بدونِ اينكه حلقه دستهاش دورِ شكمت رو باز كنى، سمتش چرخيدى

بدونِ اينكه حلقه دستهاش دورِ شكمت رو باز كنى، سمتش چرخيدى و هردو دستت رو دورِ گردنش حلقه كردى.
سوالى كه تمامِ مدت تو ذهنت بود رو، همراه با اخمِ محوى پرسيدى:
"من فقط نميفهمم تو چطور اون بوقلمونه افتضاح رو، اونطور با ولع خوردى!"
یونگی هومى كشيد، درحالى كه آروم كمرت رو نوازش ميكرد، بدونِ اينكه ارتباطِ چشميتون رو بهم بزنه، آروم لب زد:
"به ولع خوردم چون با دستهاىِ كوچولوىِ خوشگلت اونهارو حاضر كردى!درضمن..گفتم كه خوشمزه بود!از خودت ايراد نگير عزيزم، خوشم نمياد!"
تك خنده اى كردى و لبِ پايينت رو گزيدى:
"اينطوره؟"
مردِ مقابلت، بوسه كوتاهى رو نوكِ بينيت كاشت و گفت:
"هيچكس حق نداره با همسرِ من بد صحبت كنه!حتى اگه اون شخص خودت باشى!ناراحتم نكن، خب؟بهتره با عشقِ من درست صحبت كنى شِف كوچولوىِ نازِ یونگی!
دیدگاه ها (۴)

دست به كمر وسطِ آشپزخونه تو فكر بودى كه، دستى از پشت دورِ شك...

با دستهاىِ لرزون، بوقلمونى كه به درستى پخته نشده بود رو گذاش...

وقتی دوستت داشت ولی ….

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط