#سایه_های_نقره_ای ✨
#سایه_های_نقره_ای ✨
پارت پنجم: برخورد در اعماق تاریکی
با حرکت شوگا و لارا به سمت فواره، زمین زیر پای جونگکوک شروع به لرزیدن کرد. او که دیگر نمیتوانست شاهد این بینظمی و خطر باشد، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. جادوی سیاه تلاش میکرد تا او را فلج کند، اما غریزهی جنگندگی جونگکوک مثل یک آتش فروزان در رگهایش جریان داشت. او با ضربهای محکم به زمین، راهی برای عبور باز کرد و خود را به فواره رساند.
در فواره، صحنه فراتر از تصور بود. مقتول (مشاور پادشاه) دیگر جسدی ساده نبود؛ او حالا به یک مجسمهی سیاه تبدیل شده بود که از آن گلبرگها به جای خون جریان داشت. و در مرکز این فاجعه، جینو ایستاده بود.
جینو، که همیشه مهربان و مظلوم به نظر میرسید، حالا با چهرهای که هیچ اثری از آن لبخندهای آرام در آن نبود، ایستاده بود. او با دستانی که از جادوی سیاه میدرخشید، داشت به فواره دستور میداد تا انرژی سیاه را جذب کند. او زیر لب زمزمه میکرد: «مرگ، تنها راه برای پاکسازی این پادشاهیِ فاسد است... گلبرگها تنها حقیقتِ نجیبانه هستند.»
شوگا با وحشت فریاد زد: «جینو؟! تو... تو تمام این مدت...؟»
جینو با نگاهی سنگین به شوگا خیره شد: «من همیشه اینجا بودم، شوگا. در سایههایی که شما از آن میترسیدید. من فقط کسی بودم که جرأت کرد حقیقت را ببیند.»
ناگهان، مه سیاه با شدتی بیشتر انفجار کرد. جیمین، که در میان مه گم شده بود، ناگهان از میان تاریکی بیرون پرید، اما او دیگر جیمینِ سابق نبود. لباسهایش پاره شده بود و چشمانش کاملاً سیاه شده بود. او مستقیماً به سمت جینو حرکت کرد، انگار که تحت کنترل چیزی باشد.
تهیونگ که خستگی و درد را نادیده گرفته بود، خود را به کنار جینو پرتاب کرد. «بسه دیگه! این بازی لعنتی رو تموم کن!» او با تمام قدرت جادوییاش، سعی کرد تعادل جادو را به هم بزند.
در این آشوب، داسوم که در گوشهای ایستاده بود، ناگهان پوزخندی زد و به سمت لارا که در حال لرزیدن بود، نزدیک شد. او در گوش لارا زمزمه کرد: «فکر کردی واقعاً فکر میکنی این فقط یک قتل ساده است؟ لارا... تو خودت دلیل اصلی این همه گلبرگ سیاه هستی، فقط خودت نمیدونی!»
لارا با وحشت به داسوم نگاه کرد، اما قبل از اینکه بتواند پاسخی بدهد، زمین زیر پای همه شکافت و یک سیاهچالهی عظیم از میان گلبرگها باز شد که همه را به سمت اعماق تاریک پادشاهی میکشید...
ادامه دارد✨
پارت پنجم: برخورد در اعماق تاریکی
با حرکت شوگا و لارا به سمت فواره، زمین زیر پای جونگکوک شروع به لرزیدن کرد. او که دیگر نمیتوانست شاهد این بینظمی و خطر باشد، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. جادوی سیاه تلاش میکرد تا او را فلج کند، اما غریزهی جنگندگی جونگکوک مثل یک آتش فروزان در رگهایش جریان داشت. او با ضربهای محکم به زمین، راهی برای عبور باز کرد و خود را به فواره رساند.
در فواره، صحنه فراتر از تصور بود. مقتول (مشاور پادشاه) دیگر جسدی ساده نبود؛ او حالا به یک مجسمهی سیاه تبدیل شده بود که از آن گلبرگها به جای خون جریان داشت. و در مرکز این فاجعه، جینو ایستاده بود.
جینو، که همیشه مهربان و مظلوم به نظر میرسید، حالا با چهرهای که هیچ اثری از آن لبخندهای آرام در آن نبود، ایستاده بود. او با دستانی که از جادوی سیاه میدرخشید، داشت به فواره دستور میداد تا انرژی سیاه را جذب کند. او زیر لب زمزمه میکرد: «مرگ، تنها راه برای پاکسازی این پادشاهیِ فاسد است... گلبرگها تنها حقیقتِ نجیبانه هستند.»
شوگا با وحشت فریاد زد: «جینو؟! تو... تو تمام این مدت...؟»
جینو با نگاهی سنگین به شوگا خیره شد: «من همیشه اینجا بودم، شوگا. در سایههایی که شما از آن میترسیدید. من فقط کسی بودم که جرأت کرد حقیقت را ببیند.»
ناگهان، مه سیاه با شدتی بیشتر انفجار کرد. جیمین، که در میان مه گم شده بود، ناگهان از میان تاریکی بیرون پرید، اما او دیگر جیمینِ سابق نبود. لباسهایش پاره شده بود و چشمانش کاملاً سیاه شده بود. او مستقیماً به سمت جینو حرکت کرد، انگار که تحت کنترل چیزی باشد.
تهیونگ که خستگی و درد را نادیده گرفته بود، خود را به کنار جینو پرتاب کرد. «بسه دیگه! این بازی لعنتی رو تموم کن!» او با تمام قدرت جادوییاش، سعی کرد تعادل جادو را به هم بزند.
در این آشوب، داسوم که در گوشهای ایستاده بود، ناگهان پوزخندی زد و به سمت لارا که در حال لرزیدن بود، نزدیک شد. او در گوش لارا زمزمه کرد: «فکر کردی واقعاً فکر میکنی این فقط یک قتل ساده است؟ لارا... تو خودت دلیل اصلی این همه گلبرگ سیاه هستی، فقط خودت نمیدونی!»
لارا با وحشت به داسوم نگاه کرد، اما قبل از اینکه بتواند پاسخی بدهد، زمین زیر پای همه شکافت و یک سیاهچالهی عظیم از میان گلبرگها باز شد که همه را به سمت اعماق تاریک پادشاهی میکشید...
ادامه دارد✨
- ۱۴۱
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط