بادیگارد: آقا اونو پیدا کردیم
بادیگارد: آقا اونو پیدا کردیم
ب ات: اونو ببرید تا بیام(با داد)
ات: بابا من میخوام برم خونه خستمه امروز به قدر کافی سختی کشیدم
ب ات: باشه ولی باید با یکی از بادیگارد های من بری
+: باشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ات
با یکی از بادیگارد ها رفتم رسیدم به خونه و زود رفتم داخل اتاقم یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم داخل تختم خیلی حالم بد بود نمیدونم چم بود فقط میدونستم که خیلی ناراحت بودم ولی افسردگی نبود شایدم بود خیلی دلم برای مامانم تنگ شده بود عموم اینا هم رفتن امارت خودشون و من تنها بودم که بغض گرفتم که بهو چشمام پر از اشک شد و خیلی گریه کردم که دیگه سرم درد میکرد نمیدونم دلم برای مامانم تنگ شده بود تصمیم گرفتم برم سر قبر مامانم یه لباس مشکی پوشیدم و یه میکاپ لایت دارک کردم و مو هام رو حالت دادم و عطرم رو زدم عطرم بوی خون میداد و یه وایب خوب داشت
که دیدم گوشیم زنگ خورد
کوک بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+: بله زنگ زدی(صدای ناراحت و انگار گریه کرده)
-: ات چی شده گریه کردی(نگران)
+ نه حالم خوبه
-دروغ نگو
+آره
-چرا گریه کردی؟
+دلم برای مامانم تنگ شده
-میخوای بیام پیشت
+نه نمیخواد الان میخوام برم سر قبر مامانم(بغض)
-میخوای بیام
+هر جور خودت میدونی
-پس صبر کن تا بیام دنبالت
+باشه
پایان تماس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادمین گلتون: یه کوچولو غمگینش کردم خودمم گریم گرفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو کوک
وقتی دیدم صداش اون طوریه نگرانش شدم واقعا که خیلی بده پدر یا مادر نداشته باشی
وقتی گفت دلم برای مامانم تنگ شده یادم به خودم افتاد ولی بعد چند سال گفتن کیم مادر و پدرم رو کشتن ولی الکی بود لی اونا رو کشت
گفتم ولش و رفتم حوم و اومدم مو هام رو خشک کردم یه لباس سیاه پوشیدم یه عطر تلخ هم زدم و مو هام رو حالت دادم گوشیم رو برداشتم رفتم دنبال ات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
تماس کوک و ات
- بیا پایین
+ باشه
پایان تماس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ات
دیدم کوک زنگ زد و رفتم پایین دم درکه رفتم دیدم تکیه داده به ماشین و منو نگاه میکنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو کوک
داشتم دور و اطرافم رو نگاه میکردم که ات رو دیدم زیادی لباسش کوتاه و باز بود اعصبانیم میکرد ولی از یه طرف چون بغض کرده دلم نمیاد کاری کنم اه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+سلام
-سلام بیا سوار شو
+اکی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوار ماشین میشن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ب ات: اونو ببرید تا بیام(با داد)
ات: بابا من میخوام برم خونه خستمه امروز به قدر کافی سختی کشیدم
ب ات: باشه ولی باید با یکی از بادیگارد های من بری
+: باشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ات
با یکی از بادیگارد ها رفتم رسیدم به خونه و زود رفتم داخل اتاقم یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم داخل تختم خیلی حالم بد بود نمیدونم چم بود فقط میدونستم که خیلی ناراحت بودم ولی افسردگی نبود شایدم بود خیلی دلم برای مامانم تنگ شده بود عموم اینا هم رفتن امارت خودشون و من تنها بودم که بغض گرفتم که بهو چشمام پر از اشک شد و خیلی گریه کردم که دیگه سرم درد میکرد نمیدونم دلم برای مامانم تنگ شده بود تصمیم گرفتم برم سر قبر مامانم یه لباس مشکی پوشیدم و یه میکاپ لایت دارک کردم و مو هام رو حالت دادم و عطرم رو زدم عطرم بوی خون میداد و یه وایب خوب داشت
که دیدم گوشیم زنگ خورد
کوک بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+: بله زنگ زدی(صدای ناراحت و انگار گریه کرده)
-: ات چی شده گریه کردی(نگران)
+ نه حالم خوبه
-دروغ نگو
+آره
-چرا گریه کردی؟
+دلم برای مامانم تنگ شده
-میخوای بیام پیشت
+نه نمیخواد الان میخوام برم سر قبر مامانم(بغض)
-میخوای بیام
+هر جور خودت میدونی
-پس صبر کن تا بیام دنبالت
+باشه
پایان تماس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادمین گلتون: یه کوچولو غمگینش کردم خودمم گریم گرفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو کوک
وقتی دیدم صداش اون طوریه نگرانش شدم واقعا که خیلی بده پدر یا مادر نداشته باشی
وقتی گفت دلم برای مامانم تنگ شده یادم به خودم افتاد ولی بعد چند سال گفتن کیم مادر و پدرم رو کشتن ولی الکی بود لی اونا رو کشت
گفتم ولش و رفتم حوم و اومدم مو هام رو خشک کردم یه لباس سیاه پوشیدم یه عطر تلخ هم زدم و مو هام رو حالت دادم گوشیم رو برداشتم رفتم دنبال ات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
تماس کوک و ات
- بیا پایین
+ باشه
پایان تماس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ات
دیدم کوک زنگ زد و رفتم پایین دم درکه رفتم دیدم تکیه داده به ماشین و منو نگاه میکنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو کوک
داشتم دور و اطرافم رو نگاه میکردم که ات رو دیدم زیادی لباسش کوتاه و باز بود اعصبانیم میکرد ولی از یه طرف چون بغض کرده دلم نمیاد کاری کنم اه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+سلام
-سلام بیا سوار شو
+اکی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوار ماشین میشن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۶.۲k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط