❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 186♡。)
نفسش رو پرصدا بیرون داد.
جونگکوک : وقتی با اون حال بد از قصر زدي بيرون و هوا تاريك شد و برنگشتی نفسم گرفت .بانو... بدجور گرفت.دیگه اینکارو نکن.
اشکم جاري شد.. واقعا داشت اعتراف میکرد که نگران و دلتنگم بود؟
عميق و لرزون نفسشو بیرون داد
و یه دستش رو برد پشت کمرم و منو بیشتر به خودش چسبوند.
حس خوبي داشتم. با اینکه سردم بود
و آب از سر و روم میچکید گرماي سينه ستبر جونگکوک زیر سرم و دستش پشت کمرم گرم و ارومم میکرد.
اسب وایستاد. پیاده شد
و کمرم رو گرفت و پایین آوردم.
صداي نگران مامان رو شنیدم : خداي من..كريستينا.. سربلند کردم.
مامان و بابا و دین دویدن سمتم.
مامان با گریه بغلم کرد و بابا باغم پدرونه اش من و باهم کشید تو بغلش.
هق هق اروم و خفه کردم
مامان : کجا رفته بودي؟
بابا : ما خيلي نگرانت بودیم..همه جا رو گشتیم..
دین : جونگکوک.. کجا بود؟
جونگکوک جدي گفت : همین دور و براا..
و برگشت سمت مامان
و کمی مکث کرد و گفت : کل لباساشون خیسه و کل شب رو توي هواي آزاد بودن احتمال سرما خوردنشون خيلي
زیاده.. بیرینشون تو اتاق.
مامان سریع و هول گفت : اره..اره.. بیا عزیزم..
و سریع منو سمت قصر کشید.
اروم برگشتم و به جونگکوک نگاه کردم.
خیره بود بهم. عطسه زدم.
براي اولين بار لبخند مهربون ارومي زد
که قلبم رو تند تند به تپش انداخت.
مامان سریع بردم داخل
و با عجله لباسام رو عوض کرد
ولي کت جونگکوک رو باز روشونه ام انداختم .
و دستور داد برام سوپ داغ بیارن
چندتا عطسه بلند زدم.
مامان خيلي نگران نگام کرد
و سریع گفت : جونگکوک رو خبر کنن.
بيجون خودمو تو تخت گوله کردم
و کت جونگکوک رو بیشتر دورم پیچیدم
در باز شد ولي تکون نخوردم و چشمامو بستم
مامان : داره سرما میخوره..
چندتا عطسه زد..
جونگکوک : طبيعيه.. شب و صبح سردي بوده..
و انگار اومد نزديك
(。♡part 186♡。)
نفسش رو پرصدا بیرون داد.
جونگکوک : وقتی با اون حال بد از قصر زدي بيرون و هوا تاريك شد و برنگشتی نفسم گرفت .بانو... بدجور گرفت.دیگه اینکارو نکن.
اشکم جاري شد.. واقعا داشت اعتراف میکرد که نگران و دلتنگم بود؟
عميق و لرزون نفسشو بیرون داد
و یه دستش رو برد پشت کمرم و منو بیشتر به خودش چسبوند.
حس خوبي داشتم. با اینکه سردم بود
و آب از سر و روم میچکید گرماي سينه ستبر جونگکوک زیر سرم و دستش پشت کمرم گرم و ارومم میکرد.
اسب وایستاد. پیاده شد
و کمرم رو گرفت و پایین آوردم.
صداي نگران مامان رو شنیدم : خداي من..كريستينا.. سربلند کردم.
مامان و بابا و دین دویدن سمتم.
مامان با گریه بغلم کرد و بابا باغم پدرونه اش من و باهم کشید تو بغلش.
هق هق اروم و خفه کردم
مامان : کجا رفته بودي؟
بابا : ما خيلي نگرانت بودیم..همه جا رو گشتیم..
دین : جونگکوک.. کجا بود؟
جونگکوک جدي گفت : همین دور و براا..
و برگشت سمت مامان
و کمی مکث کرد و گفت : کل لباساشون خیسه و کل شب رو توي هواي آزاد بودن احتمال سرما خوردنشون خيلي
زیاده.. بیرینشون تو اتاق.
مامان سریع و هول گفت : اره..اره.. بیا عزیزم..
و سریع منو سمت قصر کشید.
اروم برگشتم و به جونگکوک نگاه کردم.
خیره بود بهم. عطسه زدم.
براي اولين بار لبخند مهربون ارومي زد
که قلبم رو تند تند به تپش انداخت.
مامان سریع بردم داخل
و با عجله لباسام رو عوض کرد
ولي کت جونگکوک رو باز روشونه ام انداختم .
و دستور داد برام سوپ داغ بیارن
چندتا عطسه بلند زدم.
مامان خيلي نگران نگام کرد
و سریع گفت : جونگکوک رو خبر کنن.
بيجون خودمو تو تخت گوله کردم
و کت جونگکوک رو بیشتر دورم پیچیدم
در باز شد ولي تکون نخوردم و چشمامو بستم
مامان : داره سرما میخوره..
چندتا عطسه زد..
جونگکوک : طبيعيه.. شب و صبح سردي بوده..
و انگار اومد نزديك
- ۱.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط