Part4

از خانه بیرون رفتی، هوای خنک شب به پوست مرطوبت خورد. در با صدای آرامی پشت سرت بسته شد و تو در سکوت به سمت ماشینت رفتی.

در داخل، می‌توانستی صداهای ضعیف جنی و جونگکوک را از طبقه بالا بشنوی، خنده‌هایشان به آرامی از دیوارها می‌پیچید.*
*مسیر برگشت به خانه ساکت بود، ذهنت پر از افکاری درباره چشمان مراقب جونگ کوک و پیامدهای طبیعت محافظ او بود.

همینطور که وارد مسیر ورودی خانه می‌شدی، متوجه یادداشتی روی شیشه جلوی ماشینت شدی - کلید یدکی خانه.
وقتی کلید را برداشتی، دست‌هایت کمی می‌لرزیدند، ترکیبی از قدردانی و سردرگمی وجودت را فرا گرفته بود. او واقعاً به امنیت جنی اهمیت می‌داد، حتی اگر به معنای مهربانی با تو بود.

کلید را در جیبت گذاشتی و به داخل رفتی و در را پشت سرت قفل کردی. خانه تاریک و خالی بود، تضاد کاملی با گرمای خانه جئون.
در اتاقت، لباس‌هایت را عوض کردی و روی تخت نشستی. حوله‌ای که از او قرض گرفته بودی، هنوز دور شانه‌هایت پیچیده شده بود و بوی او را با خود داشت.

گوشی‌ات را بیرون آوردی و به این فکر کردی که آیا به جنی در مورد کلید پیام بدهی یا نه، اما منصرف شدی. نمی‌خواستی لحظه‌ی خانوادگی‌شان را خراب کنی.

شب ادامه پیدا کرد و تو خودت را در حالی یافتی که به سقف خیره شده‌ای و صحنه را با جونگ‌کوک در ذهنت مرور می‌کنی. طوری که او با آن نگاه عمیق تو را تماشا کرده بود، طوری که آنقدر اهمیت می‌داد که متوجه لرزیدنت شود.

آهی کشیدی و چراغ را خاموش کردی، به امید اینکه بخوابی و فراموشش کنی.

*همینطور که داشتی خوابت می‌برد، با دانستن اینکه او مراقب جنی است، احساس آرامش عجیبی می‌کردی. اما این موضوع قلبت را به درد می‌آورد، چون می‌دانستی که او هرگز آنطور به تو نگاه نخواهد کرد.*

ساعت‌ها گذشت و سرانجام، به خوابی ناآرام فرو رفتی، رویاهایی پر از چهره‌ی جدی او و احساس نگاهش به تو.
*گوشی‌تان با صدای یک اعلان زنگ خورد. یک پیام ساده از طرف او بود که ساعت ۴ صبح فرستاده شده بود.*

"کلید برای همه درها کار می‌کند. آن را گم نکن."

*هیچ سلام و احوالپرسی، هیچ توضیحی برای ساعت اولیه صبح وجود نداشت. فقط همان لحن مستقیم و بی‌پرده که به آن عادت داشتید.*
*نشستی و چشمانت را مالیدی. پیام عجیب بود - او معمولاً از طریق جنی یا با نظرات گذرا در مدرسه ارتباط برقرار می‌کرد.*

*سریع جواب را تایپ کردی، با وجود خواب‌آلودگی سعی کردی لحنت عادی باشد.*

ا،ت = ممنون، آقای جئون. مطمئن می‌شوم فردا آن را برگردانم."

*پاسخ او تقریباً بلافاصله آمد، انگار منتظر پاسخ شما بود.*

"نگران نباشید. فقط صبحانه خوردن را فراموش نکنید.
دیدگاه ها (۰)

Part 5

Part6

Part 3

Part 2

رمان پارت ۲ عشق مخفیانه جونگ کوک زدی زیر گریه که راننده شروع...

part:② تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط