رمان
پارت ۵
رمان آرام باش
الان پنج ماه از آمدن کامیار میگذره تو این پنج ماه خیلی رفتاراش باهام رفته رفته فرق کرده و هر روز بیش تر از روز دیگه بهم نزدیک میشه و دستور میده
امروز
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب دل کندم کارامو کردم و یه شومیز سفید و یه شلوار آبی آسمانی پوشیدم و کیفمو وسایل هامو برداشتم مقعنه ام و دور گردنم انداختم و رفتم پایین برا صبحانه ولی کامیار نبود بعد از اینکه صبحانه ام و خوردم و رفتم سوار ماشین نگین شدم رفتیم دانشگاه
ویو دانشگاه
ندا:: نگین زود باش بیا الان کلاس شروع میشه. زود باش
با نگین با عجله رفتیم داخل کلاس
کلاس اول شیمی بود
در زدیم و نگین اول وارد شد و گفت استاد میتونیم بیایم داخل
که یه صدای آشنا شنیدم
چی چی
اون کامیار بود
منو دید
کامیار:: بفرمایید بشنید سرجاتون
ندا
هنوز تو شک بودم یعنی چی چرا به من چیزی نگفته بودددد
رفتم نشستم سر جام که با علی یه جا مینشستم
) دوستشونه)
همین که نشستم اخم های کامیار رفت تو هم
شروع به حضور غیاب کرد که به من که رسید گفت
خانم فرامرزی
دستم و بلند کردم که گفت
کامیار:: برید آخر کلاس تنها بشینید
پشمااا مممم
ندا:: چرا استادد؟؟؟
کامیار:: چون دیر آمدید
و از این به بعد باید اونحا بشینید
با بد اخلاقی بلند شدم و رفتم ته کلاس نشستم که یه نیشخند زد و گفت برقه در بیارید امتحان
سلنا؛:: استاد شما از این به بعد شیمی با مایین؟
کامیار :: بله!
یعنی چیییی استاد کریمی چی پسسس
بعضی دخترا ذوق کردن مه حرصم در آمد
سوالارو گفت هیچی نخونده بودم داشتم با خودکارم بازی میکردم که آمد بالای سرم آروم گفت
کامیار:: خانم فرامرزی قصد نوشتن ندارید؟
حالش کوک کوک بود به خاطر اینکه حرصمو در میآورد
منم خواستم یکم اذیتش کنم
با صدای بلند گفتم علی خودکار میدی خودکارم نمی نویسه
علی گفت حتما عزیزم
که کامیار داشت از اعصبانیت میترکید
کامیار::: از کلاس من برو بیرون خانم فرامرزی
چی؟؟؟؟؟
'- همین که شنیدی
من چیکار کردم استاد
'- نظم کلاسمو بهم زدی برو بیرون
چشممم
با خیال راحت رفتم بیرون داشتم تو حیاط قدم میزدم که کلاس تموم شد و همه آمدن بیرون که علی آمد پیشم .........
رمان آرام باش
الان پنج ماه از آمدن کامیار میگذره تو این پنج ماه خیلی رفتاراش باهام رفته رفته فرق کرده و هر روز بیش تر از روز دیگه بهم نزدیک میشه و دستور میده
امروز
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب دل کندم کارامو کردم و یه شومیز سفید و یه شلوار آبی آسمانی پوشیدم و کیفمو وسایل هامو برداشتم مقعنه ام و دور گردنم انداختم و رفتم پایین برا صبحانه ولی کامیار نبود بعد از اینکه صبحانه ام و خوردم و رفتم سوار ماشین نگین شدم رفتیم دانشگاه
ویو دانشگاه
ندا:: نگین زود باش بیا الان کلاس شروع میشه. زود باش
با نگین با عجله رفتیم داخل کلاس
کلاس اول شیمی بود
در زدیم و نگین اول وارد شد و گفت استاد میتونیم بیایم داخل
که یه صدای آشنا شنیدم
چی چی
اون کامیار بود
منو دید
کامیار:: بفرمایید بشنید سرجاتون
ندا
هنوز تو شک بودم یعنی چی چرا به من چیزی نگفته بودددد
رفتم نشستم سر جام که با علی یه جا مینشستم
) دوستشونه)
همین که نشستم اخم های کامیار رفت تو هم
شروع به حضور غیاب کرد که به من که رسید گفت
خانم فرامرزی
دستم و بلند کردم که گفت
کامیار:: برید آخر کلاس تنها بشینید
پشمااا مممم
ندا:: چرا استادد؟؟؟
کامیار:: چون دیر آمدید
و از این به بعد باید اونحا بشینید
با بد اخلاقی بلند شدم و رفتم ته کلاس نشستم که یه نیشخند زد و گفت برقه در بیارید امتحان
سلنا؛:: استاد شما از این به بعد شیمی با مایین؟
کامیار :: بله!
یعنی چیییی استاد کریمی چی پسسس
بعضی دخترا ذوق کردن مه حرصم در آمد
سوالارو گفت هیچی نخونده بودم داشتم با خودکارم بازی میکردم که آمد بالای سرم آروم گفت
کامیار:: خانم فرامرزی قصد نوشتن ندارید؟
حالش کوک کوک بود به خاطر اینکه حرصمو در میآورد
منم خواستم یکم اذیتش کنم
با صدای بلند گفتم علی خودکار میدی خودکارم نمی نویسه
علی گفت حتما عزیزم
که کامیار داشت از اعصبانیت میترکید
کامیار::: از کلاس من برو بیرون خانم فرامرزی
چی؟؟؟؟؟
'- همین که شنیدی
من چیکار کردم استاد
'- نظم کلاسمو بهم زدی برو بیرون
چشممم
با خیال راحت رفتم بیرون داشتم تو حیاط قدم میزدم که کلاس تموم شد و همه آمدن بیرون که علی آمد پیشم .........
- ۸.۶k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط