خنده حاصل از گریه

خنده حاصل از گریه


هوا باز هم ابری مانند بود نم نم های باران با حرکت های آرام بر روی زمین می‌افتادند.. سئوجون ماشین را نگهداشت .
به خوبی به یاد داشت جونگکوک ازش خواست که کمی خواهرش را آزاد تر بگذارد پس اولین ایده ای که در ذهنش آمد را انجام داد ...
. سپس روبه خواهرش نمود : آوا میتونی خودت بری دفتر دکتر من کار دارم .. باید برم جایی .. دخترک سری با همان بیحالت اش تکون داد سپس در ماشین را باز نمود .. و از ماشین پیاده شد اولین قدمی به بیرون .. اولین احساس بعد از دو هفته به بیرون .. آخرین بار ای که به بیرون آن هم تنها .. حدود دو هفته پیش بود .. یک روز قشنگ بود روزی ای به آن جشن کوفتی می‌رفت.. لبض را گزید فقد هم بخاطر بغض غریبی .. دلش به سنگینی یک کوه می‌بود .. همانند با گام های آرام به سمت در شیشه ای چرخی هجوم برد
آروم وارد آن محیط سفید شد پرستار ، و آدم های عادی در آن محیط رفت آمد داشتند .. در کنار مردم احساس خوبی نداشت به هرحال مجبور بود که با نفس عمیقی راهی بشه .. با گام های آروم به سمت آسانسور می‌رفت مرد کت شلوار درست جلویش ایستاد .. سپس با اخم گفت : شما کی هستید ؟
آوا اول نمی‌فهمید که چی بگویید در کسری ثانیه ای به خودش آمد .. شاید میترسید شاید هم فوبیای چیزی داشت ولی این حالت و سکوت آوا باعث شد بادیگارد شک بکنه هرچی باشه , یه دختر ماسک و عینک زده با لباس های مشکی اینجا چیکار داشت ..
بادیگارد: خانم ؟ شما کی هستی برای چی اینجا اومدیم
آوا محکم هر دو دستش را در هم قفل کرد استرس بدی داشت ناخن های بزرگش حالا کم کم در پوست دستش فرو می‌رفت .. نه متوجه ترسش بود نه متوجه شک های مردم ..
ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت و چشم از بادیگارد گرفت سپس آن نگاه غمگین روی مردی قفل شد که پرونده به دست کنار پذیرش ایستاده بود شلوار مشکی با هودی سفید ای که هم رنگ رپوش دکتری اش ، موهای مرتب و منظم.. اون فرشته نجات اش بود .. یک لبخند غریبی ای زد ..
بادیگارد اخم کرد و باز هم مشغول سوال پرسیدن شد و ناگهانی حدود دو تا پسر بچه با دویدن به آوا برخورد کرد .. که باعث افتادن دخترک بر روی زمین شد .. نگاه همه سمت اش جلو شد .. جونگکوک نگاه از پرونده گرفت و به دختر زل زد ..
همه دور آن دختر جمع شدن .. و باعث خجالت کشیدن و شرمنده شدنش میشد .. دخترکی که نشان دهنده پرستاری را داشت تند سمت آوا رفت و دستش را گرفت
سو آه. : هی خوبی .. بلند شو
به سمت پسر بچه های شیطون نگاه کرد : هیییی بچه ها بیایید معذرت خواهی کنید زود ..
در کسری ثانیه ای جونگکوک آن دخترک سیاه پوش را شناخت و با گام آرامی سمتش هجوم برد .. جمعیت مردم را کنار زد / با احترام / و اول شوکه شد سپس تند سمتش رفت .. همراه با کمک سو آه بلندی کرد
جونگکوک: کیم ات.. ؟ حالت خوبه ؟
دخترک با طرفین سری تکون داد سو آه اخم کرد و تند گفت : از دست این بچه ها .. .ای وای .. دستت
جونگکوک نگاه تیزش را روی کف دست آوا دوخت و خونسردی گفت : بریم دفتر دکتر جیهوپ فعلا کار نداره دستتو هم پانسمان می‌کنه ..
آوا سری تکون داد سپس جونگکوک به آرامی دستش را سمت آسانسور دراز کرد همراهش سو آه هم قدمی شد. تند گفت : سلام .. من پرستار چوی هستم خوشبختم
و دستش را سمت دخترک دراز نمود .. با یک لبخند پر از خوش اخلاقی.. ولی این دکتر جوان بود که سر از صحبت را باز نمود و هر سه سوار آسانسور شدن
جونگکوک با دست‌پاچی گفت. : آوا یکی از بیمار های من هستش
سو آه خندش محو شد و دستش را پایین آورد .. دخترک با احساس شرمنده ای آرنج اش را گرفت سپس چرخید روبه جونگکوک و با صدا آروم گفت : شما گفتی وقتی چیزی اذیتم کرد بهتون بگم ..
جونگکوک متوجه اش شد سپس آروم و با لبخند گفت : الآن نه وقتی رفتیم دفترم ..
سو آه با توجه به بهترین اخلاق تند گفت : اسمم سو آه اسم تو چیه .. من اینجا پرستارم می‌دونم گفتم آه بازم گفتم .. آه رو بخاطر کلافگی گفتم فکر نکنی آخر اسمم رو گفتم .. جونگکوک اخم کرد و آروم گفت : بیخیال چوی آروم بگیر .. مریضم تو حالتی نیست که باهات حرف بزنه ..
سو آه اخم کرد و دست به کمر شد
دیدگاه ها (۱)

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

تند گفت ؛ منم کار دارم فعلا هر دو رفتند و شانه به شانه هم گا...

هیون بک : نه نه اصلا اینجوری نیست باور کنید میتونید از دخترک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط