پارتپنجاهوششم

#پارت_پنجاه‌و‌ششم



+ من میخوام اون لباس صورتیه رو بپوشم تو هم اونو بپوش (عکس لباس رو میزارم )
مامان - راس میگه
سارا - باش

لباسم رو پوشیدم و موهام رو بالای سرم بستم و گیس کردم که تا ی وجب زیر باستم بود
شال خوجمل تور صورتیم هم روش کردم که پر بود از گل برای همین تور بودنش معلوم نبود
کفش پاشنه ده سانتیم رو هم پوشیدم و بزن که بریم

+ ساری اماده ای
سارا - اره

ی نگاه بهش کردم و ی سوتی زدم که اون وزش ناپیدا
+ مگه میخوای بری عروسی
سارا - چشم دیدن من خوشگل رو نداری
+ خوشگل !!! هههه هر روز تو اینه میبینم

صدای مامان از پایین میومد : دخترا بیایید دیگه
+ اومدیم

با سارا رفتیم پایین که مامان همیت که مارو دید قربون صدقمون رفت
سامیار ی جلیقه ی سورمه ای که زیرش ی لباس سفید بود با کت سورمه ای پوشیده بود
بزنم به تخته


ماشین رو بردیم داخل و پیاده شدیم
+ سارا بیا باهم بریم
سارا - دقیقا خودم هم همین رو میخواستم بگم
بابا - فکر کنم اقا سپهر خیلی مهمون دعوت کرده ، سیمین خانم (مامان) به شما چیزی نگفتن ؟؟؟
مامان - نه

حرکت کردیم به طرف در ورودی که عمو سپهر با خانومشون وایساده بود
سامیار - سارا و درسا میشینین کنار من و از جاتون تکون نمیخورید فهمیدین
سارا و من - اررررره

رفتیم داخل و با همه سلام و احوال پرسی کردیم بعد هم گفتن ما بریم پیش جوونا

وارد ی سالن دیگه شدیم که پر بود از دختر و پسر پیش ی دختر نسشتم و باهاش اشنا شدم اسمش افتاب بود

کمی دور و برم رو نگاه کردم که چشام ی جا گیر کرد این کی بود ؟؟ شما میدونین کیه ؟؟؟


لایک و کامنت یادتون نره

🙏 🙏 🙏 🙏 🙏 🙏 😘
دیدگاه ها (۱۲)

لباس درسا و سارا در رمان سه شیطون بلا

#پارت_پنجاه‌و‌هفتماونم به من خیره شده بود رادوین بود اما این...

#پارت_چهل‌و‌پنجکفشام رو پام کردم و داخل حیاط نشستم تا سارا ب...

#پارت_چهل‌و‌چهار چی چیو مبارکه رویا_ من جوابم منفیه مادر شوه...

رمان

پارت ۳#اسمات کمبعد از شام چان بهم گفت بیا بریم طبقه بالا کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط