𝖕𝖆𝖗𝖙12

𝖕𝖆𝖗𝖙12


لیسا تا صبح بیدار ماند.

در اتاقش نشسته بود. پتو دورش پیچیده بود. به دیوار نگاه می‌کرد.

جیسو چند بار بیدار شد.

«لیسا، چرا نمی‌خوابی؟»

«خوابم نمیاد.»

«چی شده؟»

«هیچی. بخواب.»

جیسو دوباره خوابید.

لیسا به صدای ماشین‌ها گوش داد. یکی‌یکی می‌آمدند. در باز و بسته می‌شد. قدم‌ها. زمزمه‌ها.

نزدیک سحر، سکوت شد.

لیسا بلند شد. سمت پنجره رفت.

باغ تاریک بود. اما در نور کم، مردی را دید.

جونگ کوک.

کنار حوض ایستاده بود. تنها. سیگار می‌کشید.

لیسا نگاهش کرد.

شانه‌هایش افتاده بود. خسته. شکسته.

لیسا چیزی درونش فشرده شد.

---

صبح، ساعت هفت.

لیسا از اتاق بیرون آمد. راهرو ساکت بود. خدمتکارها هنوز بیدار نشده بودند.

سمت آشپزخانه رفت.

آشپز آنجا بود. رنگش پریده.

«صبح بخیر.»

آشپز سر تکان داد.

«صبح بخیر. امروز صبحانه نمی‌خواد.»

«چرا؟»

«حالش خوب نیست. دیشب دیر اومد.»

لیسا مکث کرد.

«من می‌برم.»

آشپز نگاهش کرد.

«تو؟»

«آره. اشکالی نداره؟»

آشپز شانه بالا انداخت.

«باشه. سینی رو آماده می‌کنم.»

---

لیسا سینی را برداشت. قهوه تلخ. نان تست. تخم‌مرغ.

سمت دفتر رفت.

در زد.

جوابی نیامد.

دوباره زد.

«بیا.»

وارد شد.

دفتر تاریک بود. پرده‌ها کشیده بودند.

جونگ کوک پشت میزش نشسته بود. سرش روی دست‌هایش بود.

لیسا نزدیک شد.

«صبحانه آوردم.»

جونگ کوک سرش را بلند کرد.

چشمانش قرمز بود. خسته.

«گفتم که نمی‌خوام.»

«می‌دونم. ولی باید بخورید.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«تو هم مثل بقیه شدی؟»

«نه. فقط نگرانم.»

سکوت.

جونگ کوک به عقب تکیه داد.

«بذار ببینم.»

لیسا سینی را روی میز گذاشت.

جونگ کوک قهوه را برداشت. جرعه‌ای نوشید.

«دیشب دو تا از آدم‌هام مردن. یهیشون سه سال بود با من بود.»

لیسا چیزی نگفت.

«اسمش مینهو بود. بیست و شش ساله. قرار بود ماه بعد عروسی کنه.»

لیسا نفس عمیقی کشید.

«متأسفم.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«تو چرا اینجایی؟»

«گفتم. صبحانه.»

«نه. چرا اینجایی؟ توی این عمارت. توی این دنیا.»

لیسا مکث کرد.

«چون جایی دیگه‌ای ندارم.»

جونگ کوک سکوت کرد.

بعد گفت:

«من هم.»

❤️🖤

بچه امروز قراره برم یکی از دوستای مجازیم رو ببینممممم
آخه سه یا چهار ماه پیش دیده بودمش دلممممم تنگهههههه
می‌خوام سورپرایز شه دعا میکنم این پارتو نخونهههه
دیدگاه ها (۳)

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

☆دوپارتی، پارت آخر☆𓆩𐙚..وقتی هم استادته هم همسرت..𐙚𓆪ـــــــــ...

صبح روز بعد، جونگو زودتر از همه بیدار شد.چند ثانیه طول کشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط