p5
p5
بعد از اینکه لباساشون رو عوض کردن رفتن سر میز
جونگکوک:وای بوی غذا منو داره میکشه
سوک جین:غذا مال تو مامانی برا من باشه؟؟؟
جونگکوک:باشه قبول
یونا:یا جونگکوکا یعنی چی بین غذا و من غذا رو انتخاب میکنی؟؟
جونگکوک:خب گشنمه
یونا:ولی یادت بمونه ها
جونگکوک:بله یادم میمونه یازده شبه تا ساعتش یادم میمونه*خنده
یونا:باشه دیگه باشههه*حرصی
جونگکوک:*خنده
*غذا رو اورد
جونگکوک و یونا داشتن غذا میخوردن
یونا:عزیز دلم چرا غذاتو نمیخوری؟؟
سوک یون:مامانی از شهربازی اومدم نگا دستام شارژ نداره نمیتونم قاشق دستم بگیرم*لحن بچگونه
یونا:*بغلش کرد گذاشت رو پاهاش
با قاشق شروع کرد به غذا دادنش
*تمام این مدت هم جونگکوک به یونا نگاه میکرو که بهش نگا میکنه یا نه
ویو جونگکوک:تو اتاق بودم داشتم در مورد تور با مدیر برنامه مون حرف میزدم
بعد از تموم شدنش رفتم پایین دیدم یونا طبقه پایین رو کاناپه نشسته
تا منو دید روش رو اونوری کرد
خنده ایی کردم رفتم سمتش
جونگکوک:*نشست پیشش دستشو انداخت دور کمرش
خانوم من قهره؟؟
یونا:*سیلی رو دستش زد که باعث شد دست جونگکوک ناخوداگاه عقب بره
جونگکوک:حیح چطور دلت میاد سیلی رو دستم بزنی میدونی چند نفر ارزو دارن دست منو بگیرن
یونا:عه اینجوریه پس برو به همونا بگو برات غذای خوشمزه بپزه از بچه ات نگه داری کنه دوریت رو تحمل کنه برو به همونا بگو اصلا میدونی چیه من رفتم بخوابم*پاشد رفت تو اتاق خواب
۱۶ لایک
۷کامنت
بعد از اینکه لباساشون رو عوض کردن رفتن سر میز
جونگکوک:وای بوی غذا منو داره میکشه
سوک جین:غذا مال تو مامانی برا من باشه؟؟؟
جونگکوک:باشه قبول
یونا:یا جونگکوکا یعنی چی بین غذا و من غذا رو انتخاب میکنی؟؟
جونگکوک:خب گشنمه
یونا:ولی یادت بمونه ها
جونگکوک:بله یادم میمونه یازده شبه تا ساعتش یادم میمونه*خنده
یونا:باشه دیگه باشههه*حرصی
جونگکوک:*خنده
*غذا رو اورد
جونگکوک و یونا داشتن غذا میخوردن
یونا:عزیز دلم چرا غذاتو نمیخوری؟؟
سوک یون:مامانی از شهربازی اومدم نگا دستام شارژ نداره نمیتونم قاشق دستم بگیرم*لحن بچگونه
یونا:*بغلش کرد گذاشت رو پاهاش
با قاشق شروع کرد به غذا دادنش
*تمام این مدت هم جونگکوک به یونا نگاه میکرو که بهش نگا میکنه یا نه
ویو جونگکوک:تو اتاق بودم داشتم در مورد تور با مدیر برنامه مون حرف میزدم
بعد از تموم شدنش رفتم پایین دیدم یونا طبقه پایین رو کاناپه نشسته
تا منو دید روش رو اونوری کرد
خنده ایی کردم رفتم سمتش
جونگکوک:*نشست پیشش دستشو انداخت دور کمرش
خانوم من قهره؟؟
یونا:*سیلی رو دستش زد که باعث شد دست جونگکوک ناخوداگاه عقب بره
جونگکوک:حیح چطور دلت میاد سیلی رو دستم بزنی میدونی چند نفر ارزو دارن دست منو بگیرن
یونا:عه اینجوریه پس برو به همونا بگو برات غذای خوشمزه بپزه از بچه ات نگه داری کنه دوریت رو تحمل کنه برو به همونا بگو اصلا میدونی چیه من رفتم بخوابم*پاشد رفت تو اتاق خواب
۱۶ لایک
۷کامنت
- ۱.۰k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط