چشم ناز چون غزالت

چشم ناز چون غزالت
برق مهتاب شب است

نابسامانم ، تو هستی
علت سامان من

با نگاهت عالمی را
میکنی مست وخراب

قصه ی عشقت شده
افسانه ی دوران من
دیدگاه ها (۲)

چشمــــــم از زخـم تنـم،ترسیدهدلم از کــــار خــــــودم ، رن...

گفتعشق نه!بیا تا همیشه "دوست" بمانیم دستش را رها کردمگفتمببخ...

گاهے وقت خداحافظے ازڪسے,خواستہ یاناخواستہ مے گوییم: "مواظب خ...

دریانام دختر غمگینی ستکه هر چه در خودش غرق می شودنمی میرد......

مست چشمانت شدم ، میخانه ها را بی خیالتا دلم خالیست ، مهمان خ...

از عشق تو بیزارم

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط