ادامه>>>
ادامه>>>
جایی بسیار دور از آنجا...
تهیونگ روی صندلی بزرگی نشسته بود و به شعلهی آتش مقابلش خیره شده بود.
مردی مقابلش زانو زده بود.
'ارباب...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، پرسید:
_ چی؟
'انسان رو پیدا کردیم.
تهیونگ برای اولین بار سرش را بلند کرد.
_ جونگکوک؟
'بله.
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ لبخند بسیار محوی زد.
_ پس وقتشه.
'برای چی؟
تهیونگ از جایش بلند شد.
_ برای شروع بازی
جایی بسیار دور از آنجا...
تهیونگ روی صندلی بزرگی نشسته بود و به شعلهی آتش مقابلش خیره شده بود.
مردی مقابلش زانو زده بود.
'ارباب...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، پرسید:
_ چی؟
'انسان رو پیدا کردیم.
تهیونگ برای اولین بار سرش را بلند کرد.
_ جونگکوک؟
'بله.
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ لبخند بسیار محوی زد.
_ پس وقتشه.
'برای چی؟
تهیونگ از جایش بلند شد.
_ برای شروع بازی
- ۵۹۹
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط