مهربان هستی ولی نامهربانی میکنی

مهربان هستی ولی نامهربانی میکنی
شور در سر داری و داری جوانی میکنی

مرغ عشقی و پر از حسرت نگاهت میکنم
دورترها می نشینی نغمه خانی میکنی

تا بسوزانی دل این شیر در زنجیر را
شوخ و شنگ و دلربا آهو دوانی میکنی

من نمیدانم چرا وقتی قرار بوسه نیست
باز هم لبهای خود را ارغوانی میکنی

مطمئن هستم برای کشتن من اینچنین
پلکها را تیر و ابرو را کمانی میکنی

روز روشن بافه بافه شانه بر مو میکشی
روی هم میریزی و با شب تبانی میکنی

تا میایم بیخیال گریه ی هر شب شوم
با خیالت میرسی پادرمیانی میکنی

خود بگو اصلن چه معنی میدهد این کارها
آخرش از دست خود، من را روانی میکنی

عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده
بس که هر شب شعری از من بایگانی میکنی
دیدگاه ها (۱)

شاعری خسته ام از دست تو بیمار منمراوی چشم تو در این همه اشعا...

حق من بود که باشی و نگاهم بکنیکه به هر ثانیه با عشق دعایم بک...

محتاج دمم از نفست با دم عشقتعالم به فدای تو و آن عالم عشقتیک...

گل شوی در باغ عشقم باغبانت می شوم در کویر داغ و سوزان سایبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط