ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۳۵

اروم بلند شدم و رفتم جلوي در و بي قرار و دلتنگ به در تکیه دادم و داخلش رو به امید دیدن جیمین نگاه
کردم.
خيلي دور و محو میدیدمش..
کاش میتونستم هر لحظه کنارش باشم..
گرفته روي صندلي نشستم و صورتمو توي دستام گرفتم. تا خود صبح نتونستم . یه لحظه بخوابم...
ذهن و قلبم اشفته و درگیر بود..
صبح فرد رفت برامون صبحونه گرفت.
بي اشتها به لیوان قهوه داغي که ازش بخار بلند میشدم و ساندويچ هاي كلاب خيره شدم..
نیکول بايد يه چيزي بخوري تا سرپا باشي و به جیمین
قدرت بدي الا...بخور..
راست میگه..
من بايد قدرت داشته باشم تا به جیمین انرژي بدم.. لرزون به ساندویچم گاز زدم و به زور خوردمش..
دکتر رفت تو ببخش
نگران جلوي در منتظرش شدم.
بعد معايناتش اومد بیرون.
نگران گفتم دکتر.. جیمین چطوره؟
هوش
دکتر نفسش رو بیرون داد و گفت: به نظر خوبه اما..هنوز به هوش نیومده و عجیب اینه که این دو روزي که بي بوده خيلي به نفعش بوده و سرعت تكثير سرطان خيلي
کم شده.. من بهش امید وارم..
لبخند شادي زدم.
اخ..
خداروشکر..
اين بي هوشي با وجود تلخي و نگرانی که به همراه داره
اما داره په کار مفید میکنه..
دکتر رد شد که از ذهنم گذشت شاید بتونم یه دکتر بهتر هم براش پیدا کنم و تند دنبال دکتر رفتم و ازش خواهش کردم یه لحظه جیمین رو ببینم و پرونده پزشکي جیمین رو هم بهم بده و اونم قبول کرد و به پرستار گفت پرونده رو
بهم بده..
تند تو گوشیم دنبال ادرس اون دکتري گشتم که خيلي تعریفش رو شنیده بودم و مسافرت بود و به محض گرفتن پرونده رفتم سري به جیمین بزنم.
اخ..
اي جانم...
هنوز چشماش بسته بود.
دستشو با محبت گرفتم و گفتم من عقب نمیکشم..پس
لطفا تو هم
پیشونیشو بوسیدم.
رفتم اون سمتش و اون دستش رو گرفتم تا ببوسمش. دست مردونه بزرگش رو که نرم مشت شده بود توي
دستام گرفتم.
پشت دستش رو بوسیدم که دستش خيلي اروم و ریز په
کوچولو باز شد.
اي جانم..
حسم ميكني عزيز دلم؟
با بغض و عشق باز دستش رو بوسیدم
نفسم بند اومد..
متعجب و شوکه اروم دستشو باز کردم
خداي من.
دیدگاه ها (۱۶)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۶ضربان قلبم بالا رفت و شوکه ...

پارت ۶۳۷منشيش هي ميگفت اطلاعي نداره و میاد ولي.. اشفته و با ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۳۴خندیدم و گفتم:خيلي لوسي..ب...

پارت ۶۳۳بي قراري و نگراني جیمین ديگه جزئي از زندگي و تك تك ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۷با شرم شادي لبخند زدم.. برا...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط