دآل بآی یک آل
-«؏دآلٺ بـڕآی یک ﭰآٺل»-
p⁷
•
•
•
بالاخره قرار بود باهاش رو به رو بشم. حس وحشتناکی بود. شاید هم من برای دیدن چهره مقابلم آماده نبودم. نگاه ترسناک و پر از نفرت سر صبح اش هنوز هم تمام استخوان هایم را به لرزه در می اورد . از اونجایی که تلاش های شب قبلم برای پیدا کردن اتاقش به نتیجه نرسیده بود ادرس محل کارش رو از هاجیمه پرسیدم...
«B.212»
وقتی از آسانسور پیاده شدم حس آشنایی بهم دست داد . بعد از کمی فکر کردن متوجه شدم که اتاق جلسات و دفتر سانزو_که عصر با هاجیمه برای تحویل اطلاعات رفته بودیم_ هم داخل اون طبقه بود. قلبم به شدت میزد . سوالات شکنجه آوری ذهنم رو پر کرده بود. انقدر که دیگه برای فکر کردن به«فقط ریندو» جایی نبود . با لرزش و ترس فراوانی در زدم. همینطور در افکار خودم غرق بودم که ناگهان صدایی من رو به خودم آورد:
[بیا تو]
در رو باز کردم و اطلاعات و پرونده ها رو روی میزش گذاشتم و مشغول توضیح دادن شدم. ساعت نه شب بود و کمتر از دوساعت دیگه شرکت تعطیل میشد. پس اجباراً به طور خلاصه براش تعریف کردم. بعد از مدتی ریندو نفسش رو با حرص بیرون داد.
انگار که از چیزایی که براش توضیح میدادم حتی یک کلمه هم متوجه نمیشد. بالاخره صداش در اومد.
[بیا اینورکنارم وایسا]
یه لحظه ترسیدم اما کاری جز اطاعت از دستم بر نمیومد. رفتم و کنار صندلیش، پشت میز ایستادم. سنگینی فضای اتاق بهم اجازه نفس کشیدن نمیداد تا اینکه از کمرم گرفت و منو روی پاهاش نشوند. خشکم زده بود و نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم.
[ریندو-سان این رفتار ها توی این زمان مناسب نیست]
[پس کی مناسبه دارلینگ؟ ساعت یکه شب توی یوکوهاما؟]
درست حدس میزدم... اون یارو سانزو همه چیزو بهشون گفته... احمق بودم که فکر میکردم میتونم در برم. اما با حرفی که زد...
////////////////////////////////////
پارت بعد در پیج: @sanzo12
p⁷
•
•
•
بالاخره قرار بود باهاش رو به رو بشم. حس وحشتناکی بود. شاید هم من برای دیدن چهره مقابلم آماده نبودم. نگاه ترسناک و پر از نفرت سر صبح اش هنوز هم تمام استخوان هایم را به لرزه در می اورد . از اونجایی که تلاش های شب قبلم برای پیدا کردن اتاقش به نتیجه نرسیده بود ادرس محل کارش رو از هاجیمه پرسیدم...
«B.212»
وقتی از آسانسور پیاده شدم حس آشنایی بهم دست داد . بعد از کمی فکر کردن متوجه شدم که اتاق جلسات و دفتر سانزو_که عصر با هاجیمه برای تحویل اطلاعات رفته بودیم_ هم داخل اون طبقه بود. قلبم به شدت میزد . سوالات شکنجه آوری ذهنم رو پر کرده بود. انقدر که دیگه برای فکر کردن به«فقط ریندو» جایی نبود . با لرزش و ترس فراوانی در زدم. همینطور در افکار خودم غرق بودم که ناگهان صدایی من رو به خودم آورد:
[بیا تو]
در رو باز کردم و اطلاعات و پرونده ها رو روی میزش گذاشتم و مشغول توضیح دادن شدم. ساعت نه شب بود و کمتر از دوساعت دیگه شرکت تعطیل میشد. پس اجباراً به طور خلاصه براش تعریف کردم. بعد از مدتی ریندو نفسش رو با حرص بیرون داد.
انگار که از چیزایی که براش توضیح میدادم حتی یک کلمه هم متوجه نمیشد. بالاخره صداش در اومد.
[بیا اینورکنارم وایسا]
یه لحظه ترسیدم اما کاری جز اطاعت از دستم بر نمیومد. رفتم و کنار صندلیش، پشت میز ایستادم. سنگینی فضای اتاق بهم اجازه نفس کشیدن نمیداد تا اینکه از کمرم گرفت و منو روی پاهاش نشوند. خشکم زده بود و نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم.
[ریندو-سان این رفتار ها توی این زمان مناسب نیست]
[پس کی مناسبه دارلینگ؟ ساعت یکه شب توی یوکوهاما؟]
درست حدس میزدم... اون یارو سانزو همه چیزو بهشون گفته... احمق بودم که فکر میکردم میتونم در برم. اما با حرفی که زد...
////////////////////////////////////
پارت بعد در پیج: @sanzo12
- ۳۰۷
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط