به قربان رخ و آئینه دارت
به قربان رُخ و آئینه دارت
شدم ساکن به راهِ بی شمارت
به هر کوچه گذر کردم نبودی
کجا من پا گذارم بر گذارت
چو کوهی بودم وکاهم تو کردی
نمی خواهم گلستان و بهارت
تو که دل بر دل بیگانه داری
چرا این جان کشیدی کارزارت .
چو ابر تیره ای پُر بارم امشب
ببارم تا سحر بر کوچه سارت
شدم ساکن به راهِ بی شمارت
به هر کوچه گذر کردم نبودی
کجا من پا گذارم بر گذارت
چو کوهی بودم وکاهم تو کردی
نمی خواهم گلستان و بهارت
تو که دل بر دل بیگانه داری
چرا این جان کشیدی کارزارت .
چو ابر تیره ای پُر بارم امشب
ببارم تا سحر بر کوچه سارت
- ۳.۷k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط