𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت اول : ( بعد از هفت سال)
«اولین روز دانشگاه.»
همه با ذوق دنبال کلاسهاشون بودن.
بعضیا با دوستاشون عکس میگرفتن، بعضیا از استرس مدام برنامهی هفتگی رو چک میکردن.
هیونجین، برخلاف بقیه، بیحوصله از بین جمعیت رد شد.
هدفون توی گوشش بود و حتی یک بار هم دوروبرش رو نگاه نکرد.
فقط میخواست هرچه زودتر بره سر کلاس .
...
همین که وارد ساختمان اصلی شد، صدای خندهی آشنایی باعث شد ناخودآگاه سرش رو بلند کنه.
چند متر اونطرفتر، پسری با موهای روشن کنار چند دانشجو ایستاده بود.
داشت میخندید.
همون خندهای که هیونجین سالها فراموشش نکرده بود.
قلبش برای لحظهای از تپش ایستاد.
هیونجین : ...فلیکس؟ ( زیر لب )
انگار اسمش رو شنیده باشه، فلیکس سرش رو برگردوند.
چشمهاشون به هم افتاد.
هیچکدوم تکون نخوردن.
چند ثانیه...
فقط نگاه.
بعد فلیکس آروم نگاهش رو دزدید و بدون اینکه چیزی بگه از کنارش رد شد.
هیونجین همونجا ایستاد.
با خودش زمزمه کرد:
هیونجین : انگار حتی منو نمیشناسه...
...
کلاس
هیونجین کنار پنجره نشست.
حواسش اصلاً به حرفهای استاد نبود.
تمام فکرش پیش پسری بود که هفت سال پیش، بدون حتی یک خداحافظی، از زندگیش ناپدید شده بود.
در کلاس باز شد.
فیلکس : ببخشید استاد، دیر رسیدم.
هیونجین سرش رو بالا آورد.
فلیکس بود.
استاد لبخندی زد.
استاد : اشکالی نداره. یه صندلی خالی پیدا کن.
تنها صندلی خالی...
کنار هیونجین بود.
فلیکس چند لحظه مردد موند.
بعد آروم اومد و نشست.
بینشون فقط چند سانتیمتر فاصله بود...
اما حس میشد هفت سال سکوت بینشون نشسته.
هیچکدوم حرفی نزدن.
...
زنگ که خورد، هیونجین سریع کیفش رو برداشت.
همین که از کلاس بیرون اومد، صدایی از پشت سرش شنید.
فلیکس : هیونجین...
قدمهاش متوقف شد.
برای اولین بار بعد از هفت سال... فلیکس اسمش رو صدا زده بود.
هیونجین بدون اینکه برگرده گفت:
چی میخوای؟
چند ثانیه سکوت بینشون رد و بدل شد .
بعد صدای آروم فلیکس اومد.
فلیکس : ...حالت خوبه؟
هیونجین خندید.
خندهای که بیشتر شبیه درد بود.
هیونجین : بعد از هفت سال، فقط همین؟
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین برگشت.
نگاهش مستقیم توی چشمهای فلیکس افتاد ... توی چشم های کسی که عاشقش بود ...
هفت سال بود که حسرت دیدن دوباره اون چشم هارو داشت .
هیونجین : اون روز حتی خداحافظی هم نکردی.
فیلیکس : «...» (هیچ چیز نگفت فقط سکوت کرد)
هیونجین : میدونی چند سال منتظرت موندم؟
فلیکس لبهاش رو روی هم فشار داد.
اما باز هم سکوت کرد.
هیونجین با عصبانیت گفت:
همین سکوتت از هر دروغی بدتره.
بعد از کنارش رد شد.
...
فلیکس همونجا ایستاده بود.
تا وقتی هیونجین از دیدش ناپدید شد.
گوشیش لرزید.
[شماره ناشناس]
چند لحظه به صفحه خیره شد.
بعد تماس رو جواب داد.
صدای مردی از پشت خط اومد.
مرد ناشناس : بهت گفته بودم ازش فاصله بگیر.
فلیکس آروم گفت:من فقط امروز دیدمش.
مرد ناشناس : فرقی نمیکنه. اگه دوباره بهش نزدیک بشی... این بار فقط خودت تاوان نمیدی.
تماس قطع شد.
فلیکس گوشی رو پایین آورد.
دستهاش میلرزید.
زیر لب گفت:
فیلیکس : تا کی...؟ تا کی باید اینطوری پیش بره ؟
همون لحظه، بدون اینکه متوجه باشه...
از پنجرهی طبقهی دوم، هیونجین داشت نگاهش میکرد.
و فقط یک سؤال توی ذهنش بود:
هیونجین : اون ... کی بود؟
(پایان پارت اول) ✨️
پارت اول : ( بعد از هفت سال)
«اولین روز دانشگاه.»
همه با ذوق دنبال کلاسهاشون بودن.
بعضیا با دوستاشون عکس میگرفتن، بعضیا از استرس مدام برنامهی هفتگی رو چک میکردن.
هیونجین، برخلاف بقیه، بیحوصله از بین جمعیت رد شد.
هدفون توی گوشش بود و حتی یک بار هم دوروبرش رو نگاه نکرد.
فقط میخواست هرچه زودتر بره سر کلاس .
...
همین که وارد ساختمان اصلی شد، صدای خندهی آشنایی باعث شد ناخودآگاه سرش رو بلند کنه.
چند متر اونطرفتر، پسری با موهای روشن کنار چند دانشجو ایستاده بود.
داشت میخندید.
همون خندهای که هیونجین سالها فراموشش نکرده بود.
قلبش برای لحظهای از تپش ایستاد.
هیونجین : ...فلیکس؟ ( زیر لب )
انگار اسمش رو شنیده باشه، فلیکس سرش رو برگردوند.
چشمهاشون به هم افتاد.
هیچکدوم تکون نخوردن.
چند ثانیه...
فقط نگاه.
بعد فلیکس آروم نگاهش رو دزدید و بدون اینکه چیزی بگه از کنارش رد شد.
هیونجین همونجا ایستاد.
با خودش زمزمه کرد:
هیونجین : انگار حتی منو نمیشناسه...
...
کلاس
هیونجین کنار پنجره نشست.
حواسش اصلاً به حرفهای استاد نبود.
تمام فکرش پیش پسری بود که هفت سال پیش، بدون حتی یک خداحافظی، از زندگیش ناپدید شده بود.
در کلاس باز شد.
فیلکس : ببخشید استاد، دیر رسیدم.
هیونجین سرش رو بالا آورد.
فلیکس بود.
استاد لبخندی زد.
استاد : اشکالی نداره. یه صندلی خالی پیدا کن.
تنها صندلی خالی...
کنار هیونجین بود.
فلیکس چند لحظه مردد موند.
بعد آروم اومد و نشست.
بینشون فقط چند سانتیمتر فاصله بود...
اما حس میشد هفت سال سکوت بینشون نشسته.
هیچکدوم حرفی نزدن.
...
زنگ که خورد، هیونجین سریع کیفش رو برداشت.
همین که از کلاس بیرون اومد، صدایی از پشت سرش شنید.
فلیکس : هیونجین...
قدمهاش متوقف شد.
برای اولین بار بعد از هفت سال... فلیکس اسمش رو صدا زده بود.
هیونجین بدون اینکه برگرده گفت:
چی میخوای؟
چند ثانیه سکوت بینشون رد و بدل شد .
بعد صدای آروم فلیکس اومد.
فلیکس : ...حالت خوبه؟
هیونجین خندید.
خندهای که بیشتر شبیه درد بود.
هیونجین : بعد از هفت سال، فقط همین؟
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین برگشت.
نگاهش مستقیم توی چشمهای فلیکس افتاد ... توی چشم های کسی که عاشقش بود ...
هفت سال بود که حسرت دیدن دوباره اون چشم هارو داشت .
هیونجین : اون روز حتی خداحافظی هم نکردی.
فیلیکس : «...» (هیچ چیز نگفت فقط سکوت کرد)
هیونجین : میدونی چند سال منتظرت موندم؟
فلیکس لبهاش رو روی هم فشار داد.
اما باز هم سکوت کرد.
هیونجین با عصبانیت گفت:
همین سکوتت از هر دروغی بدتره.
بعد از کنارش رد شد.
...
فلیکس همونجا ایستاده بود.
تا وقتی هیونجین از دیدش ناپدید شد.
گوشیش لرزید.
[شماره ناشناس]
چند لحظه به صفحه خیره شد.
بعد تماس رو جواب داد.
صدای مردی از پشت خط اومد.
مرد ناشناس : بهت گفته بودم ازش فاصله بگیر.
فلیکس آروم گفت:من فقط امروز دیدمش.
مرد ناشناس : فرقی نمیکنه. اگه دوباره بهش نزدیک بشی... این بار فقط خودت تاوان نمیدی.
تماس قطع شد.
فلیکس گوشی رو پایین آورد.
دستهاش میلرزید.
زیر لب گفت:
فیلیکس : تا کی...؟ تا کی باید اینطوری پیش بره ؟
همون لحظه، بدون اینکه متوجه باشه...
از پنجرهی طبقهی دوم، هیونجین داشت نگاهش میکرد.
و فقط یک سؤال توی ذهنش بود:
هیونجین : اون ... کی بود؟
(پایان پارت اول) ✨️
- ۴۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط