برگشت. «یادته گفتی که وقتی سعی میکنی احساسات رو ببینی، دورِ من یه هالهٔ آبیِ آرامش و دورِ خودت یه هالهٔ بنفش-قرمزِ ترس میبینی؟»
ا/ت سر تکان داد. «آره. ولی وقتی با هم بودیم، این رنگها قاطی میشدن. مثلِ یه گردابِ رنگی.»
«دقیقاً.» جونگکوک با هیجان گفت. «اون گرداب، شاید نشونهٔ پیوندِ بینِ ما باشه. پیوندی که اونها ازش میترسن. شاید 'نظمِ مطلق' از چیزهایی میترسه که قابلِ پیشبینی نیستن. احساساتِ قوی، پیوندهایِ غیرمنتظره، قدرتهایی که از دلِ همین آشفتگیها بیرون میان.»
او به سمتِ میز رفت و کارتِ سیاه را برداشت. «این کارت… شاید یه جورِ 'رزونانس' داشته باشه. شاید با احساساتِ قوی، یا خاطراتِ خاص، واکنش نشون بده.»
ا/ت با کنجکاوی پرسید: «منظورت چیه؟ چطور میتونیم این کار رو امتحان کنیم؟»
«من امتحان کردم، ولی چیزی حس نکردم.» جونگکوک گفت. «ولی تو… تو میتونی انرژی رو ببینی. شاید لازم باشه که یک خاطرهٔ خیلی قوی، چه خوب و چه بد، رو بهش نزدیک کنی.»
ا/ت کمی فکر کرد. خاطره؟ چه خاطرهای میتونست انقدر قوی باشه که با این کارتِ مرموز واکنش نشون بده؟ ناگهان، تصویری در ذهنش جرقه زد؛ تصویری از بچگی، زمانی که در آغوشِ مادرش، زیرِ نورِ مهتاب، احساسِ امنیتِ مطلق میکرد. حسِ گرمایِ آغوشِ مادر، صدایِ لالاییِ آرامشبخش…
او با تردید، کارتِ سیاه را از جونگکوک گرفت. چشمهایش را بست و سعی کرد خودش را به آن لحظه ببرد. تمامِ تمرکزش را رویِ حسِ امنیت، عشق و آرامش گذاشت. صدایِ لالاییِ مادر در گوشش پیچید، گرمایِ آغوشش را حس کرد…
ناگهان، کارت در دستانش شروع به لرزیدن کرد. لرزشی قویتر از همیشه. و بعد… نوری آبی و طلایی از درونِ کارت ساطع شد. نوری که با هر تپشِ قلبِ ا/ت، قویتر میشد.
«جونگکوک… نگاه کن!» ا/ت با شگفتی فریاد زد.
جونگکوک با چشمانی گرد شده به کارت خیره شد. هالهای از نورِ آبیِ ملایم، شبیه به همان هالهای که ا/ت دورِ او دیده بود، دورِ کارت را گرفته بود. اما این بار، رنگِ طلاییِ درخشانی هم با آن ترکیب شده بود، رنگی که ا/ت هرگز در احساساتِ خودش یا جونگکوک ندیده بود.
«این… این چیه؟» جونگکوک با صدایی که از هیجان میلرزید، پرسید.
ا/ت به کارت نگاه کرد، سپس به جونگکوک. «فکر کنم… این یادِ خوبی باشه. یه خاطرهٔ قوی. یه حسِ عمیق.» او به نورِ طلایی اشاره کرد. «ولی اون رنگِ طلایی… اون دیگه مالِ من نیست. مالِ تو هم نیست.»
ناگهان، ذهنش جرقه زد. «صبر کن… شاید این کارت فقط یه 'کلید' نباشه. شاید یه جورِ 'ضبط کننده' هم باشه! اون انرژیِ رنگی که من میبینم، شاید فقط یه بازتابِ احساساتِ ما نباشه. شاید بتونه چیزهایِ دیگهای رو هم ثبت کنه.»
او به نقاشیِ درهم تنیدهیِ آبی و بنفشِ رویِ کاغذ اشاره کرد. «اون موقع که اینو کشیدم، حس کردم که یه چیزِ دیگهای هم اونجا بود. یه حضورِ نامرئی… شاید این کارت، اون حضور رو هم 'حس' کرده باشه. شاید بتونیم با این روش، چیزهایی رو که 'نظمِ مطلق' سعی در پنهان کردنش داره، پیدا کنیم!»
چشمانِ جونگکوک از هیجان برق زد. «منظورت اینه که این کارت میتونه خاطرات یا احساساتِ دیگه رو هم 'نشون' بده؟ حتی خاطراتِ مربوط به اونها؟»
ا/ت سر تکان داد. «شاید. ما باید امتحان کنیم. باید ببینیم چه خاطراتِ دیگهای میتونن این کارت رو فعال کنن. و مهمتر از همه، باید ببینیم آیا میتونیم با این روش، ردِ پایی از 'نظمِ مطلق' پیدا کنیم.»
آنها به کارتِ سیاه که حالا دوباره به حالتِ عادی برگشته بود، نگاه کردند. راهِ جدیدی پیش رویشان باز شده بود؛ راهی که شاید آنها را به قلبِ تاریکِ رازهایشان میرساند.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۶۰
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط