خدمتکار با لبخند بچه رو در آغوش گرفت و آورد طرف اسا.

خدمتکار با لبخند بچه رو در آغوش گرفت و آورد طرف اسا.
«بانو... فرزندتون.»

اسا دستاشو دراز کرد و بچه‌ی کوچولوش رو گرفت. قلبش تند می‌زد... این همون لحظه‌ای بود که مدت‌ها منتظرش بود.

تهیونگ نزدیک شد. اشک توی چشماش برق می‌زد. آروم خم شد و صورت بچه رو نگاه کرد. دست کوچولوی بچه رو گرفت. انگار باورش نمی‌شد.

لبخندی عمیق زد و اشک از گوشه‌ی چشمش چکید.
«چقدر کوچولوعه... چقدر قشنگه...»

اسا سرش رو به آرومی تکون داد.
«آره... بچه‌ی ماست.»

تهیونگ بهش نگاه کرد و با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفت:
«اسمش... اسا، می‌خوام خودت انتخاب کنی.»

اسا نگاه عاشقانه‌ای به تهیونگ کرد و گفت:
«نه... من می‌خوام تو انتخاب کنی. هر اسمی که تو دوست داشته باشی، منم دوست دارم.»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد... بعد با صدای آروم و مطمئن گفت:
«آیوار... می‌خوام اسمش آیوار باشه.»

اسا لبخند زد، یه لبخند پر از عشق.
«آیوار... خیلی قشنگه. هرچی تو بگی...»

تهیونگ دست دور شونه‌های اسا انداخت و سرش رو روی سر اون گذاشت.
نوزاد کوچولو، آروم توی آغوش مادرش خواب بود، و پدرش با چشمانی خیس از اشکِ شوق، بهش نگاه می‌کرد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، تهیونگ حس کرد که کامل شده… کنار زن زندگیش و پسرش… آیوار.
دیدگاه ها (۱)

اسا هنوز بچه رو توی بغلش نگه داشته بود. تهیونگ کنارش ایستاده...

ااگه مبخوای بدونی چند پارت تا اینجا خوندی استوریمو ببین...شب...

…صحنه‌هایی توی ذهن تهیونگ برق می‌زد. همه‌چی داشت برمی‌گشت—با...

اسا بی‌صدا بود. اشکاش رو پاک کرد و نگاهی به نوزادش انداخت. د...

تو مال منی...p3

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

#pain #P⁵¹5 ماه بعد صبح طبق معمول جونگکوک زودتر از تهیونگ تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط