پارت ۱۵

پارت ۱۵

کاکاشی که انتظارش را نداشت، شانه هایش یک لحظه لرزید.
بعد سریع از خودش ناامید شد.
لمس کوچکی بود، حتی به زور یک لمس حساب میشد. ولی چون با ان صدا و صاحب همراه بود...شاید اوضاع فرق میکرد.
سریع سرش را چرخاند و سعی کرد دستپاچگی اش را با چشم غره رفتن به اوبیتو پنهان کند:"چته تو باز؟"
و پشتش، اوبیتو لم داد. لازم نبود چیزی بگوید وقتی نگاهش داد میزد: 'تازگیا خیلی تو حلق گای ای.'
کاکاشی سعی کرد چهره ی خونسردش را ثابت نگه دارد ولی حتی توی چشم های اوبیتو هم نمیتوانست نگاه کند.
مسخره بود، حتی تحقیر امیز. اینکه چرا دقیقا در یک مدت کوتاه در این حد درگیر اوبیتو شده.
انگار توی کاسه ی سرنوشت بودند و مدام باهم هم زده میشدند.
و کاکاشی؟ توی کل این مدت کوتاه حس میکرد زندگی اش دارد از هم میپاشد.
او یک فرد خونسرد و خیلی عادی بود.
ولی الان؟ به هر چیز کوچکی واکنش نشان میداد.
او هیچوقت توی مسائل عشق و عاشقی دخالت نمیکرد و معتقد بود بچگانه هستند.
و همچنان، گونه هایش زیر نگاه اوبیتو میسوختند یا از خفیف ترین لمس او میلرزید.
و همین قضیه داشت باعث درماندگی اش میشد.

K:"به اون چه اصن؟ من حتی هنوز جواب کامل بهش ندادم بعد عین شوهرا باهام رفتار میکنه."
کاکاشی دست هایش را شست و دستمال را پرت کرد تو سطل، کمی محکم تر از حد معمول.
به خودش توی آینه نگاه کرد، بعد چشم هایش تا ته گشاد شد.
هیکل اوبیتو، توی قسمت کم نور تر دستشویی، به یکی از کابین ها تکیه داده بود.
دقیقا پشت سرش. و کاکاشی تا الان متوجه او نشده بود.
نزدیک بود سکته قلبی بزند، سریع برگشت:"میشه وقتی میای یه صدایی از خودت دراری 'خواهشا'؟!"
اوبیتو جواب نداد، در عوض لب هایش کشیده شدند. توی یک پوزخند:"چرا باید اینکارو بکنم وقتی داری راجب من غر میزنی؟ میتونم وایسم یواشکی گوش کنم."
کاکاشی دوباره پشتش را به او کرد (من بودم اینکارو نمیکردم خطرناک بنظر میاد) سعی کرد همانطور که قبلا جدی و خونسرد بود رفتار کند:"شنیدی چی گفتم؟ بهتر. دارم میگم هنوز جوابتو ندادم انقد یجوری رفتار نکن انگار تو یه رابطه ی کوفتی هستیم."
اوبیتو ابرویی بالا انداخت. همانطور که دست به سینه ایستاده بود انگشت هایش روی بازویش ضرب گرفتند. تکان های ارام و صبور، ولی مشتاق:"و کی جنابالی قراره جوابمو بدی؟"
K:"هیچوقت! چرا باید با یه استاکر گاگول برم تو رابطه؟ تو مردی، خیلی سمی و زورگویی، دو رویی، سلطه گری، وحشی ای تا صبح هر چی بگم بازم ویژگی بد داری."
ولی حتی موقع گفتن اینها قلبش داشت میکوبید. میتوانست توی چشم های اوبیتو نگاه کند؟ نه.
میتوانست با یک کلمه ی 'نه' او را رد کند؟ نه.
اوبیتو از دیوار جدا شد:"ای بابا حیف شد. صد ساله دنبالتم حداقل یه نگاه بهم مینداختی."
ولی به جای اینکه از دستشویی برود بیرون داشت میرفت سمت کاکاشی. قدم اول و دوم را که برداشت، کاکاشی ناخوداگاه عقب عقب رفت:"ب..به درک که صد سال دنبالمی خودت میدونستی تو اینجور چیزا سختگیرم."
اوبیتو واکنش های کاکاشی را بررسی کرد.
لعنتی، پسر مو نقره ای روبرویش زیادی قابل پیش بینی شده بود. کاملا مشخص بود دستپاچه شده.
خونسردی اش از دست داده بود، طوری رفتار میکرد که انگار با یک قدم دیگر او به جلو...زانوهایش خواهند لرزید.
و اوبیتو 'عاشق' تک تک این ها بود.

O:"چیکار کنم؟ کار دله دیگه."

یک قدم دیگر به جلو برداشت، قدمی که دلیل داشت:
خودش دلش میخواست
میخواست واکنش کاکاشی را ببیند.

O:"یهو زد از تو خوشش اومد منو بدبخت کرد."

یک قدم دیگر به جلو و حالا میتوانست ببیند کاکاشی مثل دختر های خجالتی به دیوار چسبیده. طوری که انگار اخرین راه نجاتش است.
ناز بود، به طرز دیوانه واری. اوبیتو پوزخند زد. جمله اش را تمام کرد.

O:"نمیخوای یکم گردن گیر باشی؟"

کاکاشی به اوبیتو نگاه کرد.
تفاوت قدی زیادی نداشتند، ولی الان؟ او زیادی احساس کوچک بودن میکرد.
اوبیتو صاف ایستاده بود، بدون واکنش خاصی.
ولی کاکاشی مدام یا اطراف را نگاه میکرد یا زانو ها و کمرش خم‌ میشد.
انگار به اوبیتو دوتا انتخاب میداد: ۱-یا برو گمشو منم راحت کن ۲-یا فاصله رو ببند خودتو بهم بچسبون

K:"من گردن گیرم خرابه متاسفانه."
پس اوبیتو 'از قصد' خم شد جلو. به اندازه ی کافی تا مطمئن شود کاکاشی راه فراره ندارد. چشم هایش یک دور روی هیکل او چرخیدند.
سفارشی مخصوص کاکاشی، با شیطنت اضافه:"ببین نشد دیگه، داری بد بازی میکنی."
دیدگاه ها (۱۶)

خیلی بد زدصدا داد🌝

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

پارت ۱۵خدمتکار ها با سینی های دارویشان از سر راه کنار میرفتن...

پارت ۳۶K:"اوبیتو اخه این دلقک بازیا برای چیه خداوکیلی؟"O:"هی...

پارت ۳۷K:"یااااا ابلفضل. اصن تا حالا مرتب کردی اینجارو؟!"کاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط