𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت

𓆩 پــارت هــفتم 𓆪 🖤🥀

ساعت از سه‌ی نیمه‌شب گذشته بود.

باران آرام‌تر شده بود، اما سکوت داخل ماشین سنگین‌تر از قبل بود.

اسما هنوز به صفحه‌ی گوشی نامجون خیره مانده بود.

«فقط تا طلوع آفتاب وقت داری.»

ـ «وقت برای چی؟»

نامجون گوشی را خاموش کرد.

ـ «نمی‌دونم.»

اسما با تعجب نگاهش کرد.

ـ «دروغ نگو.»

نامجون چیزی نگفت.

ـ «از وقتی وارد این ماجرا شدم، همه بهم می‌گن چیزی نمی‌دونی. ولی تو بیشتر از همه می‌دونی.»

نامجون نفس عمیقی کشید.

ـ «یه چیزی هست که هیچ‌وقت بهت نگفتم.»

اسما آرام گفت:

ـ «چی؟»

نامجون دستش را روی فرمان گذاشت.

ـ «وقتی برای اولین بار دیدمت... شناختمت.»

اسما خشکش زد.

ـ «چی؟»

ـ «تو منو نشناختی. اما من شناختمت.»

ـ «پس چرا چیزی نگفتی؟»

نامجون نگاهش کرد.

ـ «چون نمی‌خواستم دوباره وارد اون زندگی بشی.»

اسما با صدای لرزان پرسید:

ـ «چه زندگی‌ای؟»

نامجون جواب نداد.

همان لحظه صدای پیام آمد.

این بار گوشی اسما بود.

یک شماره ناشناس.

پیام فقط یک عکس بود.

اسما عکس را باز کرد.

تصویر قدیمی و تار بود.

یک اتاق.

یک پنجره.

و دو کودک که کنار هم ایستاده بودند.

یکی از آن‌ها اسما بود.

اسما نفسش بند آمد.

ـ «این... منم.»

نامجون گوشی را از دستش گرفت.

چشم‌هایش روی عکس ثابت ماند.

کنار اسما، همان پسربچه ایستاده بود.

برادر نامجون.

پشت عکس یک جمله نوشته شده بود:

«بعضی خاطره‌ها فراموش نمی‌شن؛ فقط منتظر زمان مناسب می‌مونن.»

اسما به آرامی گفت:

ـ «من چرا اونجا بودم؟»

نامجون هنوز به عکس نگاه می‌کرد.

ـ «چون اون خونه...»

مکث کرد.

ـ «خونه‌ی من بود.»

اسما با ناباوری به او نگاه کرد.

ـ «یعنی من قبلاً تو رو می‌شناختم؟»

نامجون سرش را بالا آورد.

ـ «نه.»

چند ثانیه سکوت کرد.

ـ «اما برادرم رو می‌شناختی.»

اسما دوباره به عکس نگاه کرد.

چیزی در ذهنش جرقه زد.

صدای خنده‌ی یک کودک.

یک اسم...

اما هرچه بیشتر تلاش کرد، تصویر محو می‌شد.

ـ «اسمش...»

نامجون نزدیک‌تر شد.

ـ «چی؟»

اسما چشم‌هایش را بست.

ـ «اسمش...»

و ناگهان گفت:

ـ «یون.»

نامجون کاملاً بی‌حرکت ماند.

چون هیچ‌وقت اسم برادرش را به اسما نگفته بود.

اسما چشم‌هایش را باز کرد.

ـ «درسته؟»

نامجون آرام سر تکان داد.

ـ «آره.»

اما قبل از اینکه چیزی بگوید...

چراغ‌های خیابان یکی‌یکی خاموش شدند.

ماشین خاموش شد.

اسما با نگرانی پرسید:

ـ «چی شد؟»

نامجون به آینه نگاه کرد.

در انتهای خیابان...

یک ماشین سیاه ایستاده بود.

چراغ‌هایش روشن بود.

نامجون آرام گفت:

ـ «پیدامون کردن.»

اسما پرسید:

ـ «کی؟»

نامجون درها را قفل کرد.

ـ «همون کسی که نمی‌خواستیم پیدامون کنه.»

ماشین سیاه آرام به سمتشان حرکت کرد.

و روی شیشه‌ی عقبش...

همان علامت مرموز دیده می‌شد. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت شــشم 𓆪 🖤🥀نامجون ...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پــنجم 𓆪 🖤🥀صدای ...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهارم 𓆪 🖤🥀...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط