پیش از آنکه زمستان تمام شود
پیش از آنکه زمستان تمام شود
part: ۳
عصر یک روز بارانی، آسمان ناگهان تیره شد و باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
دانشآموزها با عجله زیر سقفها جمع شده بودند.
تهیونگ تازه از کلاس خارج شده بود که متوجه شد چترش را در خانه جا گذاشته است.
آرام ایستاد و به باران نگاه کرد.
صدایی از پشت سرش آمد:
_ آقای کیم؟
برگشت.
جونگکوک بود، با یک چتر در دست و موهایی که چند قطره باران رویشان نشسته بود.
_ شما چتر ندارین، درسته؟
تهیونگ کمی خجالتزده گفت:
_ ظاهراً نه.
جونگکوک چتر را جلو آورد
_ این برای شما
تهیونگ به چتر نگاه کرد و بعد به صورت او
_ خودت چی؟
جونگکوک با لبخند گفت:
_ من تا ماشینم فاصله زیادی ندارم
تهیونگ چتر را گرفت و گفت:
_ لازم نبود اینقدر زحمت بکشید
جونگکوک دستش را در جیبش فرو برد و شانه بالا انداخت.
_ زحمت؟ نه. بیشتر شبیه یه بهانه بود برای اینکه کنار شما بیام
تهیونگ مکث کرد.
_ بهانه؟
جونگکوک که انگار تازه فهمید چه گفته، سریعتر ادامه داد:
_ یعنی… خب… منطقش اینه که کمک کردن به همکار جدید، کار خوبیه
تهیونگ آرام خندید.
_ خوب گفتین. خیلی حرفهای
جونگکوک با دلخوری ساختگی گفت:
_ شما زیادی آرومین. آدم رو عصبی میکنین
تهیونگ با نگاهی نرم جواب داد:
_ من؟ چرا؟
جونگکوک سرش را کمی پایین انداخت.
_ چون معلوم نیست دقیقاً چی توی سرتون میگذره
تهیونگ آهسته گفت:
_ شاید چون هنوز خودم هم نمیدونم
باران شدیدتر شد.
اما کنار او، تهیونگ برای اولین بار احساس کرد باران دیگر سرد نیست
شرط:
لایک: 6
کامنت: 2
بازنشر: ۳
part: ۳
عصر یک روز بارانی، آسمان ناگهان تیره شد و باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
دانشآموزها با عجله زیر سقفها جمع شده بودند.
تهیونگ تازه از کلاس خارج شده بود که متوجه شد چترش را در خانه جا گذاشته است.
آرام ایستاد و به باران نگاه کرد.
صدایی از پشت سرش آمد:
_ آقای کیم؟
برگشت.
جونگکوک بود، با یک چتر در دست و موهایی که چند قطره باران رویشان نشسته بود.
_ شما چتر ندارین، درسته؟
تهیونگ کمی خجالتزده گفت:
_ ظاهراً نه.
جونگکوک چتر را جلو آورد
_ این برای شما
تهیونگ به چتر نگاه کرد و بعد به صورت او
_ خودت چی؟
جونگکوک با لبخند گفت:
_ من تا ماشینم فاصله زیادی ندارم
تهیونگ چتر را گرفت و گفت:
_ لازم نبود اینقدر زحمت بکشید
جونگکوک دستش را در جیبش فرو برد و شانه بالا انداخت.
_ زحمت؟ نه. بیشتر شبیه یه بهانه بود برای اینکه کنار شما بیام
تهیونگ مکث کرد.
_ بهانه؟
جونگکوک که انگار تازه فهمید چه گفته، سریعتر ادامه داد:
_ یعنی… خب… منطقش اینه که کمک کردن به همکار جدید، کار خوبیه
تهیونگ آرام خندید.
_ خوب گفتین. خیلی حرفهای
جونگکوک با دلخوری ساختگی گفت:
_ شما زیادی آرومین. آدم رو عصبی میکنین
تهیونگ با نگاهی نرم جواب داد:
_ من؟ چرا؟
جونگکوک سرش را کمی پایین انداخت.
_ چون معلوم نیست دقیقاً چی توی سرتون میگذره
تهیونگ آهسته گفت:
_ شاید چون هنوز خودم هم نمیدونم
باران شدیدتر شد.
اما کنار او، تهیونگ برای اولین بار احساس کرد باران دیگر سرد نیست
شرط:
لایک: 6
کامنت: 2
بازنشر: ۳
- ۲۸۹
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط