×قسمت بیست و هشتم×پارت سه
×قسمت بیست و هشتم×پارت سه
احساس قلقلک میکردم روی پیشونیم...ولی حال نداشتم چشمامو باز کنم....همون جوری با چشمای بسته به انالیز کردن فضا و مکان مشغول شدم..صداهای مختلفی میومد...یکم که دقت کردم متوجه شدم صدای فیلمی هست که داره تو سالن سینما پخش میشه...من که هیچی از فیلم ندیده بودم با همین چند دیالوگ کل فیلمو فهمیدم...سامانم گل کاشته با این فیلم دیدنش...دیالوگایی که به گوشم خورد از جمله اینا بود:نه پدر ..تو این کارو نمیکنی...
چرا پسرم ..من باید این کارو بکنم..تو باید تنها بمونی تا همه بدونن که پسره کدوم پدری هستی
وااای خدا...اخه این سامان یه نیمچه عقلم نداره...اومده فیلم هندی ببینه جدی جدی؟
بیخیال همه چی خواستم باز بخوابم..ولی وقتی یه فیلم محشر و عالی رو با همون چشمای بسته دیدم از تصمیمم منصرف شدم...فیلمی به زیبایی تمام فیلم های زیبای دنیا و شاید حتی زیباتر
فیلمی که حتی با چشمای بسته هم لذت بخش بود...با تمام قوایی که داشتم به حرفایی که سامان میزد گوش دادم..تازه متوجه شده بودمم که قلقلک روی پیشونیم واسه این بوده که جناب داشته با موهای بیرون مونده از شالم بازی میکرده...خواستم بهش پرخاش کنم..ولی میترسیدم وقتی بفهمه بیدار شدم دیگه به حرفاش ادامه نده..تو هر جمله از حرفاش عشق موج میزد...زندگی موج میزد...حالا دیگه مطمئن بودم که با تمام وجودم سامانو میخوام...
-ویدا نمیدونی چقد دلم واسه موهات تنگ شده بود...اصلا زندگیه من به موهات وابستس...الهی ساامن دورت بگرده..ینی میشه یه روز من ...با تو..تو یه خونه زندگی کنیم؟!..بعد من از سره کار بیام..خسته و کوفته...تو بیای خستگیمو در کنی؟با شیطونیات..ویدا فکرشو بکن...واسم غذا بپزی..از همون مزخرفای شور و بدمزه..به خدا میخورم همشونو..اخم نمیگم...ویدا بهش فکر کردی بچه داشته باشیم؟! یه کوچولو که یه عالمه لپ داره..یه کوچولو که همه زندگیه منه...با اون دستای کوچیک و کپلش...پسرم کپی خودم میشه..الهی دورش بگردم چقد فدایی بده خدا میدونه
چشمامو باز کردم و گفتم:کی گفته بچمون پسره؟!
با شک بهم نگاه کرد...زبونش بند اومده بود..دهنش مثه ماهی باز و بسته میشد ولی صدایی ازش خارج نمیشد...واای خدا...قیافش کپی برابر اصل ماهی شده بود...با من ومن گفت:ویدا تو به کی رفتی که انقد زرنگی؟!
-به پسر خالم رفتم دیگه...در ضمن سامان خان...از الان فکر پسر داشتنو از سرت بیرون کنا...اول دختربا شیطونی گفت:ویدا خانم شما قصد داری چندتا نتی نی واسه سامانتون بیاری که اولیش دختره؟!
خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین...با مهربونی گفت:اخ من فدای خجالت و مظلومیت نداشته تو برم...
زیرلب گفتم:عمت مظلومیت نداره...
خندید و چیزی نگفت..منتظر نموندیم تا فیلم تموم بشه و به سرعت از سالن خارج شدیم..خمیازه ای کشیدم و گفتم:خب الان کجا میریم؟
گفت:امروزو میخوام فقط با عشق جونم باشم...
از لفظ عشق جونمش سرخ و سفید شدم...سابقه نداشته تو عمرم انقد خجالت بکشم اونم تو یه روز..رفتیم تو ماشین و گفتم:اره دیگه سامان..از الان بگم من دختر میخوام..اسمشم میزارم...میزارم...
سامان خندیدو گفت:تو که از من هول تری
و همچنان خجالت کشیدم
-باشه بابا بچمون دختر..حالا انگار به توعه که بچه دختر باشه یا پسر..اسمشو بزارم سپیده...
-نخیرم...سپیده که فقط به سامان میخوره...مگه من کشکم؟!...باید به اسم منم بیاد.
-میاد دیگه...نیگا دوتا حرف مشترک تو اسماتون وجود داره
-نمیخوام...میزاریم اسمشو ودا
-اهکی..این که هیچ حرف مشترکی با سامان نداره
-مگه کوری؟!الف داره دیگه..
-مثه اینکه من پدرشما...حداقل باید یکی بیشتر از تو حرف مشترک داشته باشه...
- پدرشی که پدرشی...فامیلیتم که بیاد روش زیادته...بعدشم چیکار کردی مگه؟من باید درد زایمان بکشم تا به دنیا بیاد.
یه لبخند خبیث زد و گفت:چیکار کردم؟! میخوای توضیم بدم؟!
-سامـــــــــــــــــان میزنمتا
خندیدو گفت:اقا اصا هر چندتا حرف داشت نصفش با حروف اسمه تو مشترک باشه ...نصفشم با حروف اسم من...خب؟!
- باشه...خب حالا فکر کن ببین چیزی به ذهن پوک منحرفت میاد یا نه
خندید و دیگه حرفی نزد...سخت مشغول فکر کردن بودم...تو ترافیک ایستادیم...یه دختر بچه با مامانش داشت از بین ماشینا رد میشد...مامانش صداش کرد:سونیا مامان..دستمو ول نکنیا
سونیا..چه اسم قشنگی...سونیا..ویدا سامان سونیا
واااااااای پیداش کردم
برگشتم طرف سامان و با جیغ گفتم: پیداش کرد سامان ...پیداش کردم
چندتا ماشین کناری برگشتن و به من و دیوونه بازیام نگاه کردن...صدامو صاف کردم و خانم وارانه گفتم:منظورم اینه که اسم سونیا خوبه..هم به من میاد هم به تو....
یکم فکر کرد و گفت:راس میگیا...خوشگله چقد..خب حالا معنیش چی میشه؟
- اونو دیگه نمیدونم...ولی هرچی که هس معنیشم قشنگه..مگه نه؟!
- -بله بله...هرچی خانم بفرماید
- اخ سامان نمی
احساس قلقلک میکردم روی پیشونیم...ولی حال نداشتم چشمامو باز کنم....همون جوری با چشمای بسته به انالیز کردن فضا و مکان مشغول شدم..صداهای مختلفی میومد...یکم که دقت کردم متوجه شدم صدای فیلمی هست که داره تو سالن سینما پخش میشه...من که هیچی از فیلم ندیده بودم با همین چند دیالوگ کل فیلمو فهمیدم...سامانم گل کاشته با این فیلم دیدنش...دیالوگایی که به گوشم خورد از جمله اینا بود:نه پدر ..تو این کارو نمیکنی...
چرا پسرم ..من باید این کارو بکنم..تو باید تنها بمونی تا همه بدونن که پسره کدوم پدری هستی
وااای خدا...اخه این سامان یه نیمچه عقلم نداره...اومده فیلم هندی ببینه جدی جدی؟
بیخیال همه چی خواستم باز بخوابم..ولی وقتی یه فیلم محشر و عالی رو با همون چشمای بسته دیدم از تصمیمم منصرف شدم...فیلمی به زیبایی تمام فیلم های زیبای دنیا و شاید حتی زیباتر
فیلمی که حتی با چشمای بسته هم لذت بخش بود...با تمام قوایی که داشتم به حرفایی که سامان میزد گوش دادم..تازه متوجه شده بودمم که قلقلک روی پیشونیم واسه این بوده که جناب داشته با موهای بیرون مونده از شالم بازی میکرده...خواستم بهش پرخاش کنم..ولی میترسیدم وقتی بفهمه بیدار شدم دیگه به حرفاش ادامه نده..تو هر جمله از حرفاش عشق موج میزد...زندگی موج میزد...حالا دیگه مطمئن بودم که با تمام وجودم سامانو میخوام...
-ویدا نمیدونی چقد دلم واسه موهات تنگ شده بود...اصلا زندگیه من به موهات وابستس...الهی ساامن دورت بگرده..ینی میشه یه روز من ...با تو..تو یه خونه زندگی کنیم؟!..بعد من از سره کار بیام..خسته و کوفته...تو بیای خستگیمو در کنی؟با شیطونیات..ویدا فکرشو بکن...واسم غذا بپزی..از همون مزخرفای شور و بدمزه..به خدا میخورم همشونو..اخم نمیگم...ویدا بهش فکر کردی بچه داشته باشیم؟! یه کوچولو که یه عالمه لپ داره..یه کوچولو که همه زندگیه منه...با اون دستای کوچیک و کپلش...پسرم کپی خودم میشه..الهی دورش بگردم چقد فدایی بده خدا میدونه
چشمامو باز کردم و گفتم:کی گفته بچمون پسره؟!
با شک بهم نگاه کرد...زبونش بند اومده بود..دهنش مثه ماهی باز و بسته میشد ولی صدایی ازش خارج نمیشد...واای خدا...قیافش کپی برابر اصل ماهی شده بود...با من ومن گفت:ویدا تو به کی رفتی که انقد زرنگی؟!
-به پسر خالم رفتم دیگه...در ضمن سامان خان...از الان فکر پسر داشتنو از سرت بیرون کنا...اول دختربا شیطونی گفت:ویدا خانم شما قصد داری چندتا نتی نی واسه سامانتون بیاری که اولیش دختره؟!
خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین...با مهربونی گفت:اخ من فدای خجالت و مظلومیت نداشته تو برم...
زیرلب گفتم:عمت مظلومیت نداره...
خندید و چیزی نگفت..منتظر نموندیم تا فیلم تموم بشه و به سرعت از سالن خارج شدیم..خمیازه ای کشیدم و گفتم:خب الان کجا میریم؟
گفت:امروزو میخوام فقط با عشق جونم باشم...
از لفظ عشق جونمش سرخ و سفید شدم...سابقه نداشته تو عمرم انقد خجالت بکشم اونم تو یه روز..رفتیم تو ماشین و گفتم:اره دیگه سامان..از الان بگم من دختر میخوام..اسمشم میزارم...میزارم...
سامان خندیدو گفت:تو که از من هول تری
و همچنان خجالت کشیدم
-باشه بابا بچمون دختر..حالا انگار به توعه که بچه دختر باشه یا پسر..اسمشو بزارم سپیده...
-نخیرم...سپیده که فقط به سامان میخوره...مگه من کشکم؟!...باید به اسم منم بیاد.
-میاد دیگه...نیگا دوتا حرف مشترک تو اسماتون وجود داره
-نمیخوام...میزاریم اسمشو ودا
-اهکی..این که هیچ حرف مشترکی با سامان نداره
-مگه کوری؟!الف داره دیگه..
-مثه اینکه من پدرشما...حداقل باید یکی بیشتر از تو حرف مشترک داشته باشه...
- پدرشی که پدرشی...فامیلیتم که بیاد روش زیادته...بعدشم چیکار کردی مگه؟من باید درد زایمان بکشم تا به دنیا بیاد.
یه لبخند خبیث زد و گفت:چیکار کردم؟! میخوای توضیم بدم؟!
-سامـــــــــــــــــان میزنمتا
خندیدو گفت:اقا اصا هر چندتا حرف داشت نصفش با حروف اسمه تو مشترک باشه ...نصفشم با حروف اسم من...خب؟!
- باشه...خب حالا فکر کن ببین چیزی به ذهن پوک منحرفت میاد یا نه
خندید و دیگه حرفی نزد...سخت مشغول فکر کردن بودم...تو ترافیک ایستادیم...یه دختر بچه با مامانش داشت از بین ماشینا رد میشد...مامانش صداش کرد:سونیا مامان..دستمو ول نکنیا
سونیا..چه اسم قشنگی...سونیا..ویدا سامان سونیا
واااااااای پیداش کردم
برگشتم طرف سامان و با جیغ گفتم: پیداش کرد سامان ...پیداش کردم
چندتا ماشین کناری برگشتن و به من و دیوونه بازیام نگاه کردن...صدامو صاف کردم و خانم وارانه گفتم:منظورم اینه که اسم سونیا خوبه..هم به من میاد هم به تو....
یکم فکر کرد و گفت:راس میگیا...خوشگله چقد..خب حالا معنیش چی میشه؟
- اونو دیگه نمیدونم...ولی هرچی که هس معنیشم قشنگه..مگه نه؟!
- -بله بله...هرچی خانم بفرماید
- اخ سامان نمی
- ۱۴.۰k
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط