بــه ســرنـــوشـــت گـــفـتــم بـا آنـــکــه بـــا احـســ

بــه ســرنـــوشـــت گـــفـتــم بـا آنـــکــه بـــا احـســــاســم بــــازی کــرد چـــه کـنـم...؟

انـگشـت بـــر لـبـانــم گــذاشــت و گــفــت؛

صــبــور بـاش، بـسـپــارش بـــه مــا

او کـه از ســــــرنــــوشــــتـــش خــبــر نــدارد...
دیدگاه ها (۲)

مادرمردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواستدسته گلی برای م...

نه از فلسفه کلامی می دانمو نه منطق می گنجد در کلاممبی استدلا...

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنمحتی برای “ ...

فروغ فرخزاد میگه:در حیرتم از خلقت آب،اگر با درخت همنشین شود،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط