پرسید "عشق یعنی چی؟"

پرسید "عشق یعنی چی؟"
گفتم "تو میدونی من عاشقم... عشق یعنی حالِ من..."
پرسید "خب حالت چجوریه؟"
گفتم "حالِ من، حالِ اون بنده ی مسلمونیه که واسه اولین بار داره کعبه رو طواف میکنه"
پرسید "خب حالِ خوبیه؟"
گفتم "حالِ خوب؟... یه حس و حالِ بینظیره..."
گفت "حسّت رو برام تعریف کن"
گفتم "ببین منو... دلم میخواد قلبمو از سینه دربیارم و هدیه بدم به اون که عاشقم کرده... یه وقتایی بغض میکنم... بغض میکنم و نمیدونم که چطور باید عشقم و به پاش بریزم..."
یه سیگار روشن کرد
خندید
هیچی نگفت
فقط نگاهم کرد و خندید
کم کم خنده هاش تبدیل به بغض شد و قبل از اینکه اشکاش بریزن، صورتش محو شد توی دودِ سیگار...
آخرین جمله هاش و یادمه که به زور میگفت...
"مواظبِ همدیگه باشین... مواظبِ احساست باش...
تا میتونی بروز بده، به پاش بریز...
ممکنه یه روز صبح بیدار شی و...
همه چی عوض شده باشه...."


◦•●◉✿❤ ️ #مـریمـ👑 ❤ ️✿◉●•◦
دیدگاه ها (۱)

پارت ٨:با بالا تنه برهنه جلوم وایستاد بدن عضله ای داشت واقعا...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتاز کافه بیرون اومدیم و جیهوپ کنار...

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۲"وقتی بهت می...

🧸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙💌ماه آروم به جیمین نگاه کرد و لبخند زد. + می‌دونی...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

چندپارتی تهیونگ

سورا و رین

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط