هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

#حافظ
دیدگاه ها (۰)

نمی‌توانم زیبا نباشمعشوه‌یی نباشم در تجلیِ جاودانه.چنان زیبا...

شخصيت درونی من به گونه‌ای ست كهاگر محكوم به مرگ هم بشوم،همچن...

یارب مهِ مســـافرِ من هم‌زبــان کیست ؟با او که شد حریف و کنو...

ای شادیآزادیای شادی آزادیروزی که تو بازآییبا این دل غم پرورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط