داستان ترسناک پس دوستان اگر مشکل دارید نخوانید لطفا

داستان ترسناک پس دوستان اگر مشکل دارید نخوانید لطفا
جواد
بابای من کشاورز است .وآن شب برایش شام میبردم .
موتورپارک کردم باغ کنار ی چون پدر م میگفت هنوز گواهینامه نداری نباید موتور سوار شی.
بابا نشست بود تو کپر( الاچیق ).رفتم کنار بابانشستم .بابا گفت .میخوام به این عشایر کنار باغ مون اجازه بدم گوسفندهاش بیارتوباغ بچرونه.

من_ بابا مطمئن هستی .شماکه همش مخالف بود ومیگفتی گوسفنده زمین خراب میکنن....
یک لحظه نگاه م به دست بابام خورد دستش پر مو .وحشت کردم به صورت بابام نگاه کردم .داشت صورتش عوض میشد .بلند شد .منم بلند شد. که بیاید طرفم .شروع کردم به دویدن سمت موتور م 1متری موتورم که رسیدم دیدم نشست رو موتورم. .وایستادم ازترس میخکوب شده بودم .که یکی به شونه م زد.داد زدم .
بابام بود.
_جواد چته چرا داد میزنی ؟
من_بااابا بابا ..شما بودید ..نه نبودید ..یعنی نمیدونم ..
بابا :درست حرف بزن ببینم چت شد .

من_ بابا من اومدم براتون شام اوردم شما بودید یعنی نه...
برگشتم به بابا نگاه کردم اما کسی نبود اطراف نگاه صدا زدم بابا ...بابا
اما کسی نبود ..وحشت کردم .نفسم به شماره افتاده بود .فرار به قرار ترجیع دادم .
رفتم سمت موتورم .اما موتور سرجاش نبود .شروع کردم به دویدن این سمت واون سو .اما نه موتورم نبود.
حین دویدن خوردم زمین .که یک نفر اومد کنارم ایستاد....
_جواد تویی ؟
من_بابا بابا ....
_چته قرار بود شام بیار نمیگه من گشنه م پسر؟
_بابا من ...
_بعدا بگو حالا پاشو...
اومدم پاشم که نگاه م خورد بهش بابا م نبود
کپ کرد بود.چشم ها بستم به چهار دست پا عقب عقب رفتم .داد میزدم .

_جواد چته تویی .چرا داد میزنی
این بار بابا بود
بلند شدم .
_بابا من من من...
_بابا :ببنیم بابات دنبالت نمیگردی؟
این که گفت .نشستم روزمین دیونه شده بودم .
بعد ازچند ثانیه .بلند شدم شروع کردم به دویدن موتور که بی خیال شدم
دویدم که حس کردم از در به یک جای دیگه وارد شدم بین راه یک ماشین وایستاد ..شیشه داد پایین همسایه باغمون بود ._جواد چته چرا میدوی بیا سوارش شو
ولی من که فکر دوباره جن .چیزی باش .توجه نکردم دویدم یک ساعت تا خونه فاصله داشتم .بعد ازمدتی استراحت کوتاه دوباره راه افتادم..
به خونه رسیدم .برق روشن کردم .پتو دور خودم پیچدم . نشسته م نمیدونم کی خواب م برد
فرداش بابا اومد کلی دعوا کرد که چرا شام نبرد ....هرچی قسم میخوردم باور نمیکرد..رفتیم باغمون ...موتور سرجاش بود.به زمین که نگاه کردیم جای چرخ موتور که رفته بود جلو ولی برگشته بود ولی رد پای ادم نبود ظرف غذا روی زمین پرت شده بود ...ازیک اخوند پرسیدم ..گفت من وارد دنیا اجنه شده بودم .... دیگرهیچ وقت شب برای بابا شام نمیبردم کتک به جون میخریدم ولی نمیرفتم باغمون
دیدگاه ها (۷)

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

چند پارتیـ درخواستیـــــــــــــــــ🧊💔ـــــــــــــــــوقتی ...

پارت سیزدهم《مغازه》《Custom kiss》 ویو تهی...

بچه ها به خوام خدایی راستشو بگم روم نبود من 17 قرص خوردم ولی...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط