part

part 4::
ویو هیون:
هوف دلم میخواست همونجا الکس رو بکشم،هِع فک کرده میتونه منو شکست بده مردک بی خاصیت
ویو ذهن هیون:
داشتم اون مرتیکه الکس رو فحش میدادم که دیدم یهو داره زر میزنه و اسلحه هاشو در میاره

ویو الکس:
دیدم هیون جون[به تعنه میگه هیون جون]حواسش نیست پس گفتم بزار کارشو تموم کنم.داشتم اسلحه ها رو در میوردم که هیون جون رو بکشم ولی فهمید ولی من بازم میخواستم بکشمش اسلحه مو کشیدم سمتش که بهش اسیب بزنم اما جاخالی داد برای بار چندم سعی کردم و این دفعه تونستم دستشو زخمی کنم[د اخه ک*کش چرااااا]

ویو ا.ت:
من روی صندلی نشسته بودم که دیدم یهو الکس داره هیون رو زخمی میکنه که یهو گریه ام گرفت[منم گریم گرفتتتتتتتت]انقدر ترسیده بودم که بدنم نمیتونست تکون بخوره[بهش شوک وارد شده]تنها کاری که تونستم بکنم این بود که فقط به دعواشون نگاه کنم که بعد چند دقیقه دیدم هیون روی زمین افتاده و الکس یک چیزی بهش گفت و رفت.وقتی به خودم اومدم سریع رفتم سمت هیون و دیدم حالش زیاد خوب نیست،توی اون موقعیت نمیدونستم که باید چیکار کنم و فقط دنبال جعبه ی کمک های اولیه بودم.

ویو هیون:
نمیدونستم که چرا نتونستم از خودم دفاع کنم انگار یهو بدنم سست شد و یکی دیگه داشت کنترلش میکرد.وقتی دیدم ا.ت نگرانمه قلبم لرزید،احساس کردم اولین باری بود که کسی نگرانمه،انگار یک جورایی دلمو بهش باخته بودم.....هی هیون پسر با خودت چی میگی تو یک مافیایی مگه مافیا ها دلباخته یک دختر میشن[یوکککک انگار مافیا ها ادم نیستن🌚]

پارت 5 رو بعدا مینویسم خوشگلام
ببخشیداگه بد شد😅
راستی بچه ها اگه این فیک رو دوس ندارید بگید که دیگه ادامه اش ندم
دیدگاه ها (۳)

استی های خوشگلماگه درخواستی دارید در خدمتم بانو هام>>

part 3::ا.ت:داشتم همینطور فک میکردم که دیدم صدای زنگ گوشی می...

part 2::ا.ت:سعی داشتم فرار کنم و موفقم شدم اما یهو انگار دنی...

و....ویو جونگکوک رسیدیم عمارت بدون اینکه توجه بهش کنم رفتم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط