(استاد جذاب من) )ლ( پارت 70 `ლ
(استاد جذاب من) )ლ( پارت 70 `ლ
دختره یا تعجب نگاهش رو به کنارش داد با دیدن جیمین خشک اش زد چرا اومده بود دنبالش همانطوری که بهش خیره شده بود اون قدم به قدم سمت اش می آمد درعین حال کلماتی که بیان میکرد احساسات اون دختر رو بیشتر میکرد جیمین : فکر میکنی چرا اومدم دنبالت... من دلیل دارم دلیل خاصی که هیچکس نمیتونه عوضش کنه حتا اگه زمین و آسمان بهم بخوره بازم کسی نمیتونه دلیلی که براش اینجا آمدم عوضش کنه شاید الان با خودت بگی استاد پارک دیونه شده ........ درست روبه اش ایستاد دستش رو بلند کرد و نوازش وار رویه گونه اش کشید و حرفی که برایش اومده بود رو بیان کرد ........ آره من دیونه شدم دیونه تو
حسی که با این حرف جیمین بهش دست داد قابل توصیف نبود یعنی این همه مدت که اون هم مثله خودش داشت احساساتش را مخفی میکرد با تعجب لب باز کرد ات : باورم ....نمیشه
جیمین دست هایش را دوره شونه های دختره حلقه کرد اون رو به خودش نزدیک کرد دختره هم متقابلاً دست هایش را دوره کمره عشق اش گره زد با صدای که سرشار از خوشحالی و حسرت این ساعت بود نجوا نمود ات : خیلی منتظر این لحظه بودم
جیمین : من بیشتر منتظر این لحظه بودم
می کو که دور تر از آنها ایستاده، به آنها نگاه میکرد هیچوقت فکر اش را نمیکرد که خواهرش عاشق صمیمی ترین دوست اش بشه اما این موضوع خوشحال اش کرد لوهان : می کو بری ....
لوهان که سمته می کو می آمد با دیدن آن دونفر خشک اش زد فکر اش را نمیکرد کسی که جیمین عاشقشه ات باشه می کو با صدای بلند آنها را صدا زد می کو : نمیخواهید برید خونه
دختره با صدای برادرش مثله برق گرفته از جیمین جدا شد از واکنش برادرش میترسید اگه عصبانی میشد چی با قدم های سریع سمتش رفت جیمین هم دنبالش قدم برداشت ات : همین الان بهم گفت که دوسم داره باور کن قبلاً هیچی نبود
جیمین دست اش را در دست دختره گره زد جیمین : من به ات علاقه دارم و میخوام همیشه پیشم باشه اگه بخوای ازم دورش کنی بد میبینی می کو دست هایش را به نشونه تسلیم بالا کرد و گفت می کو : باشه باشه من که چیزی نگفتم اما نباید هیچوقت ناراحتش کنی وگرنه بد میبینی
جیمین : نگران نباش من کاری نمیکنم که ناراحت بشه
لوهان از تو هم خیلی ممنونم اگه تو نبودی هیچوقت نمیتونستم بهش اعتراف کنم
لوهان : کاری نکردم .. می کو بریم خونه
می کو : باشه پس ما بریم شما هم بیاید
ات : باشه بای بای
وقتی آنها آنجا را ترک نمودند جیمین درحالیکه دست عشق اش را گرفته بود قدم برداشت سمته ماشین حس خوشحالی داشت که دست اش را در دست جیمین می دید ...
دختره یا تعجب نگاهش رو به کنارش داد با دیدن جیمین خشک اش زد چرا اومده بود دنبالش همانطوری که بهش خیره شده بود اون قدم به قدم سمت اش می آمد درعین حال کلماتی که بیان میکرد احساسات اون دختر رو بیشتر میکرد جیمین : فکر میکنی چرا اومدم دنبالت... من دلیل دارم دلیل خاصی که هیچکس نمیتونه عوضش کنه حتا اگه زمین و آسمان بهم بخوره بازم کسی نمیتونه دلیلی که براش اینجا آمدم عوضش کنه شاید الان با خودت بگی استاد پارک دیونه شده ........ درست روبه اش ایستاد دستش رو بلند کرد و نوازش وار رویه گونه اش کشید و حرفی که برایش اومده بود رو بیان کرد ........ آره من دیونه شدم دیونه تو
حسی که با این حرف جیمین بهش دست داد قابل توصیف نبود یعنی این همه مدت که اون هم مثله خودش داشت احساساتش را مخفی میکرد با تعجب لب باز کرد ات : باورم ....نمیشه
جیمین دست هایش را دوره شونه های دختره حلقه کرد اون رو به خودش نزدیک کرد دختره هم متقابلاً دست هایش را دوره کمره عشق اش گره زد با صدای که سرشار از خوشحالی و حسرت این ساعت بود نجوا نمود ات : خیلی منتظر این لحظه بودم
جیمین : من بیشتر منتظر این لحظه بودم
می کو که دور تر از آنها ایستاده، به آنها نگاه میکرد هیچوقت فکر اش را نمیکرد که خواهرش عاشق صمیمی ترین دوست اش بشه اما این موضوع خوشحال اش کرد لوهان : می کو بری ....
لوهان که سمته می کو می آمد با دیدن آن دونفر خشک اش زد فکر اش را نمیکرد کسی که جیمین عاشقشه ات باشه می کو با صدای بلند آنها را صدا زد می کو : نمیخواهید برید خونه
دختره با صدای برادرش مثله برق گرفته از جیمین جدا شد از واکنش برادرش میترسید اگه عصبانی میشد چی با قدم های سریع سمتش رفت جیمین هم دنبالش قدم برداشت ات : همین الان بهم گفت که دوسم داره باور کن قبلاً هیچی نبود
جیمین دست اش را در دست دختره گره زد جیمین : من به ات علاقه دارم و میخوام همیشه پیشم باشه اگه بخوای ازم دورش کنی بد میبینی می کو دست هایش را به نشونه تسلیم بالا کرد و گفت می کو : باشه باشه من که چیزی نگفتم اما نباید هیچوقت ناراحتش کنی وگرنه بد میبینی
جیمین : نگران نباش من کاری نمیکنم که ناراحت بشه
لوهان از تو هم خیلی ممنونم اگه تو نبودی هیچوقت نمیتونستم بهش اعتراف کنم
لوهان : کاری نکردم .. می کو بریم خونه
می کو : باشه پس ما بریم شما هم بیاید
ات : باشه بای بای
وقتی آنها آنجا را ترک نمودند جیمین درحالیکه دست عشق اش را گرفته بود قدم برداشت سمته ماشین حس خوشحالی داشت که دست اش را در دست جیمین می دید ...
- ۱۸.۷k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط