با بی حالی از خواب بیدار شدم روی یه تخت توی یه اتاق شدم و
با بی حالی از خواب بیدار شدم روی یه تخت توی یه اتاق شدم وایب دارک و مشکی میداد همه چیز سلطنتی بود دکور ها میز ها مالاکیت با رگه های طلایی و دکور هایی کنده کاری شده با نقره و طلا از روی تخت کینگ سایز بلند شدم و به سمت در رفتم بدنم خیلی کوفته بود از عصرونه دیروز تا حالا هیچ چی نخورده بودم اتاق یه سینک داشت آستینهامو بالا زدم و یکم آبخوردم یاد شکلاتی که همیشه تو کیفم بود افتادم کیفم روی صندلی میز آرایش بود برش داشتم و چشمم به نامه تئو خورد بغلش کردم اتاق ساعت داشت ۳ ظهر بود بعد از خوردن شکلات به سمت در رفتم تا بازش کنم اما قفل بود پنجره هم قفل بود در زدم انگار هیچ کس نبود صدای پا اومد یه خدمتکار بود مایا میشناختمش دوستم بود
مایا : ارباب و ارباب کوچک بیرونن
دیانا : گرسنمه
مایا : بیا بیرون
دیانا : میخواهم برم خونمون
مایا : میدونی که نمیتونم دیانا
دیانا : آره
مایا : مراسم عروسیت هفته ی دیگس
دیانا : چچچچچی
مایا : میدونم هُل شدی بقیشو خود ارباب بهت میگه در ضمن جلوی اون باید خانم ریدل صدات کنم .
دیانا : وای خدا
مایا : و فردا هم باید بری خرید
دیانا: چی ؟
مایا : لباس و کیف و کفش و اینا بخره
دیانا : عمرا برم
مایا : براش شربت بردم داشت به ارباب میگفت نری و مثل دیشب مقاومت کنی بدجوری میبرتت
دیانا : خانوادم چی شدن
مایا : بریم پایین برات یه چیزی آماده کردم بهت میگم پایین رفت ۲ طبقه پله رو پایین رفتیم و به اتاقی مثل یه تالار بود و ۳ تا در داخلش داشت و یه میز غذا خوری بزرگ وسطش ، اتاق با سقف بلند و مجسمه هایی تزئین شده بود مایا صندلی رو عقب داد پشت میز نشستم و صندلی رو جلو داد
دیانا : این کارو نکن
مایا : وضیفمه نمیتونم و اینو بدون اتاق سمت راست برای ضیافت هاست و اتاق سمت چپ برای مهمونی های کوچیک در هر دو قفله کلید ها هم دشت ارباب ریدل عه
دیانا : الان کدوم ارباب ریدله
مایا : همسرتون
دیانا : ببین یکی اینکه رسمی حرف نزن و ۲ اینکه بگوارباب ریدل کیه
مایا : شوهرت و تو هم فردا باید یکیو رو هم به عنوان خدمتکار شخصیت انتخاب کنی
دیانا : اگه مجبورم اینکارو بکنم پس تو رو انتخاب میکنم
اگه دوست داری
مایا : از خدامه بابا در ضمن ارباب ولدمورت پدر شوهرت و ارباب ریدل شوهرته
دیانا : گرفتم
برام خوراکیمو آورد خوردم
دیانا : کی میاد
مایا : ساعت ۵ میاد امروز بستگی داره ولی امروز ساعت ۵
نگاه به ساعت کردم ۴ بود
مایا به سمت اتاقم بردم و در کلوسد رومو باز کرد و بهم یه لباس داد و گفت بپوشم یه پیراهن بود راحت بود و ظاهر زیبایی هم داشت و قرمز گیلاسی بود
مایا : ارباب ریدل اینو چند وقت پیش دیدن خوششون اومد خریدن و گذاشتن تو کمدتون و امروز به من گفتم بدم بپوشین من میرم شما هر جا میخواهید برید
دیانا : رسمی حرف
مایا : اوه ببخشید خب پس هر جا میخوای برو حیات عمارت هم میتونی بری ولی بیرونش نه مگر با ارباب ریدل .
دیانا : واقعا
مایا : بله
دیانا : برو بیرون
مایا : ام ناراحتی
دیانا : نباشم
مایا : درو میبندم
و خوابیدم انگار اثر آرام بخشه خیلی قوی بوده
۱ ساعت بعد
راوی ویو
متیو در اتاقو باز کرد و وارد شد به سمت اتاقش رفت و لباساشو در آورد و عصرونه خورد
متیو : مایا بیا اینجا
مایا : بله ارباب
متیو : همه چیو بهش گفتی
مایا : بله
متیو : الان کجاس
مایا : انگار اثر آرام بخشی که دیشب بهشون زدیم خیلی قوی بوده و رفتن خوابید دوباره الان تو اتاقشونن
متیو : باشه
به سمت اتاق دیانا رفت درو باز کرد وارد شد و درو بسمت دیانا خوابیده بود پیشش رفت و صورتشو بوسید و کنارش با بغل کردنش خوابید
مایا : ارباب و ارباب کوچک بیرونن
دیانا : گرسنمه
مایا : بیا بیرون
دیانا : میخواهم برم خونمون
مایا : میدونی که نمیتونم دیانا
دیانا : آره
مایا : مراسم عروسیت هفته ی دیگس
دیانا : چچچچچی
مایا : میدونم هُل شدی بقیشو خود ارباب بهت میگه در ضمن جلوی اون باید خانم ریدل صدات کنم .
دیانا : وای خدا
مایا : و فردا هم باید بری خرید
دیانا: چی ؟
مایا : لباس و کیف و کفش و اینا بخره
دیانا : عمرا برم
مایا : براش شربت بردم داشت به ارباب میگفت نری و مثل دیشب مقاومت کنی بدجوری میبرتت
دیانا : خانوادم چی شدن
مایا : بریم پایین برات یه چیزی آماده کردم بهت میگم پایین رفت ۲ طبقه پله رو پایین رفتیم و به اتاقی مثل یه تالار بود و ۳ تا در داخلش داشت و یه میز غذا خوری بزرگ وسطش ، اتاق با سقف بلند و مجسمه هایی تزئین شده بود مایا صندلی رو عقب داد پشت میز نشستم و صندلی رو جلو داد
دیانا : این کارو نکن
مایا : وضیفمه نمیتونم و اینو بدون اتاق سمت راست برای ضیافت هاست و اتاق سمت چپ برای مهمونی های کوچیک در هر دو قفله کلید ها هم دشت ارباب ریدل عه
دیانا : الان کدوم ارباب ریدله
مایا : همسرتون
دیانا : ببین یکی اینکه رسمی حرف نزن و ۲ اینکه بگوارباب ریدل کیه
مایا : شوهرت و تو هم فردا باید یکیو رو هم به عنوان خدمتکار شخصیت انتخاب کنی
دیانا : اگه مجبورم اینکارو بکنم پس تو رو انتخاب میکنم
اگه دوست داری
مایا : از خدامه بابا در ضمن ارباب ولدمورت پدر شوهرت و ارباب ریدل شوهرته
دیانا : گرفتم
برام خوراکیمو آورد خوردم
دیانا : کی میاد
مایا : ساعت ۵ میاد امروز بستگی داره ولی امروز ساعت ۵
نگاه به ساعت کردم ۴ بود
مایا به سمت اتاقم بردم و در کلوسد رومو باز کرد و بهم یه لباس داد و گفت بپوشم یه پیراهن بود راحت بود و ظاهر زیبایی هم داشت و قرمز گیلاسی بود
مایا : ارباب ریدل اینو چند وقت پیش دیدن خوششون اومد خریدن و گذاشتن تو کمدتون و امروز به من گفتم بدم بپوشین من میرم شما هر جا میخواهید برید
دیانا : رسمی حرف
مایا : اوه ببخشید خب پس هر جا میخوای برو حیات عمارت هم میتونی بری ولی بیرونش نه مگر با ارباب ریدل .
دیانا : واقعا
مایا : بله
دیانا : برو بیرون
مایا : ام ناراحتی
دیانا : نباشم
مایا : درو میبندم
و خوابیدم انگار اثر آرام بخشه خیلی قوی بوده
۱ ساعت بعد
راوی ویو
متیو در اتاقو باز کرد و وارد شد به سمت اتاقش رفت و لباساشو در آورد و عصرونه خورد
متیو : مایا بیا اینجا
مایا : بله ارباب
متیو : همه چیو بهش گفتی
مایا : بله
متیو : الان کجاس
مایا : انگار اثر آرام بخشی که دیشب بهشون زدیم خیلی قوی بوده و رفتن خوابید دوباره الان تو اتاقشونن
متیو : باشه
به سمت اتاق دیانا رفت درو باز کرد وارد شد و درو بسمت دیانا خوابیده بود پیشش رفت و صورتشو بوسید و کنارش با بغل کردنش خوابید
- ۱۳۳
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط