part

part⁴⁰
Boy⁴: زبون دراز هم هستی!
نفس عمیقی کشیدم و از کنارشون رد شدم که یکی شون دستم رو گرفت
+ولم کن!*جدی
Boy²: یکم باهم حرف بزنیم....بعد برو عزیزم!
پوزخند کثیفی رو لبش پدید اومد، ناگهان دستش روی قسمتی از بدنم گذاشت؛ به سرعت واکنش نشون دادم و مشتی تو صورتش زدم که روی زمین پرت شد
+عوضی...
Boy² بلند شد و با نگاهی ترسناک به اون سه تا دیگه اشاره کرد و به سمتم اومدن
⁵minutes later
رژ لب روی لبهاش روونه کردم و بعد ازش عکس گرفتم
+عزیزم هر وقت خواستی عکسات رو برات بفرستم بهم زنگ بزن * با پوزخند
+بیمارستان black global چهار راه بعدیه!
صورتش رو به سمت مخالف پرت کردم و از روش بلند شدم تنها صدایی که از boy²شنیده می‌شد ناله بود شاید دلنشین بود برام!فقط یکم
+شب خوش پسرا !* پوزخند
به سمت خونه حرکت کردم اما به خاطر استفاده کردن از حرکات رزمی کوفتگی بدن و دردی تو شکمم احساس میکردم...
¹⁹minutes later
وارد خونه شدم که با قامت جونگ کوک که دم در واستاده بود برخورد کردم
+چه زود کارت تموم شد!
_ساعت ¹² از ساختمون رفتی بیرون الان ساعت ¹:¹² وارد عمارت شدی! راه به این کمی باید یک ساعت طول بکشه !
+آره....اصلا به تو چه؟رفتم خوشگذرونی، حداقلش جلوی همسرم ه‌ر‌ز‌‌گ‌ی‌ نکرد...
هنوز حرفم تموم نشده بود که سوزش بدی رو گونه ام احساس کردم . چشمام رو از درد بستم
_ حواست به چیزایی که میگی باشه !*بلند
من زنی بودم که کم بیارم یا در برابر مشکلات سکوت کنم؟قطعا نه سرم رو بالا اوردم و به چشم های براق و سراسر در تاریکیش خیره شدم و با پوزخند بهش خیره شدم
+به نظرت بچه ای که در وجودمه لیاقت پدری عوضی مثله تو داره؟* آروم و شمرده
+پدری که مشخص نیست چند تا بچه داره؟ با کیا درارتباط بوده و به همسرش سیلی میزنه!
اتمام ویو ات
دختر لبخندی تلخ زد و از کنار پسر رد شد به سمت اتاق مشترکشون حرکت کرد درسته ات رفت اما چیزی که گفت ناخواه در ذهن جئون پخش و ماندگار شد...همه این اتفاقات نقشه ای برای نابود کردن خاندان کیم بود و جئون در مورد همه چیز برنامه ریزی کرده بود جز این !<<اگه پدر بدی باشم چی؟>>
دیدگاه ها (۱)

part⁴¹جئون پشت در ایستاده بود به صدای گریه ات گوش میداد، وجد...

part⁴²نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به زیر آب رفتم، نیم ساعتی ...

HBD MY LOVELY...WISH THE BESTFOR YOU ,MY STRONG CUTE BABY🌚❤️

part³⁹در رو باز کردم و با صحنه عجیبی مواجه شدم ، ات روی مبل ...

جیمین فیک زندگی پارت ۵۵#

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁰با تعجب به رفتنش نگاه میکردم... جیمین: دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط