part

#part_1
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...

_لونا باید بیدار شی ...

بالشو گذاشتم رو سرم...

_یورا یکم دیگه فقط

_نمیشه پادشاه احظارت کرده ...

بالشو از سرم برداشت...

_به پاپا بگو خوابه ...قبول میکنه ...

پتو رو کشیدم رو سرم ...

_این سری تاکید کرده حتما حاظر بشی..پاشو میگم...

_نمیخوام...

هم یورا پتو رو میکشید هم من...اخرش انقدر محکم کشید ...ولش کردم افتاد زمین...ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه سریع بلند شدم رفتم کنارش...

_خوبی یورا ؟! ببخشید هواسم نبود...

_خوبم عزیزم...باید حاظر شی ...جلسه برا کل خانواده س...

_باز چیشده ...پاپا به این اسونیا جلسه سلطنتی تشکیل نمیده ...

_نمیدونم حتما چیز مهمیه ...لباساتو اماده کردم میرم برات صبحانه بیارم... تا برمیگردم دوش بگیر ...وقت نداریم وگرنه خودم کمکت میکردم...

_باشه یورا انقدرم مهم نیست حالا...

یورا پشت چشمی برام نازک کرد...و رفت...

یورا برده ۴۰ ساله ی که وقتی به دنیا اومدم  پدرم برای مراقبت از من خریدش...یورا از پس امتحانای سخت پدرم براومده بود...
زن باهوش و با تجربه و مهربونیه...گاهی وقتام سخت گیر میشه که به گفته ی خودش برای صلاح خودمه...

داخل حموم رفتم...با اینکه قصر حالت قدیمی و کلاسیکی داشت اما مدرن بود... و اینم بخاطر رفت امد زیادیه که خوناشاما بین انسان ها داشتن و دارن...سریع دوش کوتاهی گرفتم و از حموم خارج شدم...
دیدگاه ها (۶)

#part_2#My_dream_destiny...سرنوشت رویایی من...همون لحظه یورا...

#part_3#My_dream_destiny... سرنوشت رویایی من....توی راه رسید...

اردوگاه در خون و فریاد می‌لرزید،ولی لونا نمی‌توانست حتی یک ق...

کوچیکه...!اما ‌‌‌...یک قطره شم دنیارو از جا میکنه....!

Princess Slytherin ~p3

عشق در تاریکی 23.< ویو کوک > کل شب به ا/ت فکر میکردم یعنی عا...

راز پـــــشـــــتـــــــ پـــــنــــجـــــره #پارت-پنجمآپا =...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط