دوست خدا بودن سخت نیست پیرمردی هر روز تو محله میدید پسرکی
دوست خدا بودن سخت نیست پیرمردی هر روز تو محله میدید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد
روزی رفت ی کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش
پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت شما خدایید
پیرمرد لبش را گزید و گفت نه
پسرک گفت پس دوست خدایی چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم...
روزی رفت ی کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش
پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت شما خدایید
پیرمرد لبش را گزید و گفت نه
پسرک گفت پس دوست خدایی چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم...
- ۲.۵k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط