در من دیوانه ای جا مانده

در من دیوانه ای جا مانده
که دست از دوست داشتنت بر نمی دارد
با تو قدم می زند ، حرف می زند
می خندد ، شعر می خواند
فقط نمی تواند تو را در آغوش بگیرد
به گمانم همین بی آغوشی
او را خواهد کشت
دیدگاه ها (۱)

یکبار گفتی؛ «جانم»یک عمر صدایت کردم.بی‌دلیل...بی‌دلیل..بی‌دل...

آتــش عـشٖـق تـو در جـان خوشتر است جان ز عشقت آتش‌افشان خوشت...

موهایت ...را ببنداین فصلبه بادهایش معروف استدل من به هوایی ش...

به من گفته بودندهوای کلان شهرها الوده استانها خبر از الودگی ...

شعری یا که قصه؟هرچه هستی پای مرا کشیده ای وسط شعرهاوسط قصه ه...

و عمر، شیشه‌ی عطر است! پس نمی ماندپرنده تا به ابد در قفس نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط