حدودا ساعت شب بود که مهمانی به پایان رسید در طول مهمانی هر ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴
...................................................
حدودا ساعت ۱۱ شب بود که مهمانی به پایان رسید، در طول مهمانی هر وقت لئو امیلی را لمس میکرد، لایرا با بهانه ای او را از امیلی دور میکرد. امیلی و پدر و مادرش به خانه برگشتند. همین که وارد خانه شدند مادر امیلی گفت"خواهرم گفت که لئو دیگه نمیتونه صبر کنه... قراره فرداشب بیان خونمون... برای شام" پدر امیلی در حالی کتش را در میآورد گفت"عالیه!..." بغض به گلوی امیلی چنگ زد. امیلی در حالی که قطره اشکی از چشمانش میریخت گفت"مامان! بابا! چی دارین میگین!... من بهتون گفتم که لئو رو نمیخوام! هم خودم و هم گرگم از اون بدمون میاد!... من با اون ازدواج نمیکنم" حرف امیلی با سوزش صورتش قطع شد. پدرش سیلی محکمی به گوشش زد و گفت"تو با اون ازدواج میکنی! تمام!" امیلی در حالی که مثل ابر بهاری گریه میکرد به طبقه بالا و اتاقش رفت. خودش را روی تخت انداخت و سرش را در بالشتش فرو کرد و گریه میکرد. امیلی آن قدر گریه کرد که نفهمید کی به خواب رفت. صبح که از خواب بیدار شد، توی آینه به خودش نگاهی کرد. آرایشش روی صورتش پخش شده بود و موهایش گره خورده بودند، لباس مهمانی اش هنوز تنش بود. سریع لباسش را در آورد و به طرف حمام رفت. آب گرم را باز کرد و زیرش رفت. آب گرم روی صورت امیلی ریخت و امیلی متوجه نشد که دوباره کی اشکهایش شروع به ریزش کردند. باید فکری میکرد و هر طور شده از این ازدواج خلاص میشد.آیا باید فرار میکرد؟ دوش امیلی خیلی بیشتر از آنچه باید طول کشید. وقتی از حمام بیرون آمد، چشمان قهوهای اش از گریه زیاد قرمز و متورم بود. امیلی برای ناهار به آشپزخانه نرفت؛ در عوض ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به آشپزخانه رفت و با ظرف غذایی به اتاقش برگشت. امیلی تصمیمش را گرفته بود، میخواست فرار کند. درست همان موقع که خانواده لئو میآمدند، امیلی فرار میکرد. کنار پنجره اتاقش درختی بود که میتوانست از آن پایین برود. بعد از چند لحظه، مادر امیلی وارد اتاق شد و با لحن سردی گفت"لباس مناسب بپوش، تا بعد از غروب خواهرم میاد..." و بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شد. امیلی به تصویر خودش در آینه خیره شد، صدای تیک تاک ساعت مثل متّه ای مغزش را میشکافت و از خودش میپرسید "این کار درسته؟""اگه بفهمن؟""اصلا کجا برم؟""اگه فقط سرنوشتم رو قبول کنم چی؟" سه ساعت برای امیلی مثل سه سال گذشت. امیلی تیشرت سفید تنگی و یک شورتک جین پوشیده بود که راحت باشند و بتواند از درخت پایین برود. حالا فقط با استرس کف اتاق را میرفت. آفتاب کاملا غروب کرده بود و حدود یک ساعت بود که هوا تاریک بود. بالاخره صدای خنده های مزخرف لئو را از بیرون شنید. از پنجره بیرون را نگاه کرد. لئو و خانواده اش بیرون بودند. وقتش رسیده بود؛ باید بلافاصله بعد از ورود لئو و بقیه از پنجره پایین میرفت. همین که آنها وارد ساختمان شدند، امیلی گوشی اش را برداشت و از پنجره بیرون رفت. به هر سختی ای که بود امیلی از درخت پایین رفت. مادرش به اتاق امیلی آمد که او را به طبقه پایین بیاورد اما فقط با اتاق خالی و پنجره باز روبرو شد. سریع به طبقه پایین رفت و فریاد زد"امیلی!... اون فرار کرده!... نباید دور شده باشه بیایید بریم دنبالش!" همه از خانه خارج شدند. ناگهان پدر لئو امیلی را از دور دید و فریاد زد"اونجاست!... امیلی وایسا!" امیلی تا صدای آنها را شنید، شروع به دویدن کرد و بقیه هم دنبالش میدویدند. امیلی خیابان ها را با گریه طی میکرد و بقیه هنوز دنبالش بودند. صداهایشان به گوش میرسید که از امیلی میخواستند بایستد. امیلی مسافت زیادی را دوید و حالا وارد فضای باز جنگل مانندی شده بود. آنقدر دوید که به عمارتی رسید. نرده های عمارت سیاه بودند و ساختمان عمارت هم همینطور.......
...........................................................
اینم پارت جدید 🙂💖
یه پارت دیگه هم میزارم ولی خیلی بلند نیست❤
...................................................
حدودا ساعت ۱۱ شب بود که مهمانی به پایان رسید، در طول مهمانی هر وقت لئو امیلی را لمس میکرد، لایرا با بهانه ای او را از امیلی دور میکرد. امیلی و پدر و مادرش به خانه برگشتند. همین که وارد خانه شدند مادر امیلی گفت"خواهرم گفت که لئو دیگه نمیتونه صبر کنه... قراره فرداشب بیان خونمون... برای شام" پدر امیلی در حالی کتش را در میآورد گفت"عالیه!..." بغض به گلوی امیلی چنگ زد. امیلی در حالی که قطره اشکی از چشمانش میریخت گفت"مامان! بابا! چی دارین میگین!... من بهتون گفتم که لئو رو نمیخوام! هم خودم و هم گرگم از اون بدمون میاد!... من با اون ازدواج نمیکنم" حرف امیلی با سوزش صورتش قطع شد. پدرش سیلی محکمی به گوشش زد و گفت"تو با اون ازدواج میکنی! تمام!" امیلی در حالی که مثل ابر بهاری گریه میکرد به طبقه بالا و اتاقش رفت. خودش را روی تخت انداخت و سرش را در بالشتش فرو کرد و گریه میکرد. امیلی آن قدر گریه کرد که نفهمید کی به خواب رفت. صبح که از خواب بیدار شد، توی آینه به خودش نگاهی کرد. آرایشش روی صورتش پخش شده بود و موهایش گره خورده بودند، لباس مهمانی اش هنوز تنش بود. سریع لباسش را در آورد و به طرف حمام رفت. آب گرم را باز کرد و زیرش رفت. آب گرم روی صورت امیلی ریخت و امیلی متوجه نشد که دوباره کی اشکهایش شروع به ریزش کردند. باید فکری میکرد و هر طور شده از این ازدواج خلاص میشد.آیا باید فرار میکرد؟ دوش امیلی خیلی بیشتر از آنچه باید طول کشید. وقتی از حمام بیرون آمد، چشمان قهوهای اش از گریه زیاد قرمز و متورم بود. امیلی برای ناهار به آشپزخانه نرفت؛ در عوض ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به آشپزخانه رفت و با ظرف غذایی به اتاقش برگشت. امیلی تصمیمش را گرفته بود، میخواست فرار کند. درست همان موقع که خانواده لئو میآمدند، امیلی فرار میکرد. کنار پنجره اتاقش درختی بود که میتوانست از آن پایین برود. بعد از چند لحظه، مادر امیلی وارد اتاق شد و با لحن سردی گفت"لباس مناسب بپوش، تا بعد از غروب خواهرم میاد..." و بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شد. امیلی به تصویر خودش در آینه خیره شد، صدای تیک تاک ساعت مثل متّه ای مغزش را میشکافت و از خودش میپرسید "این کار درسته؟""اگه بفهمن؟""اصلا کجا برم؟""اگه فقط سرنوشتم رو قبول کنم چی؟" سه ساعت برای امیلی مثل سه سال گذشت. امیلی تیشرت سفید تنگی و یک شورتک جین پوشیده بود که راحت باشند و بتواند از درخت پایین برود. حالا فقط با استرس کف اتاق را میرفت. آفتاب کاملا غروب کرده بود و حدود یک ساعت بود که هوا تاریک بود. بالاخره صدای خنده های مزخرف لئو را از بیرون شنید. از پنجره بیرون را نگاه کرد. لئو و خانواده اش بیرون بودند. وقتش رسیده بود؛ باید بلافاصله بعد از ورود لئو و بقیه از پنجره پایین میرفت. همین که آنها وارد ساختمان شدند، امیلی گوشی اش را برداشت و از پنجره بیرون رفت. به هر سختی ای که بود امیلی از درخت پایین رفت. مادرش به اتاق امیلی آمد که او را به طبقه پایین بیاورد اما فقط با اتاق خالی و پنجره باز روبرو شد. سریع به طبقه پایین رفت و فریاد زد"امیلی!... اون فرار کرده!... نباید دور شده باشه بیایید بریم دنبالش!" همه از خانه خارج شدند. ناگهان پدر لئو امیلی را از دور دید و فریاد زد"اونجاست!... امیلی وایسا!" امیلی تا صدای آنها را شنید، شروع به دویدن کرد و بقیه هم دنبالش میدویدند. امیلی خیابان ها را با گریه طی میکرد و بقیه هنوز دنبالش بودند. صداهایشان به گوش میرسید که از امیلی میخواستند بایستد. امیلی مسافت زیادی را دوید و حالا وارد فضای باز جنگل مانندی شده بود. آنقدر دوید که به عمارتی رسید. نرده های عمارت سیاه بودند و ساختمان عمارت هم همینطور.......
...........................................................
اینم پارت جدید 🙂💖
یه پارت دیگه هم میزارم ولی خیلی بلند نیست❤
- ۷.۷k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط