Chapter: 1

Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 17

---

📍 ویو: الا

تهیونگ هنوز منو تو بغلش نگه داشته بود.
دستش پشت سرم بود، سعی می‌کرد خون رو کنترل کنه.
جیمین در ماشینو باز کرد، گفت:

جیمین: بیارش، باید ببریمش بیمارستان. این‌جوری نمی‌شه.

تهیونگ: باشه، کمک کن.

من هنوز گیج بودم.
صداها دورم می‌چرخیدن، نور چراغ ماشینا تو چشمم می‌زد.
ولی صدای تهیونگ واضح بود، گرم بود، واقعی بود.

تهیونگ: دختر جون، فقط نفس بکش.
الان می‌رسیم، هیچی نیست.

الا (زمزمه): چرا... کمکم می‌کنی؟
من... من...

تهیونگ: چون نمی‌تونم ببینم کسی درد می‌کشه و کاری نکنم.
مهم نیست کی هستی، الان فقط باید زنده بمونی.

جیمین: تهیونگ، سریع‌تر!

منو گذاشتن تو ماشین.
تهیونگ کنارم نشست، دستمو گرفت.
انگار نمی‌دونست من کی‌ام...
ولی من می‌دونستم اون کیه.
و می‌دونستم چه کاری باهاش کردم.

اشکام بی‌صدا می‌ریختن.
تهیونگ فقط نگام می‌کرد، نگران، بی‌خبر، مهربون...

و من؟
من فقط یه قاتل بودم که حالا تو بغل قربانی‌اش داشت نجات پیدا می‌کرد.

---
دیدگاه ها (۲)

مثل من.....

Chapter: 1 Rāz dar Rag-hā Part 16---📍 ویو: الاصدای تهیونگ ...

لینا: چی من کجاممیسی: بیمارستان مامان دکتر گفت مسموم شدیجیمی...

[ادامه...]تهیونگ با اخم به سبد خرید نگاه کرد.تهیونگ: جیمین.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط